{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای من

مافیای من
part: 33
«ا.ت»
داشتن شروع میکردن که کوک اومد راستش خودمم نمی خواستم بچمو بندازم اما بازم داشتم انجامش میدادم براید بغلم کردو بردم که
ا.ت: منوکجا میبری
کوک: خونه
ا.ت: کدوم خونه
کوک: خونه خودمون
ا.ت: اونجا خونه من نیست
کوک: ا.ت خفه شو*داد
با دادش ساکت شدم که بعد چند مین رسیدیم رفتیم داخل و
کوک: زده به سرت میخواستی بچه ی منو سقط کنی*داد
ا.ت: اولن سر من داد نزن دومن اون بچه ی منم هست *داد
کوک: چون بچه توام هست میخواستی سقطش کنی*داد
ا.ت: من که از ته دلم رازی نبودم بعدشم بهت گفتم من نه با قاتل خانوادم زندگی میکنم نه بچشو نگه میدارم اما خودمم دلم نمی خواست سقطش کنم بعدشم اگر هم تو نمیومدی خودم جلوشونو میگرفتم*بلند
کوک: ا.ت چند بار بگم من نمیدونستم اخه من از کجا میفهمیدم قراره دیوونه وار عاشق دخترشون بشم *بلند
ا.ت:....
کوک: ببین ا.ت تا هروقت خواستی منو قاتل خطاب کن ولی اینو بدون برای درست کردن زندگیمون اگه لازم باشه ادمم میکشم
ا.ت: منظورت چیه
کوک: میفهمی راستی اینم بدون که من فقط اون قتلو صحنه سازی کردم بقیش کار پدرم بود
و رفت
ته: ا.ت منو کوک از قبل اون اتفاق باهم دوست بودیم اون واقعا نقشی تو کشتنشون نداره اون فقط بخاطر دستور پدرش صحنه سازیش کرد حتی خودشم از پدرش گله داره
و اونم رفت گیج شدم چه گله ای از پدرش داره رفتم اتاقم وارد حموم شدم یه دوش20مینی گرفتم اومدم بیرون موهامو خشک کردم و لباسمو پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم که کم کم خوابو برد....
با صدای تیر از خواب پریدم یکم ترسیدم زود از اتاق زدم بیرون داشتم از پله ها میرفتم پایین که پدر کوک غرق خون رو زمین بود و دست کوک اسلحه شوکه نگاشون میکردم که
«کوک»
نشسته بودم عصابم خیلی خورد بود که زنگ در زده شد یکی از خدمتکارا درو باز کردن که پدرم اومد
ب.کوک: سلام
کوک: اینجا چیکار داری
ب.کوک: این چه طرز برخورده
کوک: چی میخوای*بلند
ته: هی کوک اروم باش
ب.کوک: میدونی بعد این زنت حرفارو شنید فکر میکردم دیگه برنگرده ولی الان اینجاس
کوک: چی داری میگی
ب.کوک: باید به حرفمون گوش میکردی و باجیا ازدواج میکردی من چون میدونستم ا.ت قراره همه حرفارو بشنوه اومدم اینجا و بهت گفتم که بزاره بره اما عین کنه چسبیده بهت
کوک: پدر درست حرف بزن *بلند
پدر: مادرتم میدونی چرا گذاشت رفت نه
کوک: پدرر*داد
ب.کوک: من از مادر ناتنیت خوشم میومد اما مادرتم مثل ا.ت که چسبیده به تو چسبیده بود به من پس منم مجبور شدم کتکش بزنمو عظابش بدم
کوک: خفه شو*داد
ب.کوک: پسرم چرا از کوره در میری خودت که همه چیو میدونی اومدم اینجا بگم که اگه بچتو میخوای بگیرش ولی بعد ا.ت رو ول کن تو باید با جیا ازدواج کنی همین که گفتم
کوک: من با اون هرزه ازدواج نمی کنم*عربده
ب.کوک: رو حرف من حرف نزن همینه گفتم
کوک: لعنتی
برگشت بره واقعادیگه نمی تونم تحملش کنم اسلحه رو از کمد کنار خونه برداشتم و بهش شلیک کردم که با درد برگشت سمتم از فرصت استفاده کردمو به قلبش شلیک کردم که ا.ت اومد پایین
کوک: ا.ت..
لایک و کامنت یادتون نره عشقولیا😘💜
دیدگاه ها (۸)

مافیای من part: 34آخر. ؛ ...

فیک بعدی" کاراگاه جوان "☺️💜

مافیای من part: 32. ...

مافیای من part: 31. ...

سلام بچه ها اومدم یه نکته ای رو بهتون بگم ممکنه درادامه فیک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط