مافیای من
مافیای من
part: 34آخر. ؛
کوک: ا.ت
ا.ت:...
کوک: ا.ت
ا.ت: هاا یعنی بله
کوک: خوبی عزیزم
ا.ت: ا اره خوبم ا اما کوک چرا اینکارو کردی
کوک: بعدا بهت میگم الان برو تو اتاقت
ا.ت: ب باشه
رفت اتاقش که
کوک: اقای لی
لی: بله قربان
کوک: ببرینش خبر مرگشم پخش کنید
لی: چشم قربان
ته: پسر چیکار کردی رسما پدر خودتو کشتی
کوک: پدر من خیلی وقت پیش برام مرده
ته: آاا چی بگم
کوک: من میرم پیش ا.ت
ته: باشه
رفتم بالا درو زدم و وارد شدم
کوک: ا.ت
ا.ت: ب بله
کوک: چیشده ارومی نکنه ترسیدی *نیشخند
ا.ت: ن نه از چی باید بترسم
کوک: باشه تو راست میگی *خنده
ا.ت: به چی میخندی ها راستی من هنوز تو رو نبخشیدیم
کوک: یاا من بخاطر تو پدرمو کشتم تو هنوز نبخشیدیم
ا.ت: چی بخاطر من کشتیش *شوکه
کوک: اره خیلی بد حرف میزد رومخم بود
ا.ت:....
کوک:*خنده
رفتم سمتش و کشیدمش بغلم
کوک: دوست دارم پرنسسم
ا.ت: م منم دوست دارم
کوک: این خوبه
ا.ت: چی خوبه
کوک: این حرفت نشون میده که بخشیدیم
ا.ت: شاید
کوک: شاید واقعا شاید
ا.ت: خب از اونجایی که نقش خاصی تو قتل پدرو مادرم نداشتی و بهم نشون دادی که چقدر دوستم داری میبخشمت
کوک: واقعنی *خوشحال
ا.ت: اره
«ا.ت»
بعد گرفتن جوابش یهو شروع کرد به بوسیدنم منم همکاری میکردم که بعد چند مین ازم جدا شد
ا.ت: دوست دارم
کوک: من عاشقتم زندگیم
:«ویو ۳سال بعد»
کوک: کجایی بیب
ا.ت: اینجام دارم لباس یونا رو میپوشنم
کوک: آاا زود باشین پرنسسام داره دیر میشه ها
ا.ت: باشه چقدر عجله داری یه دقیقه وایسا.. اها تموم شد
کوک: ببینمش
ا.ت: بفرمایید اینم از یونا خانم
کوک: دختر خوشگلم چقدر قشنگ شده قربونش برم(خودانکنه)
ا.ت: یاا حسودیم شد
کوک: تو همیشه خوشگلی خانمم*خنده
ا.ت:*خنده
کوک: بریم
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بعد چند مین رسیدیمو زنگ درو زدیم که اونی درو باز کرد
لیا: سلام داداشی سلام ا.ت جونم خوش اومدین
کوک: سلام مرسی
ا.ت: سلام اونی
لیا: ببینش برادر زاده گلم چه خوشگل شده وای به مامان خوشگلش رفته مگه نه داداش
کوک: اره
ا.ت: یاا خجالتم ندین *خنده
لیا: بیاین تو *خنده
رفتیم داخل کم کم مهمونا اومدن که تولد شروع شد امروز تولد تهیونگ بود که بعد بریدن کیک لیا اومد جلو و
لیا: خب راستش باید یه چیزی بهتون بگم
ته: چیزی شده عشقم
لیا: اره خب.... راستش من حاملم
ته: چی جدی میگی*ذوق
لیا: اره
که ته لیا رو بغل کر و چرخوندش و همه داشتن دست میزدن
.... پایان....
امید وارم از فیک خوشتون اومدت باشه منتظر فیک بعدی باشین
لایک وکامنت یادتون نره عسلام 🥰😘
part: 34آخر. ؛
کوک: ا.ت
ا.ت:...
کوک: ا.ت
ا.ت: هاا یعنی بله
کوک: خوبی عزیزم
ا.ت: ا اره خوبم ا اما کوک چرا اینکارو کردی
کوک: بعدا بهت میگم الان برو تو اتاقت
ا.ت: ب باشه
رفت اتاقش که
کوک: اقای لی
لی: بله قربان
کوک: ببرینش خبر مرگشم پخش کنید
لی: چشم قربان
ته: پسر چیکار کردی رسما پدر خودتو کشتی
کوک: پدر من خیلی وقت پیش برام مرده
ته: آاا چی بگم
کوک: من میرم پیش ا.ت
ته: باشه
رفتم بالا درو زدم و وارد شدم
کوک: ا.ت
ا.ت: ب بله
کوک: چیشده ارومی نکنه ترسیدی *نیشخند
ا.ت: ن نه از چی باید بترسم
کوک: باشه تو راست میگی *خنده
ا.ت: به چی میخندی ها راستی من هنوز تو رو نبخشیدیم
کوک: یاا من بخاطر تو پدرمو کشتم تو هنوز نبخشیدیم
ا.ت: چی بخاطر من کشتیش *شوکه
کوک: اره خیلی بد حرف میزد رومخم بود
ا.ت:....
کوک:*خنده
رفتم سمتش و کشیدمش بغلم
کوک: دوست دارم پرنسسم
ا.ت: م منم دوست دارم
کوک: این خوبه
ا.ت: چی خوبه
کوک: این حرفت نشون میده که بخشیدیم
ا.ت: شاید
کوک: شاید واقعا شاید
ا.ت: خب از اونجایی که نقش خاصی تو قتل پدرو مادرم نداشتی و بهم نشون دادی که چقدر دوستم داری میبخشمت
کوک: واقعنی *خوشحال
ا.ت: اره
«ا.ت»
بعد گرفتن جوابش یهو شروع کرد به بوسیدنم منم همکاری میکردم که بعد چند مین ازم جدا شد
ا.ت: دوست دارم
کوک: من عاشقتم زندگیم
:«ویو ۳سال بعد»
کوک: کجایی بیب
ا.ت: اینجام دارم لباس یونا رو میپوشنم
کوک: آاا زود باشین پرنسسام داره دیر میشه ها
ا.ت: باشه چقدر عجله داری یه دقیقه وایسا.. اها تموم شد
کوک: ببینمش
ا.ت: بفرمایید اینم از یونا خانم
کوک: دختر خوشگلم چقدر قشنگ شده قربونش برم(خودانکنه)
ا.ت: یاا حسودیم شد
کوک: تو همیشه خوشگلی خانمم*خنده
ا.ت:*خنده
کوک: بریم
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بعد چند مین رسیدیمو زنگ درو زدیم که اونی درو باز کرد
لیا: سلام داداشی سلام ا.ت جونم خوش اومدین
کوک: سلام مرسی
ا.ت: سلام اونی
لیا: ببینش برادر زاده گلم چه خوشگل شده وای به مامان خوشگلش رفته مگه نه داداش
کوک: اره
ا.ت: یاا خجالتم ندین *خنده
لیا: بیاین تو *خنده
رفتیم داخل کم کم مهمونا اومدن که تولد شروع شد امروز تولد تهیونگ بود که بعد بریدن کیک لیا اومد جلو و
لیا: خب راستش باید یه چیزی بهتون بگم
ته: چیزی شده عشقم
لیا: اره خب.... راستش من حاملم
ته: چی جدی میگی*ذوق
لیا: اره
که ته لیا رو بغل کر و چرخوندش و همه داشتن دست میزدن
.... پایان....
امید وارم از فیک خوشتون اومدت باشه منتظر فیک بعدی باشین
لایک وکامنت یادتون نره عسلام 🥰😘
- ۵.۲k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط