{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🥂مستی در شب🥂 🪐P6🪐

🥂مستی در شب🥂 🪐P6🪐


چند هفته از اون شبِ ترسناک گذشته و حالا نوبت به یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی‌تون رسیده؛ روزی که قراره بفهمید اون موجود کوچولویی که جونگ‌کوک رو این‌قدر گوش‌به‌زنگ کرده، پسره یا دختر.
​جونگ‌کوک برای این روز کلِ کلینیک رو رزرو کرده تا هیچ‌کس مزاحم‌تون نشه. با یه کت‌وشلوارِ غیررسمی ولی فوق‌العاده شیک، کنارت ایستاده و دستت رو جوری توی دستش گرفته که انگار اگه رها کنه، پرواز می‌کنی و می‌ری.
​در اتاق سونوگرافی
​روی تخت دراز کشیدی و دکتر داره ژلِ سرد رو روی شکمت می‌ریزه. جونگ‌کوک چشماش رو از روی مانیتور تکون نمی‌ده. صورتش جدیه، اما می‌تونی لرزشِ خفیفِ انگشت‌هاش رو حس کنی.
​_دکتر: «خب... ببینیم این کوچولو چی برامون داره... نگاه کنید، این دستاشه، اینم پاهاش...»
​جونگ‌کوک یک‌قدم به مانیتور نزدیک‌تر می‌شه. نفسش حبس شده. وقتی تصویرِ سیاه و سفیدِ لرزون رو می‌بینه، اون چشم‌های نافذ و مغرورش یهو پُر از اشک می‌شه.
​_جونگ‌کوک: (با صدایِ لرزون) «اون... اون واقعاً اونجاست؟ چقدر... چقدر کوچیکه.»
​دکتر لبخندی می‌زنه و دستگاه رو کمی جابه‌جا می‌کنه.
_دکتر: «می‌خواید بدونید جنسیتش چیه؟»
​جونگ‌کوک نگاهی به تو می‌ندازه، انگار ازت اجازه می‌خواد. تو سرت رو تکون می‌دی. قلبِ هردوتون با قدرت می‌تپه.
​_دکتر: «تبریک می‌گم آقای جئون... شما قراره صاحبِ یه دختر کوچولو بشید!»
​اتاق برای چند لحظه توی سکوت غرق می‌شه. جونگ‌کوک انگار خشکش زده. به مانیتور زل می‌زنه و بعد آروم برمی‌گرده سمتِ تو. اشک از گوشه‌ی چشمش سر می‌خوره روی گونه‌اش. پیشونیش رو می‌ذاره روی دستت که روی تخته و با صدایی که از فرطِ بغض و شادی دورگه شده، زمزمه می‌کنه:
​_جونگ‌کوک: «یه دختر؟... یه ورژنِ کوچولو از تو؟... خدای من...»
​بعد یهو جدی می‌شه. سرش رو بلند می‌کنه و با همون لحنِ مالکانه و غیرتیِ خودش، در حالی که لبخندِ محوی روی لباشه، می‌گه:
​_جونگ‌کوک: «بدبخت شدم... از همین الان می‌دونم که قراره برای اونم دیوونه بشم. از فردا باید دورِ خونه رو حصار بکشم. هیچ پسری حق نداره تا شعاعِ صد کیلومتریِ دخترِ من بیاد. قراره دقیقاً مثلِ مامانش بشه... زیبا و دردسرساز که فقط مالِ منه.»
​دکتر می‌خنده، اما جونگ‌کوک واقعاً جدیه! اون بلند می‌شه و جلوی دکتر، خیلی عمیق لبت رو می‌بوسه.
​_جونگ‌کوک: «ممنونم... ممنونم که داری یه فرشته برام میاری. دیگه هیچی توی دنیا نمی‌خوام. حالا دو تا پرنسس دارم که باید براشون بجنگم.»
​وقتِ برگشت، توی ماشین، جونگ‌کوک تمامِ راه دستش روی شکمته.
​_جونگ‌کوک: «فکرشو بکن... قراره براش پیراهن‌های پف‌پفی بخرم. ولی وای به حالِ کسی که بخواد بهش نگاهِ چپ کنه. از حالا بهت بگم، من یه بابای خیلی سخت‌گیر می‌شم... دقیقاً مثلِ یه بادیگاردِ شخصی برای هر دوتاتون.»
-بریم سیسمونی بخریم
+الان
_اره
+چقدر هولی (خنده)
_خوب ذوق دارم
+باش بریم


ادامه.....
دیدگاه ها (۰)

🥂مستی در شب🥂لباس ا/ت برای بیمارستان لباس کوکی برای بیمارستان

🥂مستی در شب🥂 🪐P7🪐وارد یکی از مجلل‌ترین فروشگا...

🥂مستی در شب🥂 🪐‌P5🪐دو ماه از اون شبِ پرما...

🥂مستی در شب🥂هودی که داد بپوشی

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط