Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part33
---
**[بندر بوسان – همان شب]**
صدایِ موجهایِ خشمگینِ دریا با فریادهایِ دستورِ مأمورانِ پلیس در هم میآمیخت. باد، مثلِ شیونی دراز، لباسِ فرمِ جونگکوک را به رقص درآورده بود. او خیره به «ملکهی سایهها» ایستاده بود، اما در آن لحظه، فقط مانلی را میدید؛ مانلیِ ۵ سال پیش، با همان چشمانی که حالا پر از غم و خشم بود.
«مانلی…» جونگکوک با صدایی گرفته زمزمه کرد، انگار که نامش را در گلویش حس میکرد. «چرا؟ چرا این کارو کردی؟»
«ملکه» با خندهای سرد و تلخ جواب داد: «چرا؟ چون تو گذاشتی، جونگکوک. چون تو و اون شبِ لعنتی، من رو از بین بردین.»
صدایش مثلِ شلاق بود، بر تنِ روحِ زخمیِ جونگکوک.
«من؟ تو اون شب…» او سعی کرد ادامه دهد، اما صدایِ مأموران که نزدیکتر میشدند، او را به خود آورد.
«سروان! اون زنه! داره فرار میکنه!»
مانلی، با یک حرکتِ چابک که حاکی از سالها تمرین بود، به سمتِ انبارِ تاریکِ کنارِ اسکله دوید. جونگکوک بدونِ لحظهای درنگ، تعقیبش کرد.
«وایسا!»
درونِ انبار، بویِ ماهیِ گندیده و فلزِ زنگزده فضا را پر کرده بود. نورِ کمی از شکافِ دیوارها به داخل میتابید و سایههایِ بلند و ترسناکی میساخت.
مانلی به سمتِ جعبههایِ چوبیِ انبار هجوم برد. جونگکوک با تمامِ قدرت به سمتش رفت.
«دیگه بسه، مانلی!»
او سعی کرد او را بگیرد، اما مانلی مثلِ مارِ چموش، از زیرِ دستش لیز خورد. با مشتِ گرهکرده به صورتِ جونگکوک ضربه زد. دردِ ناگهانی باعث شد او عقب برود.
«تو حق نداری اسمم رو بیاری!» مانلی فریاد زد، صدایش پر از خشمِ فروخورده بود. «تو اولین کسی بودی که من رو به بازی گرفتی! اولین کسی که بهم دروغ گفت!»
جونگکوک با دستِ خونآلودش صورتش را لمس کرد. «من… من اون آدم نبودم، مانلی. بعدش… اون شرطبندی…»
«شرطبندی؟» مانلی با پوزخندی تلخ گفت: «فکر کردی بازیِ کوچیکی بود؟ تو زندگیِ من رو رویِ یه کارتِ لعنتی گذاشتی! فکر کردی من بعد از اون شب، میتونستم به هیچ مردی، مخصوصاً به تو، اعتماد کنم؟»
او با قدمهایِ تند به سمتِ دیگرِ انبار رفت. جونگکوک دوباره تعقیبش کرد.
«اون شب… من…»
«صداش رو نشنوم!» مانلی با فریاد، جعبهی فلزیِ کنارش را به سمتِ جونگکوک پرتاب کرد.
جونگکوک جاخالی داد، اما جعبه با صدایِ وحشتناکی به دیوار خورد.
«تو من رو تبدیل به این کردی!» مانلی با گریه گفت، اما اشکهایش زود خشک شدند. «تو من رو به یه هیولا تبدیل کردی، جونگکوک! و حالا… باید تاوانش رو بدی!»
او ناگهان دست در جیبِ کتش کرد. جونگکوک متوجه شد.
«وایسا، مانلی! اسلحه رو بذار زمین!»
اما مانلی گوش نکرد. با سرعتِ باورنکردنی، اسلحه را بیرون کشید. لولهی براقش در نورِ کمِ انبار برق زد.
«من دیگه هیچوقت نمیبازم، جونگکوک.»
چشمهایش سردتر از یخ بود. جونگکوک فقط توانست نامش را صدا کند: «مانلی!»
**شلیک.**
صدایِ گلوله در فضایِ بسته طنینانداز شد.
جونگکوک دردی ناگهانی در سینهاش حس کرد. نگاهش به مانلی که حالا با چشمانی بیحالت به او خیره شده بود، افتاد.
دستش را رویِ سینهیِ خیسش گذاشت. خون… خونِ خودش بود.
«تو…» به سختی گفت، صدایِ نفسش کوتاه شده بود. «چی… کار… کردی…»
مانلی با قدمهایِ آرام به سمتش رفت. دیگر «ملکهی سایهها» نبود، بلکه شبحی بود از گذشتهیِ تلخ.
«اگه قرار بود بمیرم… خب، تو هم باید میمُردی.»
او کنارِ جونگکوک ایستاد. او رویِ زمین افتاده بود، نفسهایش به شماره افتاده بود.
«میدونی، جونگکوک…» مانلی با صدایی که دیگر هیچ احساسی در آن نبود، گفت. «حتی ۵ سال هم نتونستم از دستِ سایههات خلاص شم. ولی حالا…»
او به سمتِ جسدِ در حالِ مرگِ جونگکوک خم شد.
«حالا، بازیِ ما تموم شد.»
آخرین نگاهِ جونگکوک به چشمانِ مانلی افتاد. در آن نگاه، دیگر خبری از عشق نبود، فقط سکوتِ عمیقِ پایان.
جونگکوک جان داد.
مانلی، «ملکهی سایهها»، با قدمهایِ بلند و استوار، از انبارِ تاریک بیرون رفت. باران همچنان میبارید، اما دیگر مهم نبود. او حالا آزاد بود. آزاد از گذشته، آزاد از عشق، آزاد از هر چیزی که او را به انسانیت وصل میکرد.
تنها چیزی که باقی ماند، افسانهیِ «ملکهی سایهها» بود؛ زنی که از دلِ تاریکی متولد شد و با انتقام، بر جهانِ خودش حکومت کرد.
***
پایانه ابدی...
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part33
---
**[بندر بوسان – همان شب]**
صدایِ موجهایِ خشمگینِ دریا با فریادهایِ دستورِ مأمورانِ پلیس در هم میآمیخت. باد، مثلِ شیونی دراز، لباسِ فرمِ جونگکوک را به رقص درآورده بود. او خیره به «ملکهی سایهها» ایستاده بود، اما در آن لحظه، فقط مانلی را میدید؛ مانلیِ ۵ سال پیش، با همان چشمانی که حالا پر از غم و خشم بود.
«مانلی…» جونگکوک با صدایی گرفته زمزمه کرد، انگار که نامش را در گلویش حس میکرد. «چرا؟ چرا این کارو کردی؟»
«ملکه» با خندهای سرد و تلخ جواب داد: «چرا؟ چون تو گذاشتی، جونگکوک. چون تو و اون شبِ لعنتی، من رو از بین بردین.»
صدایش مثلِ شلاق بود، بر تنِ روحِ زخمیِ جونگکوک.
«من؟ تو اون شب…» او سعی کرد ادامه دهد، اما صدایِ مأموران که نزدیکتر میشدند، او را به خود آورد.
«سروان! اون زنه! داره فرار میکنه!»
مانلی، با یک حرکتِ چابک که حاکی از سالها تمرین بود، به سمتِ انبارِ تاریکِ کنارِ اسکله دوید. جونگکوک بدونِ لحظهای درنگ، تعقیبش کرد.
«وایسا!»
درونِ انبار، بویِ ماهیِ گندیده و فلزِ زنگزده فضا را پر کرده بود. نورِ کمی از شکافِ دیوارها به داخل میتابید و سایههایِ بلند و ترسناکی میساخت.
مانلی به سمتِ جعبههایِ چوبیِ انبار هجوم برد. جونگکوک با تمامِ قدرت به سمتش رفت.
«دیگه بسه، مانلی!»
او سعی کرد او را بگیرد، اما مانلی مثلِ مارِ چموش، از زیرِ دستش لیز خورد. با مشتِ گرهکرده به صورتِ جونگکوک ضربه زد. دردِ ناگهانی باعث شد او عقب برود.
«تو حق نداری اسمم رو بیاری!» مانلی فریاد زد، صدایش پر از خشمِ فروخورده بود. «تو اولین کسی بودی که من رو به بازی گرفتی! اولین کسی که بهم دروغ گفت!»
جونگکوک با دستِ خونآلودش صورتش را لمس کرد. «من… من اون آدم نبودم، مانلی. بعدش… اون شرطبندی…»
«شرطبندی؟» مانلی با پوزخندی تلخ گفت: «فکر کردی بازیِ کوچیکی بود؟ تو زندگیِ من رو رویِ یه کارتِ لعنتی گذاشتی! فکر کردی من بعد از اون شب، میتونستم به هیچ مردی، مخصوصاً به تو، اعتماد کنم؟»
او با قدمهایِ تند به سمتِ دیگرِ انبار رفت. جونگکوک دوباره تعقیبش کرد.
«اون شب… من…»
«صداش رو نشنوم!» مانلی با فریاد، جعبهی فلزیِ کنارش را به سمتِ جونگکوک پرتاب کرد.
جونگکوک جاخالی داد، اما جعبه با صدایِ وحشتناکی به دیوار خورد.
«تو من رو تبدیل به این کردی!» مانلی با گریه گفت، اما اشکهایش زود خشک شدند. «تو من رو به یه هیولا تبدیل کردی، جونگکوک! و حالا… باید تاوانش رو بدی!»
او ناگهان دست در جیبِ کتش کرد. جونگکوک متوجه شد.
«وایسا، مانلی! اسلحه رو بذار زمین!»
اما مانلی گوش نکرد. با سرعتِ باورنکردنی، اسلحه را بیرون کشید. لولهی براقش در نورِ کمِ انبار برق زد.
«من دیگه هیچوقت نمیبازم، جونگکوک.»
چشمهایش سردتر از یخ بود. جونگکوک فقط توانست نامش را صدا کند: «مانلی!»
**شلیک.**
صدایِ گلوله در فضایِ بسته طنینانداز شد.
جونگکوک دردی ناگهانی در سینهاش حس کرد. نگاهش به مانلی که حالا با چشمانی بیحالت به او خیره شده بود، افتاد.
دستش را رویِ سینهیِ خیسش گذاشت. خون… خونِ خودش بود.
«تو…» به سختی گفت، صدایِ نفسش کوتاه شده بود. «چی… کار… کردی…»
مانلی با قدمهایِ آرام به سمتش رفت. دیگر «ملکهی سایهها» نبود، بلکه شبحی بود از گذشتهیِ تلخ.
«اگه قرار بود بمیرم… خب، تو هم باید میمُردی.»
او کنارِ جونگکوک ایستاد. او رویِ زمین افتاده بود، نفسهایش به شماره افتاده بود.
«میدونی، جونگکوک…» مانلی با صدایی که دیگر هیچ احساسی در آن نبود، گفت. «حتی ۵ سال هم نتونستم از دستِ سایههات خلاص شم. ولی حالا…»
او به سمتِ جسدِ در حالِ مرگِ جونگکوک خم شد.
«حالا، بازیِ ما تموم شد.»
آخرین نگاهِ جونگکوک به چشمانِ مانلی افتاد. در آن نگاه، دیگر خبری از عشق نبود، فقط سکوتِ عمیقِ پایان.
جونگکوک جان داد.
مانلی، «ملکهی سایهها»، با قدمهایِ بلند و استوار، از انبارِ تاریک بیرون رفت. باران همچنان میبارید، اما دیگر مهم نبود. او حالا آزاد بود. آزاد از گذشته، آزاد از عشق، آزاد از هر چیزی که او را به انسانیت وصل میکرد.
تنها چیزی که باقی ماند، افسانهیِ «ملکهی سایهها» بود؛ زنی که از دلِ تاریکی متولد شد و با انتقام، بر جهانِ خودش حکومت کرد.
***
پایانه ابدی...
- ۱.۷k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط