پلیس در آستانه مافیا پارت 24
پلیس در آستانه مافیا پارت 24
معلوم بود که میترسه دوست نداشتم تنهاش بزارم
ویو کوک
بعد که خودم دوش گرفتم یه حوله دور خودم پیچیدم
سنارو با خودم بردم توی اتاق خودم
جونکوک: همینجا باش تا برات لباس بیارم
سنا:م.منم میام
جونکوک: باشه
رفتم از داخل اتاق سنا لباس برداشتم آمدم که میخواستم لباس تنش کنم گفت
سنا: خودم میتونم
جونکوک: باشه
یه نگاه بهم کرد یعنی نگاه نکنم
خجالت میکشید چرا خجالت میکشب تو که الان جلوی من توی حموم بدون لباس بودی من بدون لباس دیدمت
لباسش رو پوشید منم رفتم سمت کمدم تا لباسام رو بپوشم حوله رو از کمرم درآوردم چهره سنارو دیدم خندم گرفت
جلوی چشماش رو گرفته بود
سنا: جونکوک باید بهم میگفتی
جونکوک:چی (عصبی)
سنا: یعنی د.دی ......باید بهم میگفتی
جونکوک: حالا شد
ویو سنا
بعداز اون ماجرا خیلی ترسیده بودم من دیدمش خیلی وحشتناک بود
نمیخوام بهش فکر کنم
دوست ندارم دیگه تنها باشم
سنا: ددی ....میشه
هنوز حرفم کامل نشده بود که گفت
جونکوک:اره میشه امشب اینجا بخوابی
از کجا فهمید از کجا فهمید میخوام چی بگم
یعنی اینقدر تابلو بود
شرط ها
18تا لایک
15 تا کامنت
معلوم بود که میترسه دوست نداشتم تنهاش بزارم
ویو کوک
بعد که خودم دوش گرفتم یه حوله دور خودم پیچیدم
سنارو با خودم بردم توی اتاق خودم
جونکوک: همینجا باش تا برات لباس بیارم
سنا:م.منم میام
جونکوک: باشه
رفتم از داخل اتاق سنا لباس برداشتم آمدم که میخواستم لباس تنش کنم گفت
سنا: خودم میتونم
جونکوک: باشه
یه نگاه بهم کرد یعنی نگاه نکنم
خجالت میکشید چرا خجالت میکشب تو که الان جلوی من توی حموم بدون لباس بودی من بدون لباس دیدمت
لباسش رو پوشید منم رفتم سمت کمدم تا لباسام رو بپوشم حوله رو از کمرم درآوردم چهره سنارو دیدم خندم گرفت
جلوی چشماش رو گرفته بود
سنا: جونکوک باید بهم میگفتی
جونکوک:چی (عصبی)
سنا: یعنی د.دی ......باید بهم میگفتی
جونکوک: حالا شد
ویو سنا
بعداز اون ماجرا خیلی ترسیده بودم من دیدمش خیلی وحشتناک بود
نمیخوام بهش فکر کنم
دوست ندارم دیگه تنها باشم
سنا: ددی ....میشه
هنوز حرفم کامل نشده بود که گفت
جونکوک:اره میشه امشب اینجا بخوابی
از کجا فهمید از کجا فهمید میخوام چی بگم
یعنی اینقدر تابلو بود
شرط ها
18تا لایک
15 تا کامنت
- ۱۰۲
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط