پارت
پارت ۲۳:
ویو دازای:
حدود چهار ماهی میشه که ندیدمش دیگه حتی صداش هم یادم نیست اما میدونم که یکی بود که با همه وجود میپرستیدمش شاید واقعا باید گشتن و کنار بزارم شاید واقعا نیست و نمیخواد باشه شاید واقعا قسمت من از زندگی همین باشه ....
راه افتادم سمت یک بار خصوصی تا یکم نوشیدنی همه چیو از ذهنم پاک کنه
ویو چویا:
سه ماهه گذشته توی این سه ماه خیلی ها خواستن بهم نزدیک شن ولی من نتونستم قبولشون کنم دیگه هیچی یادم نیست فقط میدونم قلبم صاحب داره اما حتی چهره و اندام صاحبش هم یادم نیست فقط یادمه اسمش .... اسمش چی بود؟؟
مطمئنم دیروز اسمشو یادم بود ها
با د شروع میشد؟؟
آه خدا
دوباره بعدا یادم میاد عیبی نداره
شروع کردم قدم زدن ویسکی مو مثل هر روز توی این چهار ماه سر کشیدم و تموم شد
اونو آروم کنار گذاشتم و به راه رفتن ادامه دادم تا اینکه یک پسر قد بلند با موهای فندقی و چشمای شکلاتی دیدم
یک لحظه وایستادم و فقط نفس کشیدم
با اومدن اون رایحه داخل بینیم انگار کلی خاطره برگشت... چشمامو بستم و سعی کردم خاطرات و واضح ببینم کم کم همشون واضح شد تا خودآگاه لبخند زدم
روی اسب بودم که افتادم یا وقتی که هر چی میخواستم میگفتم عه عه این هم موقعیه که توی بغلش بودم
کل خاطراتم از جلوی چشمام رد شد تا رسید آخرین خاطره
وقتی دیدمش قلبم درد گرفت
الان میفهمم چرا از هم دوریم
چون اون منو نمیخواد ...
سعی کردم بی توجه بهش وارد شم و وارد بار شدم و نوشیدنی سفارش دادم نشستم و منتظر موندم تا برام نوشیدنی و بیارن
الان دیگه همه چی یادمه اسمش بوش شکلش قیافش سِمَتش همه چیش یادم اومد
ویو دازای:
توی بار نشسته بودم افراد کمی اینجا بودن این یک بار خصوصیه و افراد کمی فقط برای خوردن نوشیدنی میرن بار پس اینجا خیلی خلوت بود
نوشیدنیمو آوردن و آروم میخوردم تا اینکه چشمم به پسری که تازه وارد شد افتاد
یک پسر مو نارنجی با چشمای اقیانوسی؟...
چویا....
اسمش بدون اختیارم بین لبام آروم جاری شد و نگام فقط روی اون بود
قلبم به تپش افتاده بود
واقعا همون بود...؟
بعد چهار ماه...
ویو دازای:
حدود چهار ماهی میشه که ندیدمش دیگه حتی صداش هم یادم نیست اما میدونم که یکی بود که با همه وجود میپرستیدمش شاید واقعا باید گشتن و کنار بزارم شاید واقعا نیست و نمیخواد باشه شاید واقعا قسمت من از زندگی همین باشه ....
راه افتادم سمت یک بار خصوصی تا یکم نوشیدنی همه چیو از ذهنم پاک کنه
ویو چویا:
سه ماهه گذشته توی این سه ماه خیلی ها خواستن بهم نزدیک شن ولی من نتونستم قبولشون کنم دیگه هیچی یادم نیست فقط میدونم قلبم صاحب داره اما حتی چهره و اندام صاحبش هم یادم نیست فقط یادمه اسمش .... اسمش چی بود؟؟
مطمئنم دیروز اسمشو یادم بود ها
با د شروع میشد؟؟
آه خدا
دوباره بعدا یادم میاد عیبی نداره
شروع کردم قدم زدن ویسکی مو مثل هر روز توی این چهار ماه سر کشیدم و تموم شد
اونو آروم کنار گذاشتم و به راه رفتن ادامه دادم تا اینکه یک پسر قد بلند با موهای فندقی و چشمای شکلاتی دیدم
یک لحظه وایستادم و فقط نفس کشیدم
با اومدن اون رایحه داخل بینیم انگار کلی خاطره برگشت... چشمامو بستم و سعی کردم خاطرات و واضح ببینم کم کم همشون واضح شد تا خودآگاه لبخند زدم
روی اسب بودم که افتادم یا وقتی که هر چی میخواستم میگفتم عه عه این هم موقعیه که توی بغلش بودم
کل خاطراتم از جلوی چشمام رد شد تا رسید آخرین خاطره
وقتی دیدمش قلبم درد گرفت
الان میفهمم چرا از هم دوریم
چون اون منو نمیخواد ...
سعی کردم بی توجه بهش وارد شم و وارد بار شدم و نوشیدنی سفارش دادم نشستم و منتظر موندم تا برام نوشیدنی و بیارن
الان دیگه همه چی یادمه اسمش بوش شکلش قیافش سِمَتش همه چیش یادم اومد
ویو دازای:
توی بار نشسته بودم افراد کمی اینجا بودن این یک بار خصوصیه و افراد کمی فقط برای خوردن نوشیدنی میرن بار پس اینجا خیلی خلوت بود
نوشیدنیمو آوردن و آروم میخوردم تا اینکه چشمم به پسری که تازه وارد شد افتاد
یک پسر مو نارنجی با چشمای اقیانوسی؟...
چویا....
اسمش بدون اختیارم بین لبام آروم جاری شد و نگام فقط روی اون بود
قلبم به تپش افتاده بود
واقعا همون بود...؟
بعد چهار ماه...
- ۲۵۴
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط