「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 76
✦.................................
و قبل اینکه آیلین بتواند چیزی بگوید، تهیونگ لحظهای به پوست سفید و بی نقص دختر خیره شد. انگشتانش را کمی جمع کرد، نفسش را آهسته بیرون داد و با یک حرکت ساده، زبانش را بیرون آورد و روی پوست دختر کشید..
یکبار... بعد دوباره... و باز هم، با ریتمی کوتاه و تکرارشونده، هر بار که این کار را میکرد، عضلات بد៸نش سفتتر میشد و نگاهش برای لحظهای در هم میرفت.
آیلین ابتدا از شدت تعجب چشمانش گرد شد، سپس دستش را لابهلای موهای مشکیِ تهیونگ برد و پلکهایش را بست؛ گویی میخواست از حسی که او در وجودش ایجاد میکرد، کاملاً لذت ببرد.
تهیونگ با مهارت و آرامش زبانش را خی៸س روی خط س៸ینه او کشید، حرکتی حسابشده که حالوهوایی لذت بخش، سنگین و پرتنش در فضا ایجاد میکرد میان آن تکرارها، یک نا៸له کوتاه و مردانه از ته گلویش بیرون آمد؛ نه بلند، نه نمایشی.
---
نیم ساعت گذشته بود، اما تهیونگ هنوز نتوانسته بود خودش را از او جدا کند؛ با یک دست ک៸مر دختر را گرفته بود و با یک دست دیگر سی៸نه اش را لمس میکرد و در میان آن لمس ها بو៸سه های نرمی میان س៸ینهاش میگذاشت... فقط از لحضه لذت میبرد زمان برایش معنایی نداشت...
ایلین با چشمان بسته تلاش میکرد خودش را کنترل کند، اما نا៸لههای بریدهاش، با وجود همهی سعیاش، همچنان بیاختیار از گلویش بیرون میآمد و سکوت ماشین را میشکست...
برای لحظهای به خودش آمد و با ناباوری از خودش پرسید: «چرا اجازه دادم؟»
چشمهایش که باز شد، تهیونگ در سکوت، دکمههای لباسش را باز میکرد؛ انگار میخواست از آن موقعیت بیرون بیاید. فکرِ اتفاقی که ممکن بود بیفتد، هقهقی از گلوی آیلین بیرون کشید و توجه تهیونگ را به او جلب کرد.
آیلین بدون اینکه نگاهش کند، با سختی خودش را از روی فرمان بالا کشید و صاف نشست؛ هنوز روی پاهای تهیونگ بود، در آن وضعیت خجالتآور و سنگین. سریع دستش را به سمت در برد، آن را باز کرد و از ماشین پیاده شد.
...
شرط: ۶٠ لایک 30 کامنت
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 76
✦.................................
و قبل اینکه آیلین بتواند چیزی بگوید، تهیونگ لحظهای به پوست سفید و بی نقص دختر خیره شد. انگشتانش را کمی جمع کرد، نفسش را آهسته بیرون داد و با یک حرکت ساده، زبانش را بیرون آورد و روی پوست دختر کشید..
یکبار... بعد دوباره... و باز هم، با ریتمی کوتاه و تکرارشونده، هر بار که این کار را میکرد، عضلات بد៸نش سفتتر میشد و نگاهش برای لحظهای در هم میرفت.
آیلین ابتدا از شدت تعجب چشمانش گرد شد، سپس دستش را لابهلای موهای مشکیِ تهیونگ برد و پلکهایش را بست؛ گویی میخواست از حسی که او در وجودش ایجاد میکرد، کاملاً لذت ببرد.
تهیونگ با مهارت و آرامش زبانش را خی៸س روی خط س៸ینه او کشید، حرکتی حسابشده که حالوهوایی لذت بخش، سنگین و پرتنش در فضا ایجاد میکرد میان آن تکرارها، یک نا៸له کوتاه و مردانه از ته گلویش بیرون آمد؛ نه بلند، نه نمایشی.
---
نیم ساعت گذشته بود، اما تهیونگ هنوز نتوانسته بود خودش را از او جدا کند؛ با یک دست ک៸مر دختر را گرفته بود و با یک دست دیگر سی៸نه اش را لمس میکرد و در میان آن لمس ها بو៸سه های نرمی میان س៸ینهاش میگذاشت... فقط از لحضه لذت میبرد زمان برایش معنایی نداشت...
ایلین با چشمان بسته تلاش میکرد خودش را کنترل کند، اما نا៸لههای بریدهاش، با وجود همهی سعیاش، همچنان بیاختیار از گلویش بیرون میآمد و سکوت ماشین را میشکست...
برای لحظهای به خودش آمد و با ناباوری از خودش پرسید: «چرا اجازه دادم؟»
چشمهایش که باز شد، تهیونگ در سکوت، دکمههای لباسش را باز میکرد؛ انگار میخواست از آن موقعیت بیرون بیاید. فکرِ اتفاقی که ممکن بود بیفتد، هقهقی از گلوی آیلین بیرون کشید و توجه تهیونگ را به او جلب کرد.
آیلین بدون اینکه نگاهش کند، با سختی خودش را از روی فرمان بالا کشید و صاف نشست؛ هنوز روی پاهای تهیونگ بود، در آن وضعیت خجالتآور و سنگین. سریع دستش را به سمت در برد، آن را باز کرد و از ماشین پیاده شد.
...
شرط: ۶٠ لایک 30 کامنت
- ۴۱۴
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط