「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 75
✦.................................
تهیونگ، که تا آن لحظه سعی در حفظ ظاهرِ سرد ونظامیاش داشت،
حالا دیگر نمیتوانست واکنشِ بد៸نش را کنترل کند. انقباضِ ناگهانیِ عضلاتش، نفسِ حبسشدهاش، و سفتیِ آشکارِ زیرِ تنِ آیلین، همه چیز را لو میداد.
شانههایش کمی بالا رفت و دستش ناخودآگاه روی ک៸مر آیلین مشت شد. صدای نفسهایش عمیقتر و نامنظمتر
به گوش میرسید.
آیلین، که تازه متوجهی شدتِ واکنشِ تهیونگ شده بود، حس کرد که خونِ گرمی به صورتش هجوم آورده. این بار، دیگر نه از سرِ اتفاق، که از رویِ یک کنجکاویِ خطرناک و ناخواسته، سرش را کمی جلوتر برد.
نگاهش مستقیم به ل៸بهای تهیونگ دوخته شده بود. دلش میخواست ببیند... میخواست بفهمد...
پیش از آنکه حتی فرصتِ فکر کردن داشته باشد، ل៸بهایش را ارام روی ل៸ب های تهیونگ گذاشت؛ بو៸سهای کوتاه، لرزان، و کاملاً اتفاقی. اما همین تماسِ کوتاه کافی بود تا جرقهی نهایی را بزند.
تهیونگ، که حالا دیگر تحر៸៸یکش به اوج رسیده بود و فرصتِ از دست رفته را از دست نمیداد، با قدرتِ بازوهایش، آیلین را به سمت خود کشید.
ل៸بهایش با حرص بیشتری روی ل៸بهای او فشار آورد. بو៸سه، که با لرزشِ آیلین شروع شده بود، حالا به تلاطمی داغ تبدیل شد. صدای نا៸لهی خفیفی از عمقِ گلوی تهیونگ بیرون آمد؛ صدایی که پر از نیاز و تسلیم بود.
آیلین، که دیگر کنترلی بر اوضاع نداشت، با تمام وجود به بو៸سهی تهیونگ پاسخ داد. حسِ نفسهای داغ و لرزشِ بدنِ او، حسِ دستانِ قدرتمندش که دورِ کم៸رش حلقه شده بود و او را به خودش میفشرد، همه چیز را تشدید میکرد.
دیگر تردیدی نبود؛ این بو៸سه، فراتر از یک اتفاقِ ساده، به یک نیازِ متقابل تبدیل شده بود.
وقتی بالاخره، نفسنفسزنان، از هم جدا شدند، نگاهِ تهیونگ پر از خواستنی بود که هرگز ندیده بود. آیلین در آغوشِ او، حس میکرد که قلبش دیوانهوار میتپد و گرمایِ بو៸سه هنوز روی ل៸بهایش باقی مانده بود
آیلین هنوز از شوکِ آن تماسِ کوتاه، درست نمیفهمید چه اتفاقی افتاده
است. ذهنش مثل چراغی که وسط
طوفان لرزان شده باشد، مدام بین
سکوت و هجومِ فکرها جابهجا میشد.
فقط میدانست نفسش منظم نیست، دستهایش بیاختیار میلرزند و
نگاهش روی یک نقطه ثابت نمیماند.
تهیونگ این آشفتگی را یکلحظه هم از دست نداد. همانطور که هنوز هوای سنگینِ بینشان قطع نشده بود، خیلی آرام اما قاطع، کم៸رش را گرفت و آیلین
را از آن وضعیتِ نامتعادل جدا کرد؛ حرکتش حسابشده بود؛ نه شتابزده،
نه نرم. دقیقاً همانقدر که نشان بدهد اوضاع را تحت کنترل دارد.
بعد، بدون اینکه فاصله را کاملاً از بین ببرد، آیلین را به سمت جلو هدایت کرد و کاری کرد نیمت៸نهاش روی فرمان قرار بگیرد. سرش بالاتر از لبهی فرمان آمد، موهایش کمی به هم ریخت و بد៸نش
در آن زاویهی ناآشنا، برای لحظهای کاملاً بیدفاع شد.
کم៸ر آیلین روی لبهی فرمان و بخش جلویی ماشین تکیه داشت و همین
باعث شد بیشتر از قبل متوجه لرزش خودش شود؛ گیجتر از آن بود که حرف بزند. فقط پلک زد، انگار میخواست مطمئن شود هنوز در همان ماشین است و این صحنه واقعیست.
تهیونگ اندکی به جلو متمایل شد؛ حرکتی که باعث شد آیلین پاهایش را دور ک៸مر او قفل کند.
نفس عمیقی کشید به دختر نزدیکتر شد و با دقت و آرامش انگشتان مردانه و کشیده اش را روی دکمه لباس مدرسهای او گذاشت و تویه حرکت ساده سه تا از دکمه های لباسش را باز کرد؛ یقهٔ لباس کمی از هم فاصله گرفته بود. از میان چینهای پارچه، بخشی از سی៸نه های سفید و درشتش زیر نور ملایم نمایان میشدن
آیلین با تعجب به تهیونگ نگاه کرد و درحالی که صدایش کمی گرفته بود پرسید:
+ داری.. داری چه غلطی میکنی؟
تهیونگ خیره به خط سی៸نهاش ل៸بش را کمی تَر کرد و خمار گفت:
_ سعی میکنم قورتت ندم بچه.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 75
✦.................................
تهیونگ، که تا آن لحظه سعی در حفظ ظاهرِ سرد ونظامیاش داشت،
حالا دیگر نمیتوانست واکنشِ بد៸نش را کنترل کند. انقباضِ ناگهانیِ عضلاتش، نفسِ حبسشدهاش، و سفتیِ آشکارِ زیرِ تنِ آیلین، همه چیز را لو میداد.
شانههایش کمی بالا رفت و دستش ناخودآگاه روی ک៸مر آیلین مشت شد. صدای نفسهایش عمیقتر و نامنظمتر
به گوش میرسید.
آیلین، که تازه متوجهی شدتِ واکنشِ تهیونگ شده بود، حس کرد که خونِ گرمی به صورتش هجوم آورده. این بار، دیگر نه از سرِ اتفاق، که از رویِ یک کنجکاویِ خطرناک و ناخواسته، سرش را کمی جلوتر برد.
نگاهش مستقیم به ل៸بهای تهیونگ دوخته شده بود. دلش میخواست ببیند... میخواست بفهمد...
پیش از آنکه حتی فرصتِ فکر کردن داشته باشد، ل៸بهایش را ارام روی ل៸ب های تهیونگ گذاشت؛ بو៸سهای کوتاه، لرزان، و کاملاً اتفاقی. اما همین تماسِ کوتاه کافی بود تا جرقهی نهایی را بزند.
تهیونگ، که حالا دیگر تحر៸៸یکش به اوج رسیده بود و فرصتِ از دست رفته را از دست نمیداد، با قدرتِ بازوهایش، آیلین را به سمت خود کشید.
ل៸بهایش با حرص بیشتری روی ل៸بهای او فشار آورد. بو៸سه، که با لرزشِ آیلین شروع شده بود، حالا به تلاطمی داغ تبدیل شد. صدای نا៸لهی خفیفی از عمقِ گلوی تهیونگ بیرون آمد؛ صدایی که پر از نیاز و تسلیم بود.
آیلین، که دیگر کنترلی بر اوضاع نداشت، با تمام وجود به بو៸سهی تهیونگ پاسخ داد. حسِ نفسهای داغ و لرزشِ بدنِ او، حسِ دستانِ قدرتمندش که دورِ کم៸رش حلقه شده بود و او را به خودش میفشرد، همه چیز را تشدید میکرد.
دیگر تردیدی نبود؛ این بو៸سه، فراتر از یک اتفاقِ ساده، به یک نیازِ متقابل تبدیل شده بود.
وقتی بالاخره، نفسنفسزنان، از هم جدا شدند، نگاهِ تهیونگ پر از خواستنی بود که هرگز ندیده بود. آیلین در آغوشِ او، حس میکرد که قلبش دیوانهوار میتپد و گرمایِ بو៸سه هنوز روی ل៸بهایش باقی مانده بود
آیلین هنوز از شوکِ آن تماسِ کوتاه، درست نمیفهمید چه اتفاقی افتاده
است. ذهنش مثل چراغی که وسط
طوفان لرزان شده باشد، مدام بین
سکوت و هجومِ فکرها جابهجا میشد.
فقط میدانست نفسش منظم نیست، دستهایش بیاختیار میلرزند و
نگاهش روی یک نقطه ثابت نمیماند.
تهیونگ این آشفتگی را یکلحظه هم از دست نداد. همانطور که هنوز هوای سنگینِ بینشان قطع نشده بود، خیلی آرام اما قاطع، کم៸رش را گرفت و آیلین
را از آن وضعیتِ نامتعادل جدا کرد؛ حرکتش حسابشده بود؛ نه شتابزده،
نه نرم. دقیقاً همانقدر که نشان بدهد اوضاع را تحت کنترل دارد.
بعد، بدون اینکه فاصله را کاملاً از بین ببرد، آیلین را به سمت جلو هدایت کرد و کاری کرد نیمت៸نهاش روی فرمان قرار بگیرد. سرش بالاتر از لبهی فرمان آمد، موهایش کمی به هم ریخت و بد៸نش
در آن زاویهی ناآشنا، برای لحظهای کاملاً بیدفاع شد.
کم៸ر آیلین روی لبهی فرمان و بخش جلویی ماشین تکیه داشت و همین
باعث شد بیشتر از قبل متوجه لرزش خودش شود؛ گیجتر از آن بود که حرف بزند. فقط پلک زد، انگار میخواست مطمئن شود هنوز در همان ماشین است و این صحنه واقعیست.
تهیونگ اندکی به جلو متمایل شد؛ حرکتی که باعث شد آیلین پاهایش را دور ک៸مر او قفل کند.
نفس عمیقی کشید به دختر نزدیکتر شد و با دقت و آرامش انگشتان مردانه و کشیده اش را روی دکمه لباس مدرسهای او گذاشت و تویه حرکت ساده سه تا از دکمه های لباسش را باز کرد؛ یقهٔ لباس کمی از هم فاصله گرفته بود. از میان چینهای پارچه، بخشی از سی៸نه های سفید و درشتش زیر نور ملایم نمایان میشدن
آیلین با تعجب به تهیونگ نگاه کرد و درحالی که صدایش کمی گرفته بود پرسید:
+ داری.. داری چه غلطی میکنی؟
تهیونگ خیره به خط سی៸نهاش ل៸بش را کمی تَر کرد و خمار گفت:
_ سعی میکنم قورتت ندم بچه.
- ۷۸۰
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط