{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»

پارک لارا

ساعت از یک و نیم شب گذشته بود و جنگل تقریباً در سکوت فرو رفته بود.

همه خسته و خواب‌آلود بودن و تنها چیزی که می‌خواستن، رسیدن به ویلا و افتادن روی تخت بود.

میچا آن‌قدر خسته بود که جی‌هان آخرش مجبور شده بود کولش کنه.

میچا با چشم‌های نیمه‌باز روی پشت جی‌هان گفت:

ـ من دیگه حتی توان راه رفتن ندارم...

جی‌هان خندید.

ـ می‌دونم.

رُزا و لیام هم کنار هم قدم می‌زدن.

من و جونگ‌کوک هم کمی عقب‌تر از بقیه راه می‌رفتیم.

چند دقیقه‌ای چیزی نگفتم، اما هرچه جلوتر می‌رفتیم، خستگی بیشتر خودش رو نشون می‌داد.

با اخم گفتم:

ـ جونگ‌کوک...

ـ هوم؟

ـ خسته‌ام.

ـ می‌دونم.

ـ خیلی خسته‌ام.

لبخند زد.

ـ یکم دیگه مونده.

ـ خوابم میاد.

ـ تحمل کن.

ـ نمی‌تونم!

چند قدم دیگه برداشتم و دوباره غر زدم:

ـ پام درد می‌کنه...

جونگ‌کوک برگشت نگاهم کرد.

ـ لارا، فقط یه کم دیگه.

ـ نه!

همون‌جا وسط مسیر ایستادم.

بقیه هم ایستادن و برگشتن نگاهم کردن.

ـ من دیگه نمیام!

میچا با خستگی از روی شونه‌ی جی‌هان سرش رو بلند کرد.

ـ باز شروع کرد...

ـ من جدی می‌گم!

با اخم نشستم روی زمین و دست‌هام رو روی سینه‌م گذاشتم.

ـ اصلاً قهرم. خودتون برین.

رُزا زد زیر خنده.

ـ لارااا، ساعت یک و نیم شبه!

لیام هم خندید.

ـ الان وقت قهر کردنه؟!

جی‌هان گفت:

ـ جونگ‌کوک، فکر کنم این یکی دیگه با پای خودش نمیاد.

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد لبخند زد.

ـ فهمیدم.

اومد طرفم و خم شد.

ـ بیا.

ـ کجا؟

ـ می‌برمت.

ـ نه، خودم میام.

جونگ‌کوک خندید.

ـ پس بلند شو.

چند ثانیه ساکت موندم.

بعد با غرغر گفتم:

ـ نمی‌تونم...

جونگ‌کوک سرش رو تکون داد و من رو بلند کرد و روی پشتش گذاشت.

دست‌هام رو دور شونه‌هاش گرفتم و سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم.

ـ اینجوری بهتره؟

آروم گفتم:

ـ خیلی...

میچا با خنده گفت:

ـ بالاخره خانوم راضی شد!

ـ میچا ساکت!

همه خندیدن و دوباره راه افتادیم.


---

بعد از مدتی بالاخره چراغ‌های ویلا از دور دیده شد.

همه با دیدنش نفس راحتی کشیدن.

وقتی وارد شدیم، هرکسی مستقیم رفت سمت اتاق خودش.

لباس‌های بیرون رو عوض کردیم و هرکدوم یه گوشه‌ای افتادیم.

جونگ‌کوک اما به آشپزخونه رفت.

چند دقیقه بعد صدای باز شدن کابینت‌ها و ظرف‌ها اومد.

من که هنوز گرسنه بودم، خواب‌آلود از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت آشپزخونه.

جونگ‌کوک کنار کابینت ایستاده بود و داشت برای خودش نودل آماده می‌کرد.

با صدای خواب‌آلود گفتم:

ـ جونگ‌کوک...

برگشت سمتم.

ـ بیداری؟

ـ گشنمههههه...

خندید.

ـ تو که همین چند دقیقه پیش می‌گفتی خوابت میاد.

ـ خوابم میاد... ولی گشنمه.

جونگ‌کوک سرش رو تکون داد.

ـ برات درست کنم؟

با ذوق کوچیکی گفتم:

ـ باشه.

ـ پس بشین، الان آماده‌ش می‌کنم.

روی صندلی کنار آشپزخونه نشستم و در حالی که چشم‌هام از خستگی نیمه‌باز بود، نگاهش کردم.

ـ فقط زود باش...

جونگ‌کوک خندید.

ـ چشم، خانوم غرغرو.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خبب نظرتون چیه؟؟ خدایی کاپل لارا و جونگ کوک یا میچا و جی هان؟
**
حمایتااا؟ نه خدایی میخونید ولی نه لایک میونید نه کامنت حدقل خوشتون میاد واسه پارتای بعدش لایک و کامنت بزارید.
دیدگاه ها (۰)

پارت چهل‌ونهم | صدایی در تاریکیپارک لاراچند دقیقه‌ای بود که ...

پارت چهل‌وهشتم | میان درخت‌هاپارک لاراهنوز چند دقیقه از پیشن...

پارت چهل‌وچهارم | ویلای جنگلیشخص سوم. بعد از نزدیک سه ساعت، ...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط