{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنج

پارت پنج :


ویو آتسوشی:


نزدیک شب بود که بلند شدم دوش گرفتم تا شاید حالم بهتر شه و رفتم یک لباس نخی نازک سفید پوشیدم و رفتم پایین
مامانم و بابام داشتن حرف میزدن و وقتی اومدم پایین نامادریم که منو دید سریع اومد سمتم شاید نا‌مادریم باشه اما مثل مادر براش حالم مهمه و این باعث میشه از اینکه مادر ندارم ناراحت نباشم


م‌آ : خوبی عزیزم ؟؟ چی شده دورت بگردم چرا از صبح نیومدی چیزی بخوری ؟؟


منو محکم توی بغلش گرفت و بغلم کرد


آتسوشی با خنده: خوبم خوبم گرسنم نبود وب الان خیلی گشتمههه


شاید مثل مادر باشه برام ولی نمی‌خوام نگرانش‌ کنم بهش نمیگم دیشب چه بلایی سرم اومد ... نه اینو به هیچکی نمیگم


رفتم آشپزخونه و پیش گرل اشپزمون روی اوپن نشستم و با هم حرف زدیم
هر وقت روشو میکرد اونور از توی قابلمه غذا کش می‌رفتم اون هم میدید و چیزی نمی‌گفت بلند شدم و بهش کمک کردم و بعد غذا خوردم اوه خدای من غذاهاش محشره خیلی خوشمزستتت اومممم شاید هم من زیادی گشنمه؟؟

بلند شدم و از آشپزخونه رفتم بیرون بابامو دیدم که داشت چند تا کاغذ به یکی از کارمنداش میداد میدونستم قراره چند نفر در طی این ماموریت بمیرن ولی خب از جزئیات ماموریت خبر نداشتم همیشه فکر میکنم یعنی اگه پسر بودم می‌تونستم بیشتر کمکشون کنم؟؟ اگه پسر بودم من می‌رفتم ماموریت؟؟


ویو اکو:

شب بر کلی خستگی اومدم عمارت و به پسر بودنم لعنت فرستادم آخه چی میشد دختر باشم؟؟ شب تا صبح توی خونه پرنسسی کن حتی توی جنسیت هم شانس نیوردم انقدر خسته بودم که فقط افتادم روی تخت و خوابیدم


صبح:

صبح با فلاکت بیدار شدم و دوش گرفتم و لباس عوض کردم یک چیزی خوردم و راه افتادم سمت کتابخونه
امروز با یکی توی کتاب خونه قرار دارم باید محموله ها رو بررسی کنم باهاش هر چی زود تر برم زود تر تموم میشه
رفتم کتابخونه که با وارد شدنم آدم های زیادی و دیدم
دختر و پسر هایی که با هم اومده بودن و یا دختر و پسر هایی که تنها اومده بودن
آخه سر صبح چرا باید پاشن بیان کتابخونه خدا شانس بده
رفتم نشستم پشت میز و منتظر اون فرد موندم
به دور و بر نگاه کردم بیشتر نگاهم جلب دخترا شد آخه چرا باید این وقت صبح انقدر موهاشون مدل دار باشه ؟؟== اینا ساعت چند پا میشن موهاشونو درست میکنن؟؟ من همین الان هم بزور بیدارم خدایااااا
همینجوری داشتم نگاه میکردم که یک پسر مو مشکی با دختر مو سفید آشنایی روبه روم نشستن و ....
دیدگاه ها (۱)

دیشب قرار بود پارت بدم بارگذاری نمیشد🫡پارت ۲۲: ویو دازای: چن...

قهوه آتشین °پارت ده°دازای °شروع کرد خون سرفه کردن دستام میلر...

عشق زندگی من +فیلیکس - هیونجین +شب بود داشتم برمیگشتم خونه ...

[♡part²³♡]بعد چند دقیقه تقلا بلاخره تو بغلن اروم گرفت و خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط