˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
˙❥˙)My blood, sweat and tears (˙❥˙)
part 3
مثله همیشه آقایون در سالن میز شام خوردی غذا می خوردن و خانم ها در آشپزخانه مشغول خوردن غذا بودن
لی آهو سر اش را پایین گرفته و مشغول خوردن بود که با صدای مادرش نگاهش رو از بشقاب اش گرفت و به مادرش دوخت سوهی: دخترم کی میخواهی یاد بگیری مسائل خونه رو آخه
لی آهو : چه مسائلی مادر هرچی بگید یاد دارم دیگه چی یاد بگیرم
سوهی : این چه طرز حرف زدنه با این کارت آبروی ما رو میبری
دختره کلافه از اینکه نمیتونست یه لقمه غذا با آرامش بخوره قاشق را گذاشت رویه میز و روبه مادرش نجوا نمود لی آهو : من سیر شدم .... از روی صندلی بلند شده خواست بره اما با صدای مادرش ایستاد باز هم سرزنش باز هم خار شدن جلوی دختر عمه و زن داداش هاش تا کی این زندگی ادامه داشت برای اون دختر،،، برگشت و به مادرش نگاه کرد سوهی : دختریه بی حیا چطور میتونی با مادرت اینجوری حرف بزنی اگه پدرت خبر دار بشه از این کارت میدونی چی میشه
دختره باز هم بغضش گرفت بغضی که هیچوقت نمیذاشت آن دختر باخت زندگی بکنه نگاه تمسخرآمیز دختر عمه و زن داداش بزرگ اش را رویه خودش میدید بغضش را به سختی از سر گذاشت لی آهو : کاری که همیشه میکنه کتک میزنه ..... بدون حرف دیگری پشت کرد به آنها اما حرف های تحقیر آمیز مادرش به گوشش میرسید چرا انقدر زندگی سخت بود درحالیکه چشم هایش پر از بغض و برق اشک تو چشم هایش به اتاق خوابش رفت بلافاصله رویه تخت نشست پاهایش را جمع کرد و به ناحیه تخت تکیه داد هیچ شبی به راحتی غذا نخورده بخاطر حرف های تحقیر آمیز و خار کردنش که میشنید اینجوری بود (خدا کنه از همه شما ها خلاص بشم جوری که دیگه اصلا ریخته تون رو هم نبینم ازتون بدم میاد ...متنفرم از همه تون ) به حرف های که هر شب در دلش میزد به خواب میرفت اما هیچ شبی خواب راحتی نداشت ...
。ノω\。ノω\。ノω\。ノω\。
در آشپزخانه مشغول درست کردن قهوه صبحگاهی پدرش بود سو یئون زن داداش بزرگ اش وارده آشپزخانه شد با ذهن پلید و پر از نقشه سمته لی آهو قدم برداشته، صداش زد سو یئون : لی آهو جونگ سه کیون صدات میزنه تو حیاطه
لی آهو : دارم قهوه پدر رو درست میکنم بعدن میرم
سو یئون : باید همین الان بری دلت که نمیخواد به سو هیون بگم که حرفمو گوش نکردی .... دخترک نفسی از سره کلافگی کشید و دست از درست کردن قهوه برداشت
part 3
مثله همیشه آقایون در سالن میز شام خوردی غذا می خوردن و خانم ها در آشپزخانه مشغول خوردن غذا بودن
لی آهو سر اش را پایین گرفته و مشغول خوردن بود که با صدای مادرش نگاهش رو از بشقاب اش گرفت و به مادرش دوخت سوهی: دخترم کی میخواهی یاد بگیری مسائل خونه رو آخه
لی آهو : چه مسائلی مادر هرچی بگید یاد دارم دیگه چی یاد بگیرم
سوهی : این چه طرز حرف زدنه با این کارت آبروی ما رو میبری
دختره کلافه از اینکه نمیتونست یه لقمه غذا با آرامش بخوره قاشق را گذاشت رویه میز و روبه مادرش نجوا نمود لی آهو : من سیر شدم .... از روی صندلی بلند شده خواست بره اما با صدای مادرش ایستاد باز هم سرزنش باز هم خار شدن جلوی دختر عمه و زن داداش هاش تا کی این زندگی ادامه داشت برای اون دختر،،، برگشت و به مادرش نگاه کرد سوهی : دختریه بی حیا چطور میتونی با مادرت اینجوری حرف بزنی اگه پدرت خبر دار بشه از این کارت میدونی چی میشه
دختره باز هم بغضش گرفت بغضی که هیچوقت نمیذاشت آن دختر باخت زندگی بکنه نگاه تمسخرآمیز دختر عمه و زن داداش بزرگ اش را رویه خودش میدید بغضش را به سختی از سر گذاشت لی آهو : کاری که همیشه میکنه کتک میزنه ..... بدون حرف دیگری پشت کرد به آنها اما حرف های تحقیر آمیز مادرش به گوشش میرسید چرا انقدر زندگی سخت بود درحالیکه چشم هایش پر از بغض و برق اشک تو چشم هایش به اتاق خوابش رفت بلافاصله رویه تخت نشست پاهایش را جمع کرد و به ناحیه تخت تکیه داد هیچ شبی به راحتی غذا نخورده بخاطر حرف های تحقیر آمیز و خار کردنش که میشنید اینجوری بود (خدا کنه از همه شما ها خلاص بشم جوری که دیگه اصلا ریخته تون رو هم نبینم ازتون بدم میاد ...متنفرم از همه تون ) به حرف های که هر شب در دلش میزد به خواب میرفت اما هیچ شبی خواب راحتی نداشت ...
。ノω\。ノω\。ノω\。ノω\。
در آشپزخانه مشغول درست کردن قهوه صبحگاهی پدرش بود سو یئون زن داداش بزرگ اش وارده آشپزخانه شد با ذهن پلید و پر از نقشه سمته لی آهو قدم برداشته، صداش زد سو یئون : لی آهو جونگ سه کیون صدات میزنه تو حیاطه
لی آهو : دارم قهوه پدر رو درست میکنم بعدن میرم
سو یئون : باید همین الان بری دلت که نمیخواد به سو هیون بگم که حرفمو گوش نکردی .... دخترک نفسی از سره کلافگی کشید و دست از درست کردن قهوه برداشت
- ۱۵.۹k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط