Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#par32
---
**[۵ سال بعد – صبح، ادارهی پلیس مرکزی سئول]**
سروان جونگکوک، با قدمهایی منظم و چشمانی خسته وارد اتاق بازجویی شد. یونیفرمش اتو شده و بینقص بود؛ مثل خودش، سرد، منظم، و پر از دردی که فقط در سکوت زندگی میکرد.
ساعتِ مچیاش زیر نورِ مهتابیها برق میزد، اما آن نوری که روزی در چشمانش بود – همان نوری که وقتی به مانلی نگاه میکرد میدرخشید – مدتها بود مُرده بود.
روی دیوار دفترش، عکسهایی از هدفهای بزرگ مافیا چسبیده بود. یکی از آنها، همه را به جنب و جوش انداخته بود؛ زنی که هیچکس چهرهاش را ندیده، اما همه از نامش میترسیدند: **“ملکهی سایهها.”**
او پشت میز نشست، دستهایش را روی پرونده گذاشت. گزارشها پر از نامها، رمزها، قتلها، قاچاقها، و چیزهایی بود که ذهنش را سنگین میکرد.
بین آنها یک تصویر تار از دوربین امنیتی بود — زنی با کتِ چرمی، موهای بلند سیاه، نگاه نافذ و حالتِ چهرهای که حتی از پشت ماسک هم ترسناک بود.
جونگکوک چند لحظه مکث کرد. قلبش بیاختیار لرزید.
«چقدر... آشناست.» زیر لب گفت، اما سریع ذهنش را کنار زد.
او یاد گرفته بود که در این پنج سال هیچ احساسی را باور نکند. مخصوصاً عشق.
---
**[فلش بک – پنج سال قبل، بعد از آن شبِ تولد]**
جونگکوک از پنتهاوس بیرون زد؛ باران میبارید، ولی او هیچچیز نمیدید. قدمهایش سنگین بود، اما پولِ شرط در دستش سبکتر از هوای اطرافش.
سیگارش خیس شد و روشن نشد، درست مثل چیزی که درونش روشن نمیمانْد.
در آن شب، نه فقط عشق را باخت، بلکه خودش را هم باخت.
چند هفته بعد، وقتی فهمید مانلی ناپدید شده، رفت دنبالش. همهجا. خیابونها، بیمارستانها، پنتهاوس، حتی جاهایی که نباید میرفت.
هیچ ردّی ازش نبود.
اونجا بود که پلیس سراغش اومد. برای بازجویی از ماجرای شرطبندی و ارتباطش با یه پروندهی مشکوک. ولی جونگکوک، بر خلاف تصور همه، تصمیم گرفت بمونه… و خدمت کنه.
«شاید اگه پلیس شم، دیگه کسی رو ناامید نکنم. شاید جبران کنم.»
این جمله رو هر شب با خودش تکرار میکرد.
مثل کسی که دنبال بخشش نیست — دنبال دردشه، فقط برای اینکه هنوز زنده بمونه.
---
**[حال – دفتر افسران ویژه]**
کارآگاه «مینا»، همکارِ قدیمیِ جونگکوک، پوشهای بزرگ روی میز پرت کرد.
«سروان! از ادارهی بینالملل یه پروندهی تازه اومده. عملیات سطح ۱. تو رو انتخاب کردن برای رهبری تیم.»
جونگکوک سرش را بلند کرد، نگاهش تیز شد. «عملیاتِ چی؟»
او لبخند سردی زد. «دستگیریِ ملکهی سایهها! اسم رمز: عملیات آلفا.»
جونگکوک در سکوت پوشه را باز کرد. اطلاعاتِ عملیات، نقشهی یکی از بندرگاههایِ مخفیِ بوسان، و دادههایِ اولیه از ارتباطِ مافیا با شبکههای بینالمللی قاچاق انسان در جنوب شرق آسیا داخلش بود.
«هدف اصلی، زنیه که خودش رو پنهون کرده. کسی تا حالا صورتش رو ندیده. فقط یه لقب داره. ملکهی سایهها.»
مینا ادامه داد: «میگن خیلی باهوشه، بیرحم، و هیچ ردّی از خودش نمیذاره. پلیسهایِ کره و ژاپن سه ساله دنبالشن، اما همهی مأمورایی که نزدیکش شدن… یا ناپدید شدن، یا مردن.»
جونگکوک لحظهای ساکت ماند. بعد لبخند تلخی زد. «مثل یه افسانهست.»
«دقیقاً.» مینا گفت و اضافه کرد: «و حالا، تو قراره اون افسانه رو تموم کنی.»
جونگکوک آهی کشید و پوشه را بست. «به من فقط یه اسم بده. یه نشانه.»
«مانلی آیلس.»
مینا این کلمه را گفت و خودش هم نفهمید چرا هوا انگار سردتر شد.
جونگکوک سرش را بالا آورد. ابروهایش کمی در هم رفتند. «چی گفتی؟»
«یه رمز، احتمالاً مستعار ـ توی یکی از ارتباطاتِ زیرزمینی بهش اشاره شده بود. میتونیم یه ردِ جعلی باشه.»
اما جونگکوک دیگر چیزی نمیشنید.
اسم، مثل پتک خورد توی ذهنش.
*مانلی.*
صدایِ باران پشت پنجرهها، دوباره همون حس رو برگردوند. همون شبِ لعنتی، همون هدیهی میکروفن، همون نگاهِ آخر قبل از رفتن.
اما ذهنش مقاومت کرد.
«نه... غیرممکنه. اون مرده. اون رفت.»
با خودش زمزمه کرد، سعی کرد نفسش رو کنترل کنه. اما قلبش، برای اولین بار بعد پنج سال، تندتر از همیشه میزد.
---
**[چند شب بعد – روی پشتبامِ یکی از ساختمانهای متروک بندر بوسان]**
(این هم دو قسمت داره. ولی از این پارت هم حمایت کنید)
#Jeon_rina
#jeon_victor
#par32
---
**[۵ سال بعد – صبح، ادارهی پلیس مرکزی سئول]**
سروان جونگکوک، با قدمهایی منظم و چشمانی خسته وارد اتاق بازجویی شد. یونیفرمش اتو شده و بینقص بود؛ مثل خودش، سرد، منظم، و پر از دردی که فقط در سکوت زندگی میکرد.
ساعتِ مچیاش زیر نورِ مهتابیها برق میزد، اما آن نوری که روزی در چشمانش بود – همان نوری که وقتی به مانلی نگاه میکرد میدرخشید – مدتها بود مُرده بود.
روی دیوار دفترش، عکسهایی از هدفهای بزرگ مافیا چسبیده بود. یکی از آنها، همه را به جنب و جوش انداخته بود؛ زنی که هیچکس چهرهاش را ندیده، اما همه از نامش میترسیدند: **“ملکهی سایهها.”**
او پشت میز نشست، دستهایش را روی پرونده گذاشت. گزارشها پر از نامها، رمزها، قتلها، قاچاقها، و چیزهایی بود که ذهنش را سنگین میکرد.
بین آنها یک تصویر تار از دوربین امنیتی بود — زنی با کتِ چرمی، موهای بلند سیاه، نگاه نافذ و حالتِ چهرهای که حتی از پشت ماسک هم ترسناک بود.
جونگکوک چند لحظه مکث کرد. قلبش بیاختیار لرزید.
«چقدر... آشناست.» زیر لب گفت، اما سریع ذهنش را کنار زد.
او یاد گرفته بود که در این پنج سال هیچ احساسی را باور نکند. مخصوصاً عشق.
---
**[فلش بک – پنج سال قبل، بعد از آن شبِ تولد]**
جونگکوک از پنتهاوس بیرون زد؛ باران میبارید، ولی او هیچچیز نمیدید. قدمهایش سنگین بود، اما پولِ شرط در دستش سبکتر از هوای اطرافش.
سیگارش خیس شد و روشن نشد، درست مثل چیزی که درونش روشن نمیمانْد.
در آن شب، نه فقط عشق را باخت، بلکه خودش را هم باخت.
چند هفته بعد، وقتی فهمید مانلی ناپدید شده، رفت دنبالش. همهجا. خیابونها، بیمارستانها، پنتهاوس، حتی جاهایی که نباید میرفت.
هیچ ردّی ازش نبود.
اونجا بود که پلیس سراغش اومد. برای بازجویی از ماجرای شرطبندی و ارتباطش با یه پروندهی مشکوک. ولی جونگکوک، بر خلاف تصور همه، تصمیم گرفت بمونه… و خدمت کنه.
«شاید اگه پلیس شم، دیگه کسی رو ناامید نکنم. شاید جبران کنم.»
این جمله رو هر شب با خودش تکرار میکرد.
مثل کسی که دنبال بخشش نیست — دنبال دردشه، فقط برای اینکه هنوز زنده بمونه.
---
**[حال – دفتر افسران ویژه]**
کارآگاه «مینا»، همکارِ قدیمیِ جونگکوک، پوشهای بزرگ روی میز پرت کرد.
«سروان! از ادارهی بینالملل یه پروندهی تازه اومده. عملیات سطح ۱. تو رو انتخاب کردن برای رهبری تیم.»
جونگکوک سرش را بلند کرد، نگاهش تیز شد. «عملیاتِ چی؟»
او لبخند سردی زد. «دستگیریِ ملکهی سایهها! اسم رمز: عملیات آلفا.»
جونگکوک در سکوت پوشه را باز کرد. اطلاعاتِ عملیات، نقشهی یکی از بندرگاههایِ مخفیِ بوسان، و دادههایِ اولیه از ارتباطِ مافیا با شبکههای بینالمللی قاچاق انسان در جنوب شرق آسیا داخلش بود.
«هدف اصلی، زنیه که خودش رو پنهون کرده. کسی تا حالا صورتش رو ندیده. فقط یه لقب داره. ملکهی سایهها.»
مینا ادامه داد: «میگن خیلی باهوشه، بیرحم، و هیچ ردّی از خودش نمیذاره. پلیسهایِ کره و ژاپن سه ساله دنبالشن، اما همهی مأمورایی که نزدیکش شدن… یا ناپدید شدن، یا مردن.»
جونگکوک لحظهای ساکت ماند. بعد لبخند تلخی زد. «مثل یه افسانهست.»
«دقیقاً.» مینا گفت و اضافه کرد: «و حالا، تو قراره اون افسانه رو تموم کنی.»
جونگکوک آهی کشید و پوشه را بست. «به من فقط یه اسم بده. یه نشانه.»
«مانلی آیلس.»
مینا این کلمه را گفت و خودش هم نفهمید چرا هوا انگار سردتر شد.
جونگکوک سرش را بالا آورد. ابروهایش کمی در هم رفتند. «چی گفتی؟»
«یه رمز، احتمالاً مستعار ـ توی یکی از ارتباطاتِ زیرزمینی بهش اشاره شده بود. میتونیم یه ردِ جعلی باشه.»
اما جونگکوک دیگر چیزی نمیشنید.
اسم، مثل پتک خورد توی ذهنش.
*مانلی.*
صدایِ باران پشت پنجرهها، دوباره همون حس رو برگردوند. همون شبِ لعنتی، همون هدیهی میکروفن، همون نگاهِ آخر قبل از رفتن.
اما ذهنش مقاومت کرد.
«نه... غیرممکنه. اون مرده. اون رفت.»
با خودش زمزمه کرد، سعی کرد نفسش رو کنترل کنه. اما قلبش، برای اولین بار بعد پنج سال، تندتر از همیشه میزد.
---
**[چند شب بعد – روی پشتبامِ یکی از ساختمانهای متروک بندر بوسان]**
(این هم دو قسمت داره. ولی از این پارت هم حمایت کنید)
- ۵.۸k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط