Gan
#jeon_victor
#part4
---
ناگهان صدای بوت ها و خنده های اشنایی به گوش مانلی رسید، مانلی سرش رو برگردوند و به ته راهرو نگاه کرد.. اون همون پسر اقای جئون و اکیپش که اون شب توی فروشگاه دیده بود بود
مانلی: شت اینا چرا اینجان
صدای یه دختر دیگه که داشت نزدیک میشد اومد، هانا مانلی و مینا سرشون رو اوردن بالا و به دختر نگاه کردن دختر باوقاری بود بنظر اروم و مهربون میومد. لبخند زد و به اون سه تا دختر نزدیک شد
دختر: اون پسرا رو مشناسی؟!
مانلی: نه ولی درموردشون شنیده ام
دختر: سعی کن زیاد نزدیکشون نش، اونا یکم.... عوضی و زن باره ان... میدونی که چی میگم
سه تا دختر سر تکون دادن
دختر: راستی من جولیام. و شما سه تا؟!
مینا با هیجان دست جولیا رو گرفت و سریع سریع تکونش داد
مینا: از اشنایی باهات خوشبختم، تو خیلی خوشگلی. خیلی هم اروم و با وقاری. من اینو دوست دارم، تورو هم دوست دارم. میدونم من کلا زیاد حرف میزنم
مانلی: هی دختر، نفس بگیر
مینا اروم شد و یه نفس عمیق گرفت. جولیا ریز ریز خندید
جولیا: تو خیلی پیش فعالی
مانلی لبخند زد
مانلی: جولیا، من مانلی ام، این میناعه و اون هم هانا
جولیا: از اشنایی باهاتون خوشبختم من درواقع باید سا دومی باشم ولی چون رشته ام رو عوض کردم الان دوباره اومد سال اول دو ساله توی این دانشگاهم، اگه سوال داشتید بپرسید، من اینجا رو خوب میشناسم
هانا: رشته ات رو عوض کردی؟! یعنی چه رشته ای بودی؟
جولیا: من علوم تجربی میخوندم زیاد سنگین بود، برای همین الان وکالت میخونم
چشم سه دختر برق زد
مانلی: واقعا؟!
مینا: چه خوب یعنی ما توی یه کلاسیم!
جولیا: ها؟!
هانا: دختر، ماهم وکالت میخونیم
---
روز با صحبت های اون چهارتا دختر گذشت باهم دیگه اشنا شدن و صمیمی شدن بیشتر از علایق مشترکشون فهمیدن و تفاوت هاشون رو هم فهمیدن... مثلا مینا خیلی پر انرژی و پیش فعال بود. جولیا دختری اروم، با وقار و از خانواده ای سطح بالا بود. هانا عاشق ماجراجویی های خطرناک بود، تفریحات غیر قانونی و موتور سواری هاش. ولی مانلی... مانلی گاملا برعکس همه بود، دختری عاشق فلسفه، کتاب، کم حرف، عاشق درس و دختری ساده...
---
چند ساعتی میگذره، از دانشگاه فقط 4 ساعت مونده مانلی توی کتابخونه مدرسه بود و داشت درس میخوند، صدای دو قدم اروم و یکی که داشت با سرعت میدودی رو شنید، ناگهان دید که مینا پرید روی میز و نشست
مانلی: هیششش، الان مدیر کتابخونه پرتمون میکنه بیرون احمق.
مینا: باشه، باشه.
مانلی: چیشده؟!
جولیا: هفته بعد یه-
قبل از اینکه جولیا بتونه حرف بزنه هانا شروع به حرف زدن کرد
هانا: انگار پسر مدیر عزیزمون چشم ننه باباشو دور دیده و یه مهمونی کنار استخر توی پنت هاوسش گرفته، ما تصمیم گرفتیم که بریم. تو هم میای؟!
مانلی: عامم.. ولی-
جولیا: مانلییی، لطفا. تو همش داری درس میخونی همین ی بار
مانلی: خب، باشه
---
یک ساعتی مانلی از کتابخونه اومد بیرون... زنگ تفریح بود. وسایلش رو توی کمدش گذاشت، و سمت حیاط دانشگاه رفت. روی نیمکت نشست و گوشیش رو بیرون اورد، با گوشی ور رفت... ناگهان نفس های گرم یک نفر رو پشتش احساس کرد، جا خورد، در ندب که نزدیک بود گوشیش رو بندازه... پسر خندید
پسر: اوه، مرد. باید قیافه ات رو میدیدی
مانلی اخم کرد
مانلی: شما کی باشی؟
پسر: اوه، یادم رفت خودمو معرفی کنم. من تهیونگم، کیم تهیونگ. میتونی منو ته یا وی صدام کنی
مانلی: تهیونگ. خوشبختم، منم مانلی ام
تهیونگ: صبرکن ببینم... چهره ات اشناعه...
تهیونگ روی نیمکت کنار مانلی نشست و یه ابرو بالا داد عادتی که وقتی فکر میکنه انجام میده
تهیونگ: عااااهاااااا، یادم اومد. تو همون فروشنده ای که اون شب دیدم؟!
مانلی: اره، اره...
صدای فریاد یکی از پسر ها از اون طرف اومد
شوگا: تهیونگ! بیا دیگه. ما منتظرت هستیم!
تهیونگ: اومدم!
تهیونگ رو به مانلی کرد
تهیونگ: امیدوارم توی مهمونی جونگکوک ببینمت
تهیونگ دوید و رفت...
مانلی چشمش رو چرخوند و دوباره گوشیش رو بیرون اورد و شروع به ور رفتن کرد... صدای قدم های چند دختر رو شنید که داشتن نزدیکش میشدن... اونا اکیپ دختر های سال دومی بودن که قلدر های مدرسه بودن، همشون از خانواده های خیلی پولدار میومدن... و کراش روی اکیپ جونگکوک داشتن (انگار ما نداریم🙆🏻♀️) . سردسته اونا یعنی مینجی اومد جلوی مانلی
مینجی: خوب گوش کن، عن خانوم. تهیونگ مال ماعه، سعی نکن با پیکمی بازی نزدیکشون بشی.
مانلی پوزخند زد و بی توجه به حرف های بی ارزش رد شد. قبل رفتن روی کفش گرون و سفید مینجی لگد کرد و رفت
مینجی: تاوان این کارتو میدی!
مانلی رفت اما...
///
70 لایک
20 کامنت
#part4
---
ناگهان صدای بوت ها و خنده های اشنایی به گوش مانلی رسید، مانلی سرش رو برگردوند و به ته راهرو نگاه کرد.. اون همون پسر اقای جئون و اکیپش که اون شب توی فروشگاه دیده بود بود
مانلی: شت اینا چرا اینجان
صدای یه دختر دیگه که داشت نزدیک میشد اومد، هانا مانلی و مینا سرشون رو اوردن بالا و به دختر نگاه کردن دختر باوقاری بود بنظر اروم و مهربون میومد. لبخند زد و به اون سه تا دختر نزدیک شد
دختر: اون پسرا رو مشناسی؟!
مانلی: نه ولی درموردشون شنیده ام
دختر: سعی کن زیاد نزدیکشون نش، اونا یکم.... عوضی و زن باره ان... میدونی که چی میگم
سه تا دختر سر تکون دادن
دختر: راستی من جولیام. و شما سه تا؟!
مینا با هیجان دست جولیا رو گرفت و سریع سریع تکونش داد
مینا: از اشنایی باهات خوشبختم، تو خیلی خوشگلی. خیلی هم اروم و با وقاری. من اینو دوست دارم، تورو هم دوست دارم. میدونم من کلا زیاد حرف میزنم
مانلی: هی دختر، نفس بگیر
مینا اروم شد و یه نفس عمیق گرفت. جولیا ریز ریز خندید
جولیا: تو خیلی پیش فعالی
مانلی لبخند زد
مانلی: جولیا، من مانلی ام، این میناعه و اون هم هانا
جولیا: از اشنایی باهاتون خوشبختم من درواقع باید سا دومی باشم ولی چون رشته ام رو عوض کردم الان دوباره اومد سال اول دو ساله توی این دانشگاهم، اگه سوال داشتید بپرسید، من اینجا رو خوب میشناسم
هانا: رشته ات رو عوض کردی؟! یعنی چه رشته ای بودی؟
جولیا: من علوم تجربی میخوندم زیاد سنگین بود، برای همین الان وکالت میخونم
چشم سه دختر برق زد
مانلی: واقعا؟!
مینا: چه خوب یعنی ما توی یه کلاسیم!
جولیا: ها؟!
هانا: دختر، ماهم وکالت میخونیم
---
روز با صحبت های اون چهارتا دختر گذشت باهم دیگه اشنا شدن و صمیمی شدن بیشتر از علایق مشترکشون فهمیدن و تفاوت هاشون رو هم فهمیدن... مثلا مینا خیلی پر انرژی و پیش فعال بود. جولیا دختری اروم، با وقار و از خانواده ای سطح بالا بود. هانا عاشق ماجراجویی های خطرناک بود، تفریحات غیر قانونی و موتور سواری هاش. ولی مانلی... مانلی گاملا برعکس همه بود، دختری عاشق فلسفه، کتاب، کم حرف، عاشق درس و دختری ساده...
---
چند ساعتی میگذره، از دانشگاه فقط 4 ساعت مونده مانلی توی کتابخونه مدرسه بود و داشت درس میخوند، صدای دو قدم اروم و یکی که داشت با سرعت میدودی رو شنید، ناگهان دید که مینا پرید روی میز و نشست
مانلی: هیششش، الان مدیر کتابخونه پرتمون میکنه بیرون احمق.
مینا: باشه، باشه.
مانلی: چیشده؟!
جولیا: هفته بعد یه-
قبل از اینکه جولیا بتونه حرف بزنه هانا شروع به حرف زدن کرد
هانا: انگار پسر مدیر عزیزمون چشم ننه باباشو دور دیده و یه مهمونی کنار استخر توی پنت هاوسش گرفته، ما تصمیم گرفتیم که بریم. تو هم میای؟!
مانلی: عامم.. ولی-
جولیا: مانلییی، لطفا. تو همش داری درس میخونی همین ی بار
مانلی: خب، باشه
---
یک ساعتی مانلی از کتابخونه اومد بیرون... زنگ تفریح بود. وسایلش رو توی کمدش گذاشت، و سمت حیاط دانشگاه رفت. روی نیمکت نشست و گوشیش رو بیرون اورد، با گوشی ور رفت... ناگهان نفس های گرم یک نفر رو پشتش احساس کرد، جا خورد، در ندب که نزدیک بود گوشیش رو بندازه... پسر خندید
پسر: اوه، مرد. باید قیافه ات رو میدیدی
مانلی اخم کرد
مانلی: شما کی باشی؟
پسر: اوه، یادم رفت خودمو معرفی کنم. من تهیونگم، کیم تهیونگ. میتونی منو ته یا وی صدام کنی
مانلی: تهیونگ. خوشبختم، منم مانلی ام
تهیونگ: صبرکن ببینم... چهره ات اشناعه...
تهیونگ روی نیمکت کنار مانلی نشست و یه ابرو بالا داد عادتی که وقتی فکر میکنه انجام میده
تهیونگ: عااااهاااااا، یادم اومد. تو همون فروشنده ای که اون شب دیدم؟!
مانلی: اره، اره...
صدای فریاد یکی از پسر ها از اون طرف اومد
شوگا: تهیونگ! بیا دیگه. ما منتظرت هستیم!
تهیونگ: اومدم!
تهیونگ رو به مانلی کرد
تهیونگ: امیدوارم توی مهمونی جونگکوک ببینمت
تهیونگ دوید و رفت...
مانلی چشمش رو چرخوند و دوباره گوشیش رو بیرون اورد و شروع به ور رفتن کرد... صدای قدم های چند دختر رو شنید که داشتن نزدیکش میشدن... اونا اکیپ دختر های سال دومی بودن که قلدر های مدرسه بودن، همشون از خانواده های خیلی پولدار میومدن... و کراش روی اکیپ جونگکوک داشتن (انگار ما نداریم🙆🏻♀️) . سردسته اونا یعنی مینجی اومد جلوی مانلی
مینجی: خوب گوش کن، عن خانوم. تهیونگ مال ماعه، سعی نکن با پیکمی بازی نزدیکشون بشی.
مانلی پوزخند زد و بی توجه به حرف های بی ارزش رد شد. قبل رفتن روی کفش گرون و سفید مینجی لگد کرد و رفت
مینجی: تاوان این کارتو میدی!
مانلی رفت اما...
///
70 لایک
20 کامنت
- ۲۰.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط