یک نفر بود که احوالِ مرا می فهمید

یک نفر بود که احوالِ مرا می فهمید
وزنِ احساسِ مرا با نظری می سنجید

واژه هایم همه در محضرِ چشمش بودند
همچو نوری وسطِ بیتِ دلم می رقصید

صبحِ هر روز برایش غزلی می گفتم
تا غروب از اثرِ شعر و سخن می خندید

#بودنش ماه ترین حالتِ همراهی بود
مثلِ مهتاب به شب های دلم می تابید

گرچه از کارِ جهان گاه پریشان می شد
باز می آمد و اطرافِ دلم می چرخید

با لبی خنده زنان، با نفسی شادی بخش
حال و احوالِ مرا خوب و به جا می پرسید

ناگهان رفت و نفرمود کجا خواهد رفت


" هر کجا هست خدایا به سلامت دارش "
" آن سفر کرده " که احساسِ مرا می فهمید.

#حسینعلی_زارعی

#آنِ‌من
#آنِ‌مـن
دیدگاه ها (۰)

007-پنهان در مه - پارت ۸۴

عاشقانه طبیعت‌گردی

شاید از دوربیاید خبری

شبے که یادت افتادم بساط غم سحر گردیدنمے دانم چرا آن شب دلم ...

مثل یک پیچک به دور قامتم پیچید... و رفت با نسیمی ناگهان پایی...

شب و درد و دل…شب بود ، شبی که تصویری سیاهتر از گذشته ها داشت...

شب و درد و دل…شب بود ، شبی که تصویری سیاهتر از گذشته ها داشت...

هر روز که میگذرد بیشتر عاشقت می شوملحظه به لحظه نفسی از سوی ...

زمستان در دل شومینه

سنگ زیر پای تو لعل بدخشان می شودخار ، با فیض نگاهت سرو بستان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط