{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بهم_نزدیک_نشو.

#بهم_نزدیک_نشو.


#part5


چند روز بعد، فلیکس به‌عمد رفت سراغ هیونجین.
نه چون مطمئن بود چیزی عجیب هست…
بلکه چون دیگه نمی‌تونست کنجکاویش رو قورت بده.

هیونجین داشت توی حیاط مدرسه، زیر سایه‌ی درخت‌ها، تنها قدم می‌زد.
فلیکس آروم نزدیک شد.

«استاد؟»

هیونجین برگشت.
«بله؟»

فلیکس کمی مردد بود.
بعد صاف پرسید:
«شما همیشه این‌قدر خونسردین؟»

هیونجین همون‌جا فهمید که این سؤال، بی‌دلیل نیست.
لبخند کوچیکی زد.
«نه. همیشه نه.»

فلیکس سعی کرد جدی باشه، ولی انگار توی نگاه هیونجین یه چیزی بود که نمی‌ذاشت.
چیزی که مجبورش می‌کرد نرم‌تر حرف بزنه.

«یه چیزایی درباره‌تون حس می‌کنم.»

هیونجین ساکت شد.
فقط نگاهش کرد.

فلیکس ادامه داد:
«نمی‌دونم چیه… ولی انگار شما یه چیزی رو از بقیه قایم می‌کنین.»

همون لحظه، هیونجین حس کرد قلبش برای یک ثانیه ایستاد.
نه از سرما… از وحشتِ قشنگی که آدم وقتی راز اصلیش نزدیک لو رفتنه، تجربه می‌کنه.

«مثلاً چی؟» هیونجین خیلی آرام پرسید.

فلیکس شونه بالا انداخت.
«نمی‌دونم… شاید خودتون رو.»

هیونجین برای چند ثانیه حرفی نزد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«شاید.»

و همین “شاید” برای فلیکس زیادی سنگین بود.

چون حس کرد پشت این مرد، چیزی خیلی بزرگ‌تر از یک معلم معمولی پنهانه.
و با اینکه باید دور می‌شد…
نشد.

چون هر چی راز بیشتر می‌شد، کنجکاوی فلیکس هم بیشتر می‌شد.
و این، ماجرای دو نفره‌شون رو خطرناک‌تر از قبل می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

#بهم_نزدیک_نشو. #part6اون شب بارون می‌اومد. فلیکس به‌خاطر ی...

#چرا_ولم_نمیکنی.#part7هیونجین سه روز هیچ پاسخی نداد. نه پیا...

#بهم_نزدیک_نشو. #part4شب که شد، هیونجین تنها توی اتاقش بود. ...

#بهم_نزدیک_نشو. #part3 همه‌چیز از اون روز شروع شد که فلیکس ب...

#بهم_نزدیک_نشو.#part2 از اون روز به بعد، هیونجین یه جور خاص‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط