(˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
(˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
part 1
(فرصت دوباره )
نفس کشیدن از جایی سخت می شه،
که نخوای با سرنوشتت کنار بیای.. اونجاست که می فهمی جنگیدن با تقدیر،آدم رو افسرده میکنه..یه روزی که خیلی هم دور نیست،میشینی زندگیت رو جمع و تفریق میکنی و میبینی،یه عالمه آرزو روی دستت مونده..با یه دنیا حرف که توی این سال ها،دونه دونه توی خودت ریختی..
ظلم یعنی«تقدیرِ» آدمایی که سهم هم نبودن،اما خیلی اتفاقی به هم برخورد کردن با یه دنیا حسرت اسم همدیگه رو به گور ببرن
لحوضچه بزرگی که تشکیل از دایره ای پر از آب درختانی بزرگ و سبز رنگی که دور بر آنجا قرار داشتند بوی درخت ها و گل های مخملی که تازه آبیاری شده بودن زیبا ترین عطر جهان بود پاهایش را که از لبه حوضچه به داخل آن آب های آبی رنگ آویزان کرده، پاهایش را تویه آب ها تکون داد خیلی وقت بود بیرون را ندیده بود حال آنکه بیرون هست را مدیون زن داداش دومی اش بود لی آهو دختر زیبایی با چشم های گرد و صورت ناز و معصومی به آب های جلو اش خیره شده، به آرامی زمزمه کرد لی آهو : بیرون اومدنم رو اگه پدر بدونه چیکار میکنه...... دستی به گوشه لبش که تازه زخم اش کمی خوب شده بود کشید آخرین دفعه ای که فقط چند ساعتی را در حیاط پشتی عمارت شون گذرانده بود این بلا سرش آمد با صدای دختری که فکر میکرد پشته سرش ایستاده در عرض ثانیه ای پاهایش را از آب بیرون کشید و از جایش بلند شد با چشم های ترسیده به فرد جلوی اش زول زده بود دختر عمه اش که چند ماهی میشد ندیده بودش حال روبه رو اش ایستاده بود
مین هی دختر عمه اش که در سئول با مادر پدرش زندگی میکرد سمتش بدم برداشت با دیدن گوشه لب اش که زخمی هست اخمی کرد حدث میزد کاره می میتونه باشه مین هی : چرا اجازه میدی همچین کاری برات بکنه لی آهو : چیزی نیست فقط یه زخمه کوچیکه لطفا در مورد اینکه منو اینجا دیدی به کسی چیزی نگو
مین هی نفس کلافه ای کشید دست دختر دایی اش را گرفت سمته حوضچه رفت همانجا رویه چمن ها نشستند بلافاصله روبه لی آهو نمود مین هی : اومده بودم دیدنه کسی چه خوب شد که تو رو دیدم یه پیشنهادی برات دارم اگه میخواهی از این زندگی که هر روز از دست پدرت و برادرهای بد ذاتت کتک میخوری خلاص بشی پیشنهادم رو قبول کن با داداشم که تویه آمریکاست ازدواج کن یه ازدواج الکی فقط تو شناسنامه اش زنش میشی نیازی نیست واقعی باشه از اینجا میبرمت با ما زندگی میکنی خواهش میکنم قبول کن
لی آهو که میدونست اگه یه پدرش بگه باهاش ازدواج میکنه مطمئن بود قبول نمیکنه میترسید از اینکه به پدرش چیزی بگه پس مخالفت کرد لی آهو : نه مین هی تو خودت خوب میتونی من نمیتونم همچین کاری بکنم بعدشم نمیخوام زندگی به نفر دیگه رو هم خراب کنم
مین هی : داداشم قبول میکنه جوری وانمود میکنیم که مثلاً تو از هیچی خبر نداری لطفا لی آهو در نهایت که مطمئنم با یه پیرمرد ازدواج میکنی ...
part 1
(فرصت دوباره )
نفس کشیدن از جایی سخت می شه،
که نخوای با سرنوشتت کنار بیای.. اونجاست که می فهمی جنگیدن با تقدیر،آدم رو افسرده میکنه..یه روزی که خیلی هم دور نیست،میشینی زندگیت رو جمع و تفریق میکنی و میبینی،یه عالمه آرزو روی دستت مونده..با یه دنیا حرف که توی این سال ها،دونه دونه توی خودت ریختی..
ظلم یعنی«تقدیرِ» آدمایی که سهم هم نبودن،اما خیلی اتفاقی به هم برخورد کردن با یه دنیا حسرت اسم همدیگه رو به گور ببرن
لحوضچه بزرگی که تشکیل از دایره ای پر از آب درختانی بزرگ و سبز رنگی که دور بر آنجا قرار داشتند بوی درخت ها و گل های مخملی که تازه آبیاری شده بودن زیبا ترین عطر جهان بود پاهایش را که از لبه حوضچه به داخل آن آب های آبی رنگ آویزان کرده، پاهایش را تویه آب ها تکون داد خیلی وقت بود بیرون را ندیده بود حال آنکه بیرون هست را مدیون زن داداش دومی اش بود لی آهو دختر زیبایی با چشم های گرد و صورت ناز و معصومی به آب های جلو اش خیره شده، به آرامی زمزمه کرد لی آهو : بیرون اومدنم رو اگه پدر بدونه چیکار میکنه...... دستی به گوشه لبش که تازه زخم اش کمی خوب شده بود کشید آخرین دفعه ای که فقط چند ساعتی را در حیاط پشتی عمارت شون گذرانده بود این بلا سرش آمد با صدای دختری که فکر میکرد پشته سرش ایستاده در عرض ثانیه ای پاهایش را از آب بیرون کشید و از جایش بلند شد با چشم های ترسیده به فرد جلوی اش زول زده بود دختر عمه اش که چند ماهی میشد ندیده بودش حال روبه رو اش ایستاده بود
مین هی دختر عمه اش که در سئول با مادر پدرش زندگی میکرد سمتش بدم برداشت با دیدن گوشه لب اش که زخمی هست اخمی کرد حدث میزد کاره می میتونه باشه مین هی : چرا اجازه میدی همچین کاری برات بکنه لی آهو : چیزی نیست فقط یه زخمه کوچیکه لطفا در مورد اینکه منو اینجا دیدی به کسی چیزی نگو
مین هی نفس کلافه ای کشید دست دختر دایی اش را گرفت سمته حوضچه رفت همانجا رویه چمن ها نشستند بلافاصله روبه لی آهو نمود مین هی : اومده بودم دیدنه کسی چه خوب شد که تو رو دیدم یه پیشنهادی برات دارم اگه میخواهی از این زندگی که هر روز از دست پدرت و برادرهای بد ذاتت کتک میخوری خلاص بشی پیشنهادم رو قبول کن با داداشم که تویه آمریکاست ازدواج کن یه ازدواج الکی فقط تو شناسنامه اش زنش میشی نیازی نیست واقعی باشه از اینجا میبرمت با ما زندگی میکنی خواهش میکنم قبول کن
لی آهو که میدونست اگه یه پدرش بگه باهاش ازدواج میکنه مطمئن بود قبول نمیکنه میترسید از اینکه به پدرش چیزی بگه پس مخالفت کرد لی آهو : نه مین هی تو خودت خوب میتونی من نمیتونم همچین کاری بکنم بعدشم نمیخوام زندگی به نفر دیگه رو هم خراب کنم
مین هی : داداشم قبول میکنه جوری وانمود میکنیم که مثلاً تو از هیچی خبر نداری لطفا لی آهو در نهایت که مطمئنم با یه پیرمرد ازدواج میکنی ...
- ۱۵.۹k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط