تومال منی پارت
تومال منی پارت۸
ته:این هانا دیگه شورشو درآورد خب داستان از اونجایی شروع شد که از وقتی آیدل شدم همش میاد دنبالم که ببینتم اهههه چقدر چندشه یعتی یه جا نمونده که جراحی نکرده باشه اوففففف بهتره درگیر نشم برم پیش مری
ویومری
داشتم باخودم حرف میزدم و ذوق داشتم برای رفتن به ایران و این چیزا که نتونستم نفس بکشم و افتادم زمین و قلبم درد گرفت که هرچند سعی کردم گوشیم رو بگیرم که به تهیونگ زنگ بزنم نشد دستم نمیرسید اون لحظه تهیونگ وارد خونه شد
ویو تهیونگ
وارد خونه شدم که دیدم مری با گریه دستش رو قلبشه و داره سعی میکنه نفس بکشه سریع رفتم سمتش و گفتم: عشقم خوبی بیا باید بریم دکتر با گریه میگه (میخواست مری رو ببره که
مری گفت)
مری:تهیونگ بزار همینجا برم دیگه نمیتونم
ته:بهش گوش نمیدم و برآید استایل بغلش کردم و بردم بیمارستان
ویو کلی بیمارستان
ته: با ورانکارد بردنش دستم محکم گرفت و پرستار بهش اکسیژن داد یکم بهتر شد که دکتر اومد
دکتر:آقای کیم ایشون قرص هاشون رو نمیخورن؟
ته:مگه قرص میخورد؟ (گریه شدید)
دکتر:ایشون از وقتی ۱۲ سالشون بود اومدن فرانسه که من بهشون دارو و قرص دادم ولی با این وضعیت باید عمل شه
مری:نه من نمیخوام عمل شم خواهش میکنم
ته:اون موقع که بهم نگفتی که باید قرص بخوری باید فکر اینجاش هم میکردی
مری:باشه اما برای فردا من امشب فشن دارم
دکتر :ساعت ۹ تشریف بیارید برای عمل
مری:باش
ویو مری و تهیونگ
مری:مرخص شدم و داشتیم می رفتیم که تهیونگ گفت
ته:چشمم روشن بیماری تو که به کسی نگفتی این یک بعد نباید به خودت سخت بگیری این دو بعد لباس های باز هم که میپوشی این سه بعد قرص هاتم نه دربارش گفتی و نه خودت خوردنشون این چهار بازم بگم
مری:همه حرفات درست اما چه ربطی به طرز پوشیدن لباسم دارم
ته:چون همه نگات میکنند اعصابم خورد میشه
مری:لبخند برعکس
ته:بدو آماده شو برای فشن
مری: باش
ویو فشن شو
همه نشته بودن و مدل ها همه رفتن همه از گروه خودمون بودن و و همه از لباس های قدیمی ایرانی پچ پچ می کردند که همه اونجا بودند حتی پدر بزرگ و مادر بزرگم هم اومده بودند و همون لحظه اون مجریه اومد میکروفون رو گرفت و گفت
مجری:خانم ها و آقایان این شما و این طراح همه ی لباس های ایرانی ما
همه داشتن دوروبرش رو نگاه میکردم که من یعنی مری اومدم و میکروفون رو گرفتم و گفتم
مری:داد زد و گفت "پرشین مساوی است با ایراننن"
همون لحظه همه ی اعضا ی سلین برام دست زدن و ما هفتا هم دیگر بغل کردیم و بلند گفتیم
همه:اسطوره های یه روزی میمیرند اما مری عالی نههههههه
و همه دست زدن و مادر بزرگ و پدر بزرگ بعد فشن رفتن ایران گفتم بمونید اما گفتم:ما بهت افتخار میکنیم و رفتن و من نگفتم می خوام عمل شم دستشون رو بوسیدم و رفتن تو فرودگاه افتادم رو پام و گریه کردم
ته:گریه نکن دیگه بیا بریم بیمارستان
ویو بیمارستان
ادامه دارد......
ته:این هانا دیگه شورشو درآورد خب داستان از اونجایی شروع شد که از وقتی آیدل شدم همش میاد دنبالم که ببینتم اهههه چقدر چندشه یعتی یه جا نمونده که جراحی نکرده باشه اوففففف بهتره درگیر نشم برم پیش مری
ویومری
داشتم باخودم حرف میزدم و ذوق داشتم برای رفتن به ایران و این چیزا که نتونستم نفس بکشم و افتادم زمین و قلبم درد گرفت که هرچند سعی کردم گوشیم رو بگیرم که به تهیونگ زنگ بزنم نشد دستم نمیرسید اون لحظه تهیونگ وارد خونه شد
ویو تهیونگ
وارد خونه شدم که دیدم مری با گریه دستش رو قلبشه و داره سعی میکنه نفس بکشه سریع رفتم سمتش و گفتم: عشقم خوبی بیا باید بریم دکتر با گریه میگه (میخواست مری رو ببره که
مری گفت)
مری:تهیونگ بزار همینجا برم دیگه نمیتونم
ته:بهش گوش نمیدم و برآید استایل بغلش کردم و بردم بیمارستان
ویو کلی بیمارستان
ته: با ورانکارد بردنش دستم محکم گرفت و پرستار بهش اکسیژن داد یکم بهتر شد که دکتر اومد
دکتر:آقای کیم ایشون قرص هاشون رو نمیخورن؟
ته:مگه قرص میخورد؟ (گریه شدید)
دکتر:ایشون از وقتی ۱۲ سالشون بود اومدن فرانسه که من بهشون دارو و قرص دادم ولی با این وضعیت باید عمل شه
مری:نه من نمیخوام عمل شم خواهش میکنم
ته:اون موقع که بهم نگفتی که باید قرص بخوری باید فکر اینجاش هم میکردی
مری:باشه اما برای فردا من امشب فشن دارم
دکتر :ساعت ۹ تشریف بیارید برای عمل
مری:باش
ویو مری و تهیونگ
مری:مرخص شدم و داشتیم می رفتیم که تهیونگ گفت
ته:چشمم روشن بیماری تو که به کسی نگفتی این یک بعد نباید به خودت سخت بگیری این دو بعد لباس های باز هم که میپوشی این سه بعد قرص هاتم نه دربارش گفتی و نه خودت خوردنشون این چهار بازم بگم
مری:همه حرفات درست اما چه ربطی به طرز پوشیدن لباسم دارم
ته:چون همه نگات میکنند اعصابم خورد میشه
مری:لبخند برعکس
ته:بدو آماده شو برای فشن
مری: باش
ویو فشن شو
همه نشته بودن و مدل ها همه رفتن همه از گروه خودمون بودن و و همه از لباس های قدیمی ایرانی پچ پچ می کردند که همه اونجا بودند حتی پدر بزرگ و مادر بزرگم هم اومده بودند و همون لحظه اون مجریه اومد میکروفون رو گرفت و گفت
مجری:خانم ها و آقایان این شما و این طراح همه ی لباس های ایرانی ما
همه داشتن دوروبرش رو نگاه میکردم که من یعنی مری اومدم و میکروفون رو گرفتم و گفتم
مری:داد زد و گفت "پرشین مساوی است با ایراننن"
همون لحظه همه ی اعضا ی سلین برام دست زدن و ما هفتا هم دیگر بغل کردیم و بلند گفتیم
همه:اسطوره های یه روزی میمیرند اما مری عالی نههههههه
و همه دست زدن و مادر بزرگ و پدر بزرگ بعد فشن رفتن ایران گفتم بمونید اما گفتم:ما بهت افتخار میکنیم و رفتن و من نگفتم می خوام عمل شم دستشون رو بوسیدم و رفتن تو فرودگاه افتادم رو پام و گریه کردم
ته:گریه نکن دیگه بیا بریم بیمارستان
ویو بیمارستان
ادامه دارد......
- ۶.۲k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط