{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مستی در شب ...

🥂مستی در شب🥂 🪐‌P5🪐

دو ماه از اون شبِ پرماجرا گذشته... شکمت حالا یکم بالا اومده و این تغییرِ کوچیک، برای جونگ‌کوک بزرگترین معجزه‌ی دنیاست. توی این مدت، اون حتی اجازه نداده تو یه لیوان جابه‌جا کنی؛ جوری ازت مراقبت می‌کنه که انگار یه الماسِ کمیابی که ممکنه با یه فوت بشکنه.
یک شب، وقتی هر دو روی کاناپه نشستین و اون داره با ذوق برات از نقشه‌هایی که برای اتاقِ بچه کشیده می‌گه، یهو یه تیرِ تیز و شدید توی دلت می‌پیچه. ناخودآگاه نفست حبس می‌شه و دستت رو محکم روی شکمت مشت می‌کنی و کمی خم می‌شی.
لحظه‌ی بحرانی: ترسِ جئون جونگ‌کوک
جونگ‌کوک که داشت با لبخند حرف می‌زد، با دیدنِ تغییرِ یهوییِ حالِ تو، جمله‌ش نصفه می‌مونه. لبخندش در عرضِ یک ثانیه محو می‌شه و جاش رو به یه وحشتِ خالص می‌ده.
_جونگ‌کوک: (با صدایی که از ترس می‌لرزه) «چی شد؟... هی... به من نگاه کن! کجات درد می‌کنه؟»
تو نمی‌تونی جواب بدی، فقط لبانت رو روی هم فشار می‌دی. جونگ‌کوک بلافاصله کنارت زانو می‌زنه، دستای سردش رو روی دستای تو می‌ذاره و وقتی می‌بینه رنگت پریده و پیشونیت عرق کرده، انگار کلِ دنیا روی سرش خراب می‌شه.
_جونگ‌کوک: (فریاد می‌زنه) «لعنتی! چرا ساکتی؟ درد داری؟... نکنه بخاطرِ اون پیاده‌رویِ امروز بود؟ منِ احمق چرا گذاشتم راه بری؟»
اون دیگه اون پسرِ مغرور نیست؛ الان فقط یه مَردیه که داره بند‌بندِ وجودش از ترسِ از دست دادنِ تو و بچه‌ش می‌لرزه. بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، سریع گوشی رو برمی‌داره و در حالی که دستش می‌لرزه، شماره‌ی دکتر رو می‌گیره، اما قبل از اینکه بوق بخوره، گوشی رو پرت می‌کنه اون‌ور و دستاشو زیرِ بدنت می‌بره.
_جونگ‌کوک: «وقت نداریم... همین الان می‌ریم بیمارستان. طاقت بیار... خواهش می‌کنم طاقت بیار.»
توی ماشین، اون جوری رانندگی می‌کنه که انگار داره از وسطِ یه میدونِ جنگ رد می‌شه. با یک دست فرمون رو گرفته و با دستِ دیگه‌ش، دستِ تو رو محکم فشار می‌ده و تند‌تند پشتِ دستت رو می‌بوسه.
_جونگ‌کوک: (زیر لب، با بغض) «اگه اتفاقی براتون بیفته... من خودمو نمی‌بخشم. تو رو خدا ترکم نکنید... من بدونِ شما هیچیم.»
در بیمارستان
وقتی به بیمارستان (همون‌جایی که قبلاً کار می‌کردی) می‌رسین، جونگ‌کوک جوری سرِ پرستارها داد می‌زنه که کلِ سالن سکوت می‌کنن.
_جونگ‌کوک: «زود باشید! همسرِ من درد داره! اگه همین الان بهترین دکترتون نیاد، اینجا رو به آتیش می‌کشم!»
پزشک‌ها سریع تو رو به اتاقِ معاینه می‌برن. جونگ‌کوک پشتِ درِ بسته، مثلِ یه شیرِ زخمی مدام طول و عرضِ راهرو رو طی می‌کنه. مشتاشو به دیوار می‌کوبه و زیرِ لب دعا می‌کنه. تمامِ اون غرور و قدرتش، حالا تبدیل شده به تمنا برای سلامتیِ تو.
بعد از نیم ساعت، دکتر بیرون میاد. جونگ‌کوک قبل از اینکه دکتر حرفی بزنه، یقه شو می‌گیره:
_جونگ‌کوک: «بگو که حالشون خوبه... بگو!»
_دکتر: «آروم باشید آقای جئون. فقط یه انقباضِ ساده ناشی از خستگی و کم‌آبی بود. جفتشون سالم و سلامت هستن. فقط باید بیشتر استراحت کنه.»
جونگ‌کوک جوری نفسش رو بیرون میده که انگار بعد از سال‌ها بهش اکسیژن رسید. پاهاش سست می‌شه و برای یه لحظه به دیوار تکیه می‌ده. واردِ اتاق می‌شه و می‌بینه تو روی تخت دراز کشیدی و بهتری.
میاد کنارت، سرش رو می‌ذاره روی تخت، کنارِ دستت و هق‌هقِ بی‌صدایی می‌کنه.
_جونگ‌کوک: «داشتم می‌مردم... فکر کردم دوباره دارم از دستت می‌دم. از فردا... حتی برای دستشویی رفتن هم باید از من اجازه بگیری. دیگه نمی‌ذارم از جلوی چشمم تکون بخوری. فهمیدی؟»
+چشم بابایی
آروم اومد سمتت و گونتو بوس کرد.


ادامه........
دیدگاه ها (۰)

🥂مستی در شب🥂 🪐P6🪐چند هفته از اون شبِ ترسناک گذشت...

🥂مستی در شب🥂لباس ا/ت برای بیمارستان لباس کوکی برای بیمارستان

🥂مستی در شب🥂هودی که داد بپوشی

🥂مستی در شب🥂 🪐P5🪐_جونگ‌کوک: (با صدای بم و تهدیدآمیز...

جونگ کوک درباره ی اهنگش حرف می زنه😚😚 هرکس جونگ کوک رو دوست د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط