#بهم_نزدیک_نشو.
#بهم_نزدیک_نشو.
#part4
شب که شد، هیونجین تنها توی اتاقش بود.
پردهها کشیده، چراغ کمنور، و سکوتی که برای هر آدمی عادی بود… جز برای کسی که داشت خودش رو با زور نگه میداشت.
دستش رو روی لبهی میز گذاشته بود.
انگشتهاش سفت.
فکاش قفل.
چشمهاش بسته.
زیر لب گفت:
«فلیکس… چرا تو؟»
این سؤال بارها و بارها توی ذهنش میچرخید.
چرا از بین این همه آدم، باید این پسر وارد زندگیاش میشد؟
چرا بوی خونش اینقدر وسوسهکننده بود؟
چرا نگاهش اینقدر راحت توی دل هیونجین جا باز میکرد؟
هیونجین عصبانی بود.
از خودش.
از بدنش.
از اینکه هر بار فلیکس نزدیکش میشد، کنترلش سستتر میشد.
او خونآشام قدیمیای بود که قرنها زندگی کرده بود.
نباید اینطوری بههم میریخت.
نباید اجازه میداد یک انسانِ تازهوارد، اینجوری تمام نظم وجودش رو بهم بریزه.
اما عشق، داداش…
عشق که از عقل اجازه نمیگیره.
یهویی میاد، میزنه وسط زندگی، میگه: «خب، من اومدم. حالا بفرما.»
هیونجین چشمهاش رو باز کرد.
نگاهش خسته بود.
پشیمون بود.
ولی همزمان میدونست دروغ میگه اگر بگه نمیخواد فلیکس رو ببینه.
«نباید نزدیکش بشم…»
این را گفت، اما خودش هم میدانست که این جمله بیشتر شبیه آرزوست تا تصمیم.
چون هر بار فلیکس را میدید، دلش میخواست بیشتر بماند.
بیشتر نگاه کند.
بیشتر بشنود.
بیشتر بداند.
و این “بیشتر” دقیقاً همان جایی بود که درد شروع میشد.
---
#part4
شب که شد، هیونجین تنها توی اتاقش بود.
پردهها کشیده، چراغ کمنور، و سکوتی که برای هر آدمی عادی بود… جز برای کسی که داشت خودش رو با زور نگه میداشت.
دستش رو روی لبهی میز گذاشته بود.
انگشتهاش سفت.
فکاش قفل.
چشمهاش بسته.
زیر لب گفت:
«فلیکس… چرا تو؟»
این سؤال بارها و بارها توی ذهنش میچرخید.
چرا از بین این همه آدم، باید این پسر وارد زندگیاش میشد؟
چرا بوی خونش اینقدر وسوسهکننده بود؟
چرا نگاهش اینقدر راحت توی دل هیونجین جا باز میکرد؟
هیونجین عصبانی بود.
از خودش.
از بدنش.
از اینکه هر بار فلیکس نزدیکش میشد، کنترلش سستتر میشد.
او خونآشام قدیمیای بود که قرنها زندگی کرده بود.
نباید اینطوری بههم میریخت.
نباید اجازه میداد یک انسانِ تازهوارد، اینجوری تمام نظم وجودش رو بهم بریزه.
اما عشق، داداش…
عشق که از عقل اجازه نمیگیره.
یهویی میاد، میزنه وسط زندگی، میگه: «خب، من اومدم. حالا بفرما.»
هیونجین چشمهاش رو باز کرد.
نگاهش خسته بود.
پشیمون بود.
ولی همزمان میدونست دروغ میگه اگر بگه نمیخواد فلیکس رو ببینه.
«نباید نزدیکش بشم…»
این را گفت، اما خودش هم میدانست که این جمله بیشتر شبیه آرزوست تا تصمیم.
چون هر بار فلیکس را میدید، دلش میخواست بیشتر بماند.
بیشتر نگاه کند.
بیشتر بشنود.
بیشتر بداند.
و این “بیشتر” دقیقاً همان جایی بود که درد شروع میشد.
---
- ۱۶۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط