« I baceme father of a boy my age»
« I baceme father of a boy my age»
part-9
ویو جونگکوک*
چشمم به لیا افتاد که داشت با سوفیا صحبت میکرد..... حس بدی به من دست داد..... لیا خیلی به سوفیا نزدیک شده بود..... الان نمیتونیم به کسی اعتماد کنیم....
جونگکوک: (با صدای آروم) نباید اجازه بدم لیا به سوفیا نزدیک بشه..... باید یه راهی برای هشدار دادن به سوفیا پیدا کنم، بدون اینکه پدرم بفهمه.....
ویو نویسنده*
شب فرا رسید.....
عمارت با چراغهای درخشان و لباسهای مجلل، آماده استقبال از مهمانان بود..... آقای جئون، سوفیا را در زیباترین لباس ممکن پوشاند، اما سوفیا مثل یک عروسک خیمهشببازی بود که رشتههایش در دست یک هیولا است.....
مراسم در یک سالن بزرگ و لوکس برگزار میشد..... موسیقی ملایمی در فضا بود، اما برای سوفیا، هر نت موسیقی مثل صدای ضربه پتک بود.....
در میان جمعیت، چشم سوفیا به جونگکوک افتاد..... او هم در آنجا بود، اما با ظاهری متفاوت و نگاهی که پر از التماس بود.....
همان لحظه، لیا از کنار سوفیا رد شد و پچپچ کوتاهی در گوش او کرد.....
لیا: سوفیا خانم..... لطفا مراقب باشید..... بعضی آدمها در این مهمانی، فقط برای تماشا کردن نیستند..... برای دیدن سقوط شما اینجا اومدن.....
سوفیا خشکش زد..... این حرف لیا چه معنی میداد؟ آیا لیا داشت تهدیدش میکرد یا داشت هشدار میداد؟.....
ویو سوفیا*
دستم میلرزید..... نگاهی به آقای جئون انداختم که داشت با مهرههای مهم سیاست صحبت میکرد..... و بعد نگاهی به لیا و بعد به جونگکوک انداختم.....
همه چیز خیلی عجیب بود..... انگار توی یک بازی مرگبار گیر کرده بودم.....
ناگهان، یکی از دستهای سنگین روی شانهام قرار گرفت.....
آقای جئون: (با صدای بم و آرام) سوفیا عزیزم..... چرا اونجا ایستادی؟ بیا و با بقیه معاشرت کن..... ما میخواهیم همه چیز عالی پیش برود..... مخصوصاً برای اتفاقات هفته آینده.....
قلبم از ترس ایستاد..... هفته آینده؟ یعنی دقیقاً همون زمانی که پدرم قرار بود کشته بشه؟.....
آقای جئون داشت مستقیم به هدف اشاره میکرد.....
سوفیا : چ...چ...چشم الان میام
که یهو دستی رو دور کمرم احساس کردم......
وقتی برگشتم با.....
(پارت هدیه 💅💟💕)
شرایط پارت بعدی:
۴۵ لایک
۲۰بازنشر
۳۵ کامنت
بوسسسسسس😙😙
part-9
ویو جونگکوک*
چشمم به لیا افتاد که داشت با سوفیا صحبت میکرد..... حس بدی به من دست داد..... لیا خیلی به سوفیا نزدیک شده بود..... الان نمیتونیم به کسی اعتماد کنیم....
جونگکوک: (با صدای آروم) نباید اجازه بدم لیا به سوفیا نزدیک بشه..... باید یه راهی برای هشدار دادن به سوفیا پیدا کنم، بدون اینکه پدرم بفهمه.....
ویو نویسنده*
شب فرا رسید.....
عمارت با چراغهای درخشان و لباسهای مجلل، آماده استقبال از مهمانان بود..... آقای جئون، سوفیا را در زیباترین لباس ممکن پوشاند، اما سوفیا مثل یک عروسک خیمهشببازی بود که رشتههایش در دست یک هیولا است.....
مراسم در یک سالن بزرگ و لوکس برگزار میشد..... موسیقی ملایمی در فضا بود، اما برای سوفیا، هر نت موسیقی مثل صدای ضربه پتک بود.....
در میان جمعیت، چشم سوفیا به جونگکوک افتاد..... او هم در آنجا بود، اما با ظاهری متفاوت و نگاهی که پر از التماس بود.....
همان لحظه، لیا از کنار سوفیا رد شد و پچپچ کوتاهی در گوش او کرد.....
لیا: سوفیا خانم..... لطفا مراقب باشید..... بعضی آدمها در این مهمانی، فقط برای تماشا کردن نیستند..... برای دیدن سقوط شما اینجا اومدن.....
سوفیا خشکش زد..... این حرف لیا چه معنی میداد؟ آیا لیا داشت تهدیدش میکرد یا داشت هشدار میداد؟.....
ویو سوفیا*
دستم میلرزید..... نگاهی به آقای جئون انداختم که داشت با مهرههای مهم سیاست صحبت میکرد..... و بعد نگاهی به لیا و بعد به جونگکوک انداختم.....
همه چیز خیلی عجیب بود..... انگار توی یک بازی مرگبار گیر کرده بودم.....
ناگهان، یکی از دستهای سنگین روی شانهام قرار گرفت.....
آقای جئون: (با صدای بم و آرام) سوفیا عزیزم..... چرا اونجا ایستادی؟ بیا و با بقیه معاشرت کن..... ما میخواهیم همه چیز عالی پیش برود..... مخصوصاً برای اتفاقات هفته آینده.....
قلبم از ترس ایستاد..... هفته آینده؟ یعنی دقیقاً همون زمانی که پدرم قرار بود کشته بشه؟.....
آقای جئون داشت مستقیم به هدف اشاره میکرد.....
سوفیا : چ...چ...چشم الان میام
که یهو دستی رو دور کمرم احساس کردم......
وقتی برگشتم با.....
(پارت هدیه 💅💟💕)
شرایط پارت بعدی:
۴۵ لایک
۲۰بازنشر
۳۵ کامنت
بوسسسسسس😙😙
- ۵۳۹
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط