پلیس در آستانه مافیا پارت 23
پلیس در آستانه مافیا پارت 23
ویو سنا
حرکت کرد منو چسبوند به لبه ی استخر لبامو اسیر کرد
ویو جونکوک
این بار اون بود که به من نزدیک میشد دیگه طاقت نیاوردم سفت بغلش کردم بردمش لبه ی استخر لبامو گذاشتم
روی لباش مک میزدم سمت بند مایوش رفتم بازش کردم
سمت گردنش دستمو بردم که بدنش داشت میلرزید خودشو داشت توی بغلم جا میکرد
از چیزی انگار داشت فرار میکرد دیدم داشت به اونور استخر اشاره میکرد یه نگاه که انداختم یه چیزی مثل باد از بین درختا رفت یعنی اون چی بود
میدونستم یکی دنبالمونه سنا مثل چی ترسیده بود
خیلی محکم بغلم کرده بود
جونکوک: سنا نگران نباش من اینجام
سنا:...............
جونکوک:باشه
سنا:ه...هوم
لباسش رو تنش کردم برآید بغلش کردم از استخر آمدیم بیرون
روی یه دست نگهش داشتم
حوله برداشتم انداختم روش رفتیم توی خونه بردمش داخل حموم میخواستم مایوش رو در بیارم که گفت
سنا: خودم در میارم
به حرفاش توجهی نکردم مایوس رو درآوردم
یه شامپو برداشتم ریختم کف دستم موهاشو کف زدم بعد شستم با شامپو بدن بدنش رو شستم
نمیدونم چرا هروقت به بدنش دست میزدم بهش شک وارد میشد
از ترسش بود یا از خجالتش
بعد که شستمش حوله تنش کردم
بغلم کرد
جونکوک:قول میدم ازت محافظت کنم
سنا:(گریه)
چرا داشت گریه میکرد یعنی من چیز بدی گفتم
جونکوک: سنا چرا داری گریه میکنی
سنا: بب....ببخشید
جونکوک: چرا
توی بغلم بیشتر فشردمش
جونکوک: تو برو بیرون تا من بیام
سنا: م...میشه ه.همینجا ..ب.بمونم .قول میدم ن. نگاه نکنم
جونکوک: هوم
معلوم بود که میترسه دوست نداشتم تنهاش بزارم
یعنی اون سایه کی بود ؟
شرطها
15تا کامنت
18 تا لایک
ویو سنا
حرکت کرد منو چسبوند به لبه ی استخر لبامو اسیر کرد
ویو جونکوک
این بار اون بود که به من نزدیک میشد دیگه طاقت نیاوردم سفت بغلش کردم بردمش لبه ی استخر لبامو گذاشتم
روی لباش مک میزدم سمت بند مایوش رفتم بازش کردم
سمت گردنش دستمو بردم که بدنش داشت میلرزید خودشو داشت توی بغلم جا میکرد
از چیزی انگار داشت فرار میکرد دیدم داشت به اونور استخر اشاره میکرد یه نگاه که انداختم یه چیزی مثل باد از بین درختا رفت یعنی اون چی بود
میدونستم یکی دنبالمونه سنا مثل چی ترسیده بود
خیلی محکم بغلم کرده بود
جونکوک: سنا نگران نباش من اینجام
سنا:...............
جونکوک:باشه
سنا:ه...هوم
لباسش رو تنش کردم برآید بغلش کردم از استخر آمدیم بیرون
روی یه دست نگهش داشتم
حوله برداشتم انداختم روش رفتیم توی خونه بردمش داخل حموم میخواستم مایوش رو در بیارم که گفت
سنا: خودم در میارم
به حرفاش توجهی نکردم مایوس رو درآوردم
یه شامپو برداشتم ریختم کف دستم موهاشو کف زدم بعد شستم با شامپو بدن بدنش رو شستم
نمیدونم چرا هروقت به بدنش دست میزدم بهش شک وارد میشد
از ترسش بود یا از خجالتش
بعد که شستمش حوله تنش کردم
بغلم کرد
جونکوک:قول میدم ازت محافظت کنم
سنا:(گریه)
چرا داشت گریه میکرد یعنی من چیز بدی گفتم
جونکوک: سنا چرا داری گریه میکنی
سنا: بب....ببخشید
جونکوک: چرا
توی بغلم بیشتر فشردمش
جونکوک: تو برو بیرون تا من بیام
سنا: م...میشه ه.همینجا ..ب.بمونم .قول میدم ن. نگاه نکنم
جونکوک: هوم
معلوم بود که میترسه دوست نداشتم تنهاش بزارم
یعنی اون سایه کی بود ؟
شرطها
15تا کامنت
18 تا لایک
- ۴۲۹
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط