「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78
✦.................................
تهیونگ جوابی نداد.
لینا آرامتر گفت:
لینا: چیزی شده؟
باز هم سکوت، لینا زیر لب آه کشید.
لینا: حالش خوبه؟
تهیونگ برای چند لحظه چشمهایش را بست.
_ فعلاً میخواد تنها باشه.
لینا متوجه شد بیشتر از این چیزی نمیشنود.
لینا: باشه.
تماس قطع شد.
تهیونگ گوشی را روی صندلی انداخت. بعد بالاخره ماشین را روشن کرد.
---
حدود یک ساعت بعد...
در دفتر فرماندهی باز شد.
چند نفر با دیدنش ناخودآگاه صاف ایستادند.
اما تهیونگ بدون اینکه به کسی توجه کند مستقیم به سمت دفتر خودش رفت. در را باز کرد کتش را روی صندلی انداخت و پشت میز نشست.
چند دقیقه بعد در زده شد.
این بار جیمین بود بدون معطلی وارد شد. یک نگاه به صورت تهیونگ انداخت.
و همان لحظه فهمید اوضاع عادی نیست.
جیمین روی صندلی روبهرو نشست.
جیمین: چی شده؟
_ هیچی.
جیمین پوزخند زد
جیمین: از وقتی میشناسمت هر وقت میگی هیچی یعنی یه فاجعه شده.
تهیونگ چیزی نگفت چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
جیمین این بار جدیتر شد
جیمین: تهیونگ
نگاه مرد بالا آمد
جیمین: چی شده؟
برای چند ثانیه فقط صدای کولر اتاق شنیده میشد
بعد تهیونگ نفس آرامی بیرون داد و برخلاف همیشه...
بحث را عوض نکرد همه چیز را تعریف نکرد اما به اندازهای گفت که جیمین بفهمد چه اتفاقی افتاده. وقتی حرفش تمام شد... جیمین چند لحظه ساکت ماند.
بعد سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
جیمین: خب...
سکوت.
جیمین: الان فهمیدی چرا چند وقته مثل قبل رفتار نمیکنی؟
تهیونگ اخم کرد
_ شروع نکن.
جیمین خندید
جیمین: من شروع نکردم. تو خیلی وقته شروع کردی
تهیونگ نگاه سردی بهش انداخت اما این بار جیمین عقب نکشید.
جیمین: آیلین ناراحته؟
_ آره
جیمین: تو هم ناراحتی؟
چند ثانیه سکوت شد، طولانیتر از حد معمول. و همین جوابش بود.
جیمین لبخند کمرنگی زد.
جیمین: بالاخره رسیدی به این مرحله
تهیونگ بیحوصله دستی به صورتش کشید برای اولین بار بعد از سالها... هیچ پروندهای روی میزش مهمتر از دختری نبود که چند ساعت قبل با چشمهای اشکی از کنارش رد شده بود.
جیمین چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد، این بار لحنش کاملاً جدی شده بود.
جیمین: هنوز یه چیزو نمیدونی.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد.
_ چی؟
جیمین کمی مکث کرد.
جیمین: آیلین چند سالشه؟
ابروی تهیونگ خیلی خفیف بالا رفت.
_ مهم نیست.
جیمین پوزخند زد.
جیمین: برای تو شاید نه... ولی هست.
سکوت کوتاه افتاد، جیمین خیلی ساده گفت:
جیمین: شانزده سالشه.
برای یک لحظه هیچ صدایی در اتاق نبود. تهیونگ سرش را آرام بالا آورد.
نگاهش ثابت شد.
_ شانزده...
جیمین فقط سر تکان داد.
جیمین: آره.
چند ثانیه گذشت.
تهیونگ تکیه داد به صندلی و خیلی آرام گفت:
_ خیلی بچهست.
جیمین اخمش جمع شد
جیمین: بچه نیست تهیونگ... فقط سنشه.
تهیونگ نگاهش را تیزتر کرد.
_ شانزده سالشه.
سکوت دوباره افتاد این بار سنگینتر، تهیونگ دستش را روی میز گذاشت.
_ من از یه بچه انتظار ندارم وسط چیزایی که نمیفهمه گیر کنه.
جیمین آهی کشید.
جیمین: تو هم داری طوری رفتار میکنی انگار خودت هیچ حسی نداری.
تهیونگ هیچ جوابی نداد.
اما نگاهش برای اولین بار کمی درگیرتر از قبل شد، نه با حرفهای جیمین... با چیزی که تازه داشت در ذهنش شکل میگرفت
____
سکوت اتاق فرماندهی بعد از حرف جیمین عوض شده بود؛ دیگر آن سکوت معمولی نبود، سنگین شده بود، انگار هوا هم بینشان گیر کرده باشد.
تهیونگ هنوز نشسته بود، اما بدنش مثل قبل راحت نبود. انگشتانش روی لبه میز محکم شده بود، طوری که مفصلهای دستش سفیدتر از قبل به نظر میرسید. نگاهش روی هیچ چیز خاصی نبود، اما ذهنش واضحاً جایی دیگر گیر کرده بود.
جیمین چند ثانیه فقط او را نگاه کرد، بعد آرام تکیه داد به صندلی.
جیمین: تهیونگ... داری خودتو گول میزنی.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند جواب داد.
_ من هیچوقت خودمو گول نمیزنم.
صدایش کوتاه بود، اما این بار مطمئن نبود.
جیمین پوزخند نزد. این بار خبری از شوخی همیشگی نبود. جدی شده بود.
جیمین: پس اسمشو بگو.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78
✦.................................
تهیونگ جوابی نداد.
لینا آرامتر گفت:
لینا: چیزی شده؟
باز هم سکوت، لینا زیر لب آه کشید.
لینا: حالش خوبه؟
تهیونگ برای چند لحظه چشمهایش را بست.
_ فعلاً میخواد تنها باشه.
لینا متوجه شد بیشتر از این چیزی نمیشنود.
لینا: باشه.
تماس قطع شد.
تهیونگ گوشی را روی صندلی انداخت. بعد بالاخره ماشین را روشن کرد.
---
حدود یک ساعت بعد...
در دفتر فرماندهی باز شد.
چند نفر با دیدنش ناخودآگاه صاف ایستادند.
اما تهیونگ بدون اینکه به کسی توجه کند مستقیم به سمت دفتر خودش رفت. در را باز کرد کتش را روی صندلی انداخت و پشت میز نشست.
چند دقیقه بعد در زده شد.
این بار جیمین بود بدون معطلی وارد شد. یک نگاه به صورت تهیونگ انداخت.
و همان لحظه فهمید اوضاع عادی نیست.
جیمین روی صندلی روبهرو نشست.
جیمین: چی شده؟
_ هیچی.
جیمین پوزخند زد
جیمین: از وقتی میشناسمت هر وقت میگی هیچی یعنی یه فاجعه شده.
تهیونگ چیزی نگفت چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
جیمین این بار جدیتر شد
جیمین: تهیونگ
نگاه مرد بالا آمد
جیمین: چی شده؟
برای چند ثانیه فقط صدای کولر اتاق شنیده میشد
بعد تهیونگ نفس آرامی بیرون داد و برخلاف همیشه...
بحث را عوض نکرد همه چیز را تعریف نکرد اما به اندازهای گفت که جیمین بفهمد چه اتفاقی افتاده. وقتی حرفش تمام شد... جیمین چند لحظه ساکت ماند.
بعد سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
جیمین: خب...
سکوت.
جیمین: الان فهمیدی چرا چند وقته مثل قبل رفتار نمیکنی؟
تهیونگ اخم کرد
_ شروع نکن.
جیمین خندید
جیمین: من شروع نکردم. تو خیلی وقته شروع کردی
تهیونگ نگاه سردی بهش انداخت اما این بار جیمین عقب نکشید.
جیمین: آیلین ناراحته؟
_ آره
جیمین: تو هم ناراحتی؟
چند ثانیه سکوت شد، طولانیتر از حد معمول. و همین جوابش بود.
جیمین لبخند کمرنگی زد.
جیمین: بالاخره رسیدی به این مرحله
تهیونگ بیحوصله دستی به صورتش کشید برای اولین بار بعد از سالها... هیچ پروندهای روی میزش مهمتر از دختری نبود که چند ساعت قبل با چشمهای اشکی از کنارش رد شده بود.
جیمین چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد، این بار لحنش کاملاً جدی شده بود.
جیمین: هنوز یه چیزو نمیدونی.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد.
_ چی؟
جیمین کمی مکث کرد.
جیمین: آیلین چند سالشه؟
ابروی تهیونگ خیلی خفیف بالا رفت.
_ مهم نیست.
جیمین پوزخند زد.
جیمین: برای تو شاید نه... ولی هست.
سکوت کوتاه افتاد، جیمین خیلی ساده گفت:
جیمین: شانزده سالشه.
برای یک لحظه هیچ صدایی در اتاق نبود. تهیونگ سرش را آرام بالا آورد.
نگاهش ثابت شد.
_ شانزده...
جیمین فقط سر تکان داد.
جیمین: آره.
چند ثانیه گذشت.
تهیونگ تکیه داد به صندلی و خیلی آرام گفت:
_ خیلی بچهست.
جیمین اخمش جمع شد
جیمین: بچه نیست تهیونگ... فقط سنشه.
تهیونگ نگاهش را تیزتر کرد.
_ شانزده سالشه.
سکوت دوباره افتاد این بار سنگینتر، تهیونگ دستش را روی میز گذاشت.
_ من از یه بچه انتظار ندارم وسط چیزایی که نمیفهمه گیر کنه.
جیمین آهی کشید.
جیمین: تو هم داری طوری رفتار میکنی انگار خودت هیچ حسی نداری.
تهیونگ هیچ جوابی نداد.
اما نگاهش برای اولین بار کمی درگیرتر از قبل شد، نه با حرفهای جیمین... با چیزی که تازه داشت در ذهنش شکل میگرفت
____
سکوت اتاق فرماندهی بعد از حرف جیمین عوض شده بود؛ دیگر آن سکوت معمولی نبود، سنگین شده بود، انگار هوا هم بینشان گیر کرده باشد.
تهیونگ هنوز نشسته بود، اما بدنش مثل قبل راحت نبود. انگشتانش روی لبه میز محکم شده بود، طوری که مفصلهای دستش سفیدتر از قبل به نظر میرسید. نگاهش روی هیچ چیز خاصی نبود، اما ذهنش واضحاً جایی دیگر گیر کرده بود.
جیمین چند ثانیه فقط او را نگاه کرد، بعد آرام تکیه داد به صندلی.
جیمین: تهیونگ... داری خودتو گول میزنی.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند جواب داد.
_ من هیچوقت خودمو گول نمیزنم.
صدایش کوتاه بود، اما این بار مطمئن نبود.
جیمین پوزخند نزد. این بار خبری از شوخی همیشگی نبود. جدی شده بود.
جیمین: پس اسمشو بگو.
- ۵.۰k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط