{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑

جونگ‌کوک برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
نگاهش روی چشمان سئول ثابت مانده بود.
بعد لبخند آرامی زد و سرش را کمی خم کرد.
«فکر نمی‌کنم قبلاً همدیگه رو دیده باشیم، پرنسس.»

سئول اخم کوچکی کرد و یک قدم جلو آمد.
«ولی نگاهت... یه جایی برام آشناست.»
جونگ‌کوک دست‌هایش را پشت کمرش پنهان کرد.
«شاید چون دلقک‌ها همیشه شبیه هم به نظر می‌رسن.»

سئول با بی‌اعتمادی نگاهش کرد.
«نه... این فقط ظاهر نیست.»
برای لحظه‌ای تصویر پسربچه‌ای در ذهنش ظاهر شد.
همان لبخند، همان چشم‌ها و همان صدای آرام.

جونگ‌کوک متوجه تغییر چهره‌اش شد.
«حالتون خوبه؟»
سئول آرام سر تکان داد و گفت: «آره.»
اما خودش هم می‌دانست که جوابش دروغ است.

جونگ‌کوک تعظیم کوتاهی کرد و خواست برگردد.
سئول ناگهان پرسید: «اسمت چیه؟»
او مکث کرد و بدون اینکه برگردد گفت:
«جئون جونگ‌کوک، پرنسس.»

آن اسم در ذهن سئول ماند.
جئون... جونگ‌کوک...
چیزی در قلبش تکان خورد، اما هنوز نمی‌دانست چرا.
انگار سال‌ها پیش همین نام را شنیده بود.

صبح روز بعد، سئول زودتر از همیشه بیدار شد.
خواب دیشب هنوز ذهنش را درگیر کرده بود.
او به باغ رفت؛ همان جایی که خاطرات کودکی‌اش در آن شکل گرفته بودند.
اما نمی‌دانست امروز قرار است چیزی پیدا کند.

در گوشه‌ای از باغ، کنار درخت قدیمی، ایستاد.
دستش را روی تنه‌ی درخت کشید و چشم‌هایش را بست.
ناگهان صدای خنده‌ی کودکی در ذهنش پیچید.
«اگه می‌تونی منو بگیر، سئول!»

سئول چشم‌هایش را باز کرد و با تعجب اطرافش را نگاه کرد.
قلبش تندتر می‌زد و نفسش برای لحظه‌ای بند آمده بود.
او آرام زیر لب گفت: «جونگ‌کوک...»
اما خودش هم نمی‌دانست چرا این اسم را به زبان آورده است.

در همین لحظه، صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.
سئول برگشت و جونگ‌کوک را دید که نزدیک باغ ایستاده بود.
این بار لباس دلقکی به تن نداشت و مشغول جمع کردن وسایل نمایش بود.
چشم‌هایشان دوباره به هم افتاد.

جونگ‌کوک لبخند زد و گفت: «باز هم اینجا اومدین؟»
سئول به درخت اشاره کرد و پرسید: «تو اینجا رو می‌شناسی؟»
لبخند جونگ‌کوک برای یک لحظه محو شد.
«تقریباً... همه جای این قصر رو می‌شناسم.»

سئول آرام نزدیک‌تر رفت.
«یه پسری رو می‌شناختم که همیشه اینجا با من بازی می‌کرد.»
جونگ‌کوک نگاهش را پایین انداخت.
«شاید هنوز هم جایی همین اطراف باشه.»

سئول با تعجب پرسید: «اسمش جونگ‌کوک بود.»
دست جونگ‌کوک برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند.
اما خیلی زود خودش را کنترل کرد و لبخند زد.
«اسم قشنگیه.»

سئول به او خیره شد و گفت: «اون همیشه می‌گفت منو می‌خندونه.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط به آرامی از کنار او گذشت و زیر لب گفت:
«شاید هنوز هم به قولش وفادار مونده.»

سئول برگشت تا دوباره نگاهش کند.
اما جونگ‌کوک دیگر دور شده بود.
او دستش را روی قلبش گذاشت و آرام گفت: «ممکنه... خودش باشه؟»
و برای اولین بار، به حقیقتی فکر کرد که سال‌ها از او پنهان مانده بود.

اما اگر حدس سئول درست باشد، چرا جونگ‌کوک هنوز هویتش را پنهان می‌کند؟ 🎭
پارت بعدی رو بخونید؛ چون سئول قراره اولین سرنخ واقعی از گذشته‌ی جونگ‌کوک رو پیدا کنه. 👑🌹

اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنت‌هاتون از داستان حمایت کنید. 🖤
دیدگاه ها (۰)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐شب، تمام قصر را در سکوتی عمیق...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏قصر سلطنتی، از همیشه باشکوه‌ت...

جونگ‌کوک آرام پرسید:«اگه یه روز دیگه دوستم نداشته باشی، بهم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط