تومال منی پارت
تومال منی پارت۷
مری:غذای ایرانی دست میکنم اما خوردی هر روز نگی مری برام درست کن چی دوست داری حالا
ته:هرروز درست کن من که اسم غذا هاتون رو نمیدونم نام ببر ببینم
مری:خب آره اش ها شروع میکنم ،اش رشته،اش لبو ،اش ماست ،اش حلیم..... و غذا ها،سبزی قرمه،قیمه،سبزی پلو و ماهی،عدس پلو،باقالی پلو،ته چین(درست نوشتم؟)،اکبر جوجه،جوجه کباب ،کباب کوبیده و......
ته:اووووو چقدر غذا دارین
مری:تازه اینا همه جایی یرانه هفته بعد میخوایم بریم خلیج فارس فقط ببین و تازه هر شهری غذا مخصوص خودشو داره ما که مازندرانی هستیم فقط سبزیجات استفاده میکنیم
ته:خب بریم پایین ببنیم چه میکنی باورم نمیشه میخوام بیام ایران
مری:منم بعد ۱۵ سال
ویو صبحانه
مری :رفتیم پایین براش (چه غذا از شهر خودتون بزارید)...درست کردم که گفت
ته:بابا من دارم غش میکنم چه غذا هایی دارید مری
مری:لبخند برعکس
ته:تو عادته اینطوری بخندی؟
مری:متاسفانه با اجازه بزرگتر ها بببلههه
ته:هی این برای سفره عقده البته میدونی چندتا میخوام دیگه
مری:چی میخوای
ته:مری واقعا که اصلا پیگیر من نبودی من ۵ تا بچه میخوام
مری:من از اونجایی که ایرانیم و بچه دوست دارم مشکل ندارم اگه تو نگه داشتن کمک بدی
ته:ایول یعنی واقعا مشکل نداری؟
مری:مو های فرش رو پرتاب کرد به عقب و گفت:تهیونگ
ته:جانم تهیونگ
مری:من وقتی کارآموز بودم حالم خوب نبود میرفتم پرورشگاه با بچه ها بازی می کردم با آهنگ ایرانی میرقصیدیم و من از تو بیشتر عاشق بچه هام
ته:پس بگو چرا هیچ وقت خونه نبودی
مری:تو منو تعقیب میکردی؟
ته:پنپه اگه این کارو نمیکردم الان خانم اینجا نبودی
مری:چشم غره
ته:وی وی اینو نگاه زبون باز کرده ، من باید برم پیش اعضا خدافظ عشقم
مری : خدافظ (لپ تهیونگ رو میبوسه)
ویومری
تهیونگ رفت من رفتم به کار های فشن رسیدم که ساعت ۱۰ شد دیگه همه چی کامل بود راستی لباس های فشن لباش های قاجار و هخامنشی ایرانی هست که خودم طراحی کردم حتی با چکمه های ایرانی تا ساعت ۷ شب کلی مونده مادر بزرگ بابابزرگم زنگ زدم
مکالمه تصویری
مری:سلام مامانی
مادربزرگ:سلام دخترم ما داری میایم تابیایم ساعت دقیقا ۵/۳۰ میرسیم
مری:باشه مامانی بابایی حالش خوبه
مادر بزرگ:بیا باهاش حرف بزن
بابا بزرگ:سلام دخترم قشنگم
مری:سلام بابایی(گریه)
بابا بزرگ:شنیدم میخوای ازدواج کنی اوا گفت
مری:بابایی تازه آشنا شدیم دروغ میگه
بابابزرگ:میخنده ، باشه دخترم به کارات برس مادر پدرت نتونستن بیان دیگه
مری:میدونم باشه مواظب باشید خدافظ
پایان مکالمه
وای چقدر ذوق دارم قیافه همه و مخصوصا ویکتوریا رو موقع اینکه طراح رو علام میکنند و حتی بقیه آیدل هارو ببینم
ویو تهیونگ
داشتم میرفتم که جونکوک زنگ زد
کوک:سلاممم اصلا من کارو بار ندارم یه زنگ بزنم
ته:علیک
کوک:رفتین فرانسه برای فشن الان یه زنگ نزنی
ته:آقا بس کن یه روز آرامش نداشتم از وقتی با مری دارم آشنا میشم همش دارم میخندم مثل اسمش زیبا و منحصر به فرده
کوک: اههه اههه چندش ، میخواستم بگم همه دارن از تو و مری حرف میزنند همه خبر دار شدن حتی اون دختر عموت هر روز میاد اینجا میگه تهیونگم کو تهیونگم کو جر داد مارو
ته:کی هانا اومد؟
کوک:بله په کی میخواست مارو جر بداهه ها
ته:دختره عوضی منو مری اعضای گروهشون هم امشب بعد فشن میایم سئول
کوک:باشه فقط این دختره هانا میخواد میونه تو و مری رو خراب کنه مری هم میدونی بهت اعتماد داره اما اون هر کاری میکنه اینو بدون
ته:هیچ غلطی نمیتونه بکنه
کوک:باشه زرزر نکن خدافظ
پایان مکالمه
ته:این هانا دیگه شورشو درآورد اههه
ادامه دارد.....
مری:غذای ایرانی دست میکنم اما خوردی هر روز نگی مری برام درست کن چی دوست داری حالا
ته:هرروز درست کن من که اسم غذا هاتون رو نمیدونم نام ببر ببینم
مری:خب آره اش ها شروع میکنم ،اش رشته،اش لبو ،اش ماست ،اش حلیم..... و غذا ها،سبزی قرمه،قیمه،سبزی پلو و ماهی،عدس پلو،باقالی پلو،ته چین(درست نوشتم؟)،اکبر جوجه،جوجه کباب ،کباب کوبیده و......
ته:اووووو چقدر غذا دارین
مری:تازه اینا همه جایی یرانه هفته بعد میخوایم بریم خلیج فارس فقط ببین و تازه هر شهری غذا مخصوص خودشو داره ما که مازندرانی هستیم فقط سبزیجات استفاده میکنیم
ته:خب بریم پایین ببنیم چه میکنی باورم نمیشه میخوام بیام ایران
مری:منم بعد ۱۵ سال
ویو صبحانه
مری :رفتیم پایین براش (چه غذا از شهر خودتون بزارید)...درست کردم که گفت
ته:بابا من دارم غش میکنم چه غذا هایی دارید مری
مری:لبخند برعکس
ته:تو عادته اینطوری بخندی؟
مری:متاسفانه با اجازه بزرگتر ها بببلههه
ته:هی این برای سفره عقده البته میدونی چندتا میخوام دیگه
مری:چی میخوای
ته:مری واقعا که اصلا پیگیر من نبودی من ۵ تا بچه میخوام
مری:من از اونجایی که ایرانیم و بچه دوست دارم مشکل ندارم اگه تو نگه داشتن کمک بدی
ته:ایول یعنی واقعا مشکل نداری؟
مری:مو های فرش رو پرتاب کرد به عقب و گفت:تهیونگ
ته:جانم تهیونگ
مری:من وقتی کارآموز بودم حالم خوب نبود میرفتم پرورشگاه با بچه ها بازی می کردم با آهنگ ایرانی میرقصیدیم و من از تو بیشتر عاشق بچه هام
ته:پس بگو چرا هیچ وقت خونه نبودی
مری:تو منو تعقیب میکردی؟
ته:پنپه اگه این کارو نمیکردم الان خانم اینجا نبودی
مری:چشم غره
ته:وی وی اینو نگاه زبون باز کرده ، من باید برم پیش اعضا خدافظ عشقم
مری : خدافظ (لپ تهیونگ رو میبوسه)
ویومری
تهیونگ رفت من رفتم به کار های فشن رسیدم که ساعت ۱۰ شد دیگه همه چی کامل بود راستی لباس های فشن لباش های قاجار و هخامنشی ایرانی هست که خودم طراحی کردم حتی با چکمه های ایرانی تا ساعت ۷ شب کلی مونده مادر بزرگ بابابزرگم زنگ زدم
مکالمه تصویری
مری:سلام مامانی
مادربزرگ:سلام دخترم ما داری میایم تابیایم ساعت دقیقا ۵/۳۰ میرسیم
مری:باشه مامانی بابایی حالش خوبه
مادر بزرگ:بیا باهاش حرف بزن
بابا بزرگ:سلام دخترم قشنگم
مری:سلام بابایی(گریه)
بابا بزرگ:شنیدم میخوای ازدواج کنی اوا گفت
مری:بابایی تازه آشنا شدیم دروغ میگه
بابابزرگ:میخنده ، باشه دخترم به کارات برس مادر پدرت نتونستن بیان دیگه
مری:میدونم باشه مواظب باشید خدافظ
پایان مکالمه
وای چقدر ذوق دارم قیافه همه و مخصوصا ویکتوریا رو موقع اینکه طراح رو علام میکنند و حتی بقیه آیدل هارو ببینم
ویو تهیونگ
داشتم میرفتم که جونکوک زنگ زد
کوک:سلاممم اصلا من کارو بار ندارم یه زنگ بزنم
ته:علیک
کوک:رفتین فرانسه برای فشن الان یه زنگ نزنی
ته:آقا بس کن یه روز آرامش نداشتم از وقتی با مری دارم آشنا میشم همش دارم میخندم مثل اسمش زیبا و منحصر به فرده
کوک: اههه اههه چندش ، میخواستم بگم همه دارن از تو و مری حرف میزنند همه خبر دار شدن حتی اون دختر عموت هر روز میاد اینجا میگه تهیونگم کو تهیونگم کو جر داد مارو
ته:کی هانا اومد؟
کوک:بله په کی میخواست مارو جر بداهه ها
ته:دختره عوضی منو مری اعضای گروهشون هم امشب بعد فشن میایم سئول
کوک:باشه فقط این دختره هانا میخواد میونه تو و مری رو خراب کنه مری هم میدونی بهت اعتماد داره اما اون هر کاری میکنه اینو بدون
ته:هیچ غلطی نمیتونه بکنه
کوک:باشه زرزر نکن خدافظ
پایان مکالمه
ته:این هانا دیگه شورشو درآورد اههه
ادامه دارد.....
- ۱۰.۶k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط