ات برگشته بود خونه. یه هفته توی بیمارستان بود، تزریق خون
ات برگشته بود خونه. یه هفته توی بیمارستان بود، تزریق خون گرفته بود، آنتیبیوتیک خورده بود، رنگش برگشته بود. یه کم هم وزن اضافه کرده بود. شکمش هنوز صاف بود، ولی یه برآمدگی کوچولو پیدا کرده بود که فقط خودش حسش میکرد.
جونگ کوک مثه یه فرشته نگهبان اومد دنبالبش. با ماشین سیاه بزرگ، با لبخند مهربون، با دستای گرم. پرستارا همه ذوق زده بودن. "چه شوهر خوبی!" میگفتن.
ات لبخند میزد و ته دلش میلرزید.
توی ماشین، جونگ کوک دستش رو گذاشته بود رو شکم ات. نوازش میکرد. آروم. "چقدر کوچولو... چقدر قشنگ... بچه من توی شکم تو..."
ات نگاهش میکرد. نمیدونست این مهربونی تا کی ادامه داره.
روزهای اول خوب بودن. جونگ کوک میرفت سر کار، برمیگشت، برای ات گل میآورد، کتاب میآورد، هر چی میخواست براش میگرفت. با شکمش حرف میزد، براش آواز میخوند، میبوسیدش.
ات کمکم آروم گرفت. شاید اینبار فرق کنه. شاید بچه همه چی رو عوض کنه.
تا اون شب...
شب، توی رختخواب. جونگ کوک ات رو بغل کرده بود، دستش رو شکمش، آروم. ات داشت خوابش میبرد که حس کرد یه چیزی عوض شده.
نفسهای جونگ کوک تندتر شده بود. دستش دیگه آروم نبود. از روی شکم رفت بالا، روی سینهات. فشار داد. نوازش کرد. بعد رفت پایین، روی پاهاش.
ات چشماشو باز کرد. تاریکی بود. نور مهتاب میومد از پنجره.
"جونگ کوک... چی کار میکنی؟"
جونگ کوک جواب نداد. بوسیدش روی گردن. بعد دستش رو برد بین پاهاش. ات لرزید. "نه... جونگ کوک... بچه... دکتر گفت نباید..."
جونگ کوک ایستاد. یه لحظه سکوت شد. بعد گفت: "میدونم. فقط میخوام نوازشت کنم. نمیخوام کاری کنم."
ات آروم گرفت. ولی نه. جونگ کوک دروغ میگفت. دستش نموند. رفت زیر لباس خواب. پوست ات رو لمس کرد. ات لرزید.
"جونگ کوک... لطفاً... من میترسم... بچه..."
جونگ کوک بازم ایستاد. نشست. نگاه کرد به ات توی تاریکی. چشماش میدرخشید.
"حق با توئه." گفت. بلند شد. رفت سمت دستشویی.
ات صداها رو شنید. صدای آب. جونگ کوک دوش آب سرد میگرفت.
نیم ساعت بعد برگشت. دراز کشید کنار ات. ولی دیگه بغلش نکرد.
ات نگاهش کرد. دلش سوخت. "جونگ کوک... بیا بغلم..."
جونگ کوک سرش رو تکون داد. "نه. نمیتونم. اگه بغلت کنم، دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم. برو بخواب."
ات چشماشو بست. ولی خوابش نمیبرد. میدونست این تازه اولشه.
هفتهها گذشت. شکم ات کمکم بزرگتر شد. حالا چهار ماهه بود. بچه توی شکمش تکون میخورد. ات عاشق این حس بود. دست میکشید روی شکمش و با بچه حرف میزد.
جونگ کوک اما عذاب میکشید.
هر شب، کنار ات دراز میکشید. ات رو بغل میکرد. دست میکشید روی شکمش. با بچه حرف میزد. ولی وقتی ات خوابش میبرد، جونگ کوک بیدار میموند.
به ات نگاه میکرد. به اون پوست سفید، به اون موهای بلند پهن شده رو بالش، به اون لبهای نیمهباز. دلش میخواست بغلش کنه، ببوسش، باهاش یکی بشه. ولی نمیتونست.
دکتر گفته بود تا سه ماه اول ممنوع. بعدش هم با احتیاط. جونگ کوک سعی میکرد کنترل کنه خودشو. ولی هر روز سختتر میشد.
ات میدید. میدید چطور جونگ کوک نگاهش میکنه. میدید دستاش میلرزه وقتی بهش دست میزنه. میدید شبها میره دستشویی آب سرد میگیره.
یه شب ات از خواب بیدار شد. دید جونگ کوک نیست توی رختخواب. بلند شد، رفت دنبالش. توی هال، جونگ کوک رو دید نشسته رو مبل، با ی لیوان ویسکی.
ات رفت جلو. نشست کنارش. "چرا نمیخوابی؟"
جونگ کوک نگاهش کرد. چشماش خسته بود. "نمیتونم. هر چی فکر میکنم به تو، به بچه، به اینکه نمیتونم..."
ات دستش رو گرفت. "من میفهمم. سخت نیست؟"
جونگ کوک خندید. یه خنده تلخ. "سخت؟ عزیزم، این شکنجهست. تو هر شب کنارمی، توی بغل منی، بوی تو میاد، لمس تو رو حس میکنم، ولی نمیتونم کاری کنم. دیوونه میشم."
ات دلش سوخت. شاید برای اولین بار، به جای ترس، دلش سوخت برای این دیوونه.
دستش رو برد بالا، کشید رو صورت جونگ کوک. "من میتونم کمکت کنم... بدون اینکه خطری برای بچه باشه..."
جونگ کوک نگاهش کرد. چشماش برق زد. "چطوری؟"
ات سرخ شد. "با دست... با دهان... هر چی تو بگی... فقط مواظب بچه باشیم..."
جونگ کوک نفسش بند اومد. "جدی میگی؟"
ات سر تکون داد. جونگ کوک بغلش کرد. محکم. "دوستت دارم. میدونی چقدر دوستت دارم؟"
ات لبخند زد. شاید این راهی بود برای کنترل کردن این دیوونه.
همون شب، توی هال، زیر نور مهتاب، ات نشست جلوی جونگ کوک. دستاش میلرزید، ولی سعی میکرد نشون نده.
جونگ کوک نگاهش میکرد. با اون چشمای سیاه. ولی این بار نگاهش مهربونتر بود. عاشقتر.
"نترس." گفت آروم. "اگه خواستی بایستیم، میایستیم."
ات سر تکون داد. دستش رو برد روی شلوار جونگ کوک. کمربند رو باز کرد. شلوار رو کشید پایین.
جونگ کوک مثه یه فرشته نگهبان اومد دنبالبش. با ماشین سیاه بزرگ، با لبخند مهربون، با دستای گرم. پرستارا همه ذوق زده بودن. "چه شوهر خوبی!" میگفتن.
ات لبخند میزد و ته دلش میلرزید.
توی ماشین، جونگ کوک دستش رو گذاشته بود رو شکم ات. نوازش میکرد. آروم. "چقدر کوچولو... چقدر قشنگ... بچه من توی شکم تو..."
ات نگاهش میکرد. نمیدونست این مهربونی تا کی ادامه داره.
روزهای اول خوب بودن. جونگ کوک میرفت سر کار، برمیگشت، برای ات گل میآورد، کتاب میآورد، هر چی میخواست براش میگرفت. با شکمش حرف میزد، براش آواز میخوند، میبوسیدش.
ات کمکم آروم گرفت. شاید اینبار فرق کنه. شاید بچه همه چی رو عوض کنه.
تا اون شب...
شب، توی رختخواب. جونگ کوک ات رو بغل کرده بود، دستش رو شکمش، آروم. ات داشت خوابش میبرد که حس کرد یه چیزی عوض شده.
نفسهای جونگ کوک تندتر شده بود. دستش دیگه آروم نبود. از روی شکم رفت بالا، روی سینهات. فشار داد. نوازش کرد. بعد رفت پایین، روی پاهاش.
ات چشماشو باز کرد. تاریکی بود. نور مهتاب میومد از پنجره.
"جونگ کوک... چی کار میکنی؟"
جونگ کوک جواب نداد. بوسیدش روی گردن. بعد دستش رو برد بین پاهاش. ات لرزید. "نه... جونگ کوک... بچه... دکتر گفت نباید..."
جونگ کوک ایستاد. یه لحظه سکوت شد. بعد گفت: "میدونم. فقط میخوام نوازشت کنم. نمیخوام کاری کنم."
ات آروم گرفت. ولی نه. جونگ کوک دروغ میگفت. دستش نموند. رفت زیر لباس خواب. پوست ات رو لمس کرد. ات لرزید.
"جونگ کوک... لطفاً... من میترسم... بچه..."
جونگ کوک بازم ایستاد. نشست. نگاه کرد به ات توی تاریکی. چشماش میدرخشید.
"حق با توئه." گفت. بلند شد. رفت سمت دستشویی.
ات صداها رو شنید. صدای آب. جونگ کوک دوش آب سرد میگرفت.
نیم ساعت بعد برگشت. دراز کشید کنار ات. ولی دیگه بغلش نکرد.
ات نگاهش کرد. دلش سوخت. "جونگ کوک... بیا بغلم..."
جونگ کوک سرش رو تکون داد. "نه. نمیتونم. اگه بغلت کنم، دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم. برو بخواب."
ات چشماشو بست. ولی خوابش نمیبرد. میدونست این تازه اولشه.
هفتهها گذشت. شکم ات کمکم بزرگتر شد. حالا چهار ماهه بود. بچه توی شکمش تکون میخورد. ات عاشق این حس بود. دست میکشید روی شکمش و با بچه حرف میزد.
جونگ کوک اما عذاب میکشید.
هر شب، کنار ات دراز میکشید. ات رو بغل میکرد. دست میکشید روی شکمش. با بچه حرف میزد. ولی وقتی ات خوابش میبرد، جونگ کوک بیدار میموند.
به ات نگاه میکرد. به اون پوست سفید، به اون موهای بلند پهن شده رو بالش، به اون لبهای نیمهباز. دلش میخواست بغلش کنه، ببوسش، باهاش یکی بشه. ولی نمیتونست.
دکتر گفته بود تا سه ماه اول ممنوع. بعدش هم با احتیاط. جونگ کوک سعی میکرد کنترل کنه خودشو. ولی هر روز سختتر میشد.
ات میدید. میدید چطور جونگ کوک نگاهش میکنه. میدید دستاش میلرزه وقتی بهش دست میزنه. میدید شبها میره دستشویی آب سرد میگیره.
یه شب ات از خواب بیدار شد. دید جونگ کوک نیست توی رختخواب. بلند شد، رفت دنبالش. توی هال، جونگ کوک رو دید نشسته رو مبل، با ی لیوان ویسکی.
ات رفت جلو. نشست کنارش. "چرا نمیخوابی؟"
جونگ کوک نگاهش کرد. چشماش خسته بود. "نمیتونم. هر چی فکر میکنم به تو، به بچه، به اینکه نمیتونم..."
ات دستش رو گرفت. "من میفهمم. سخت نیست؟"
جونگ کوک خندید. یه خنده تلخ. "سخت؟ عزیزم، این شکنجهست. تو هر شب کنارمی، توی بغل منی، بوی تو میاد، لمس تو رو حس میکنم، ولی نمیتونم کاری کنم. دیوونه میشم."
ات دلش سوخت. شاید برای اولین بار، به جای ترس، دلش سوخت برای این دیوونه.
دستش رو برد بالا، کشید رو صورت جونگ کوک. "من میتونم کمکت کنم... بدون اینکه خطری برای بچه باشه..."
جونگ کوک نگاهش کرد. چشماش برق زد. "چطوری؟"
ات سرخ شد. "با دست... با دهان... هر چی تو بگی... فقط مواظب بچه باشیم..."
جونگ کوک نفسش بند اومد. "جدی میگی؟"
ات سر تکون داد. جونگ کوک بغلش کرد. محکم. "دوستت دارم. میدونی چقدر دوستت دارم؟"
ات لبخند زد. شاید این راهی بود برای کنترل کردن این دیوونه.
همون شب، توی هال، زیر نور مهتاب، ات نشست جلوی جونگ کوک. دستاش میلرزید، ولی سعی میکرد نشون نده.
جونگ کوک نگاهش میکرد. با اون چشمای سیاه. ولی این بار نگاهش مهربونتر بود. عاشقتر.
"نترس." گفت آروم. "اگه خواستی بایستیم، میایستیم."
ات سر تکون داد. دستش رو برد روی شلوار جونگ کوک. کمربند رو باز کرد. شلوار رو کشید پایین.
- ۱.۵k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط