تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part²⁹]
*ا/ت ویو*
*فلش بک به قبل از پارتی*
بعد از اینکه خرید هامونو کردیم و رفتیم خونه، ساعت ۷ غروب شده بود و هنوز کلی وقت بود واسه اینکه آماده بشیم. رفتم پیش مامانم تا بهش در مورد پارتی بگم.
+مامان!
×جانم؟
+ میگم امشب به یه مهمونی با دیانا دعوت شدم و میخوام برم... میشه برم؟
× آره برو... مطمئن باشم که دیانا هست؟
+خیالت راحت... اگه بخوای میتونی بهش زنگ بزنی
× نه دیگه... ولش کن.
+ من میرم بخوابم ساعت ۱۰ میرم... اگر هم دیدی یه وقت نیومدم خونه بدون که خونه دیانا.
×باشه.
رفتم توی اتاقم و تا ساعت ۸:۳۰ خوابیدم و با صدای آلارم گوشیم بالاخره از خواب بیدار شدم. به سمت کنار تختم رفتم و لباسمو از توی پلاستیکی که بود برداشتم و روی تختم انداختم و رفتم حموم، بعد از ۳۰ دقیقه از حموم اومدم بیرون، رفتم توی اتاقم و موهام رو خشک کردم و با اتو صاف کردم و بعدش شروع به میکاپ کردم، میکاپ کردم حدوداً ۳۰ دقیقه طول کشید، بعد از میکاپ کردنم، لباسم رو پوشیدم و داشتم سر و وضعم رو مرتب میکردم که یهو دیانا زنگ زد و منم جواب دادم.
@بیا پایین... دم درم.
+اوکیه.
رفتم سمت جاکفشیم و کفش مجلسی زرشکیمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون و ماشینشو جلوی در خونمون دیدم و دوباره سوار ماشینش شدم، با دیدنش توی این لباس به شدت چشمام گشاد شد، خیلی جذاب شده بود، با لحنی پر از هیجان گفتم.
+سلااااام... عجب دافی شدی.
@سلام مرسی... خودت یه پا دافی عشقم.
+مرسی فدات شم... بریم الان دیر میشه.
@آدرسو بگو.
+برو تو مسیر بهت میگم.
همون لحظه بود که کوک بهم پیام داد.
-سلام عشقم کجایی؟ پارتی داری شروع میشه.
+سلام عشقم تو راهم.
-اوکی.
@چی شده میخندی؟ خبریه؟
+نه بابا چه خبری...
@نکنه دوستپسرته؟
+هااا؟ چ-چی دوست... دوستپسر؟
@چیه دست و پاتو گم کردی، نکنه واقعاً یه خبراییه.
+آره دوستپسرمه... رفتیم باهاش آشنات میکنم.
@عاوووو... امشب یکی برا منم جور کنااااا...
+اوکی... یه کراش جذاب برات پیدا میکنم... اصلاً پارتیم برای دوستپسرمه.
@اووووو مای گاد... پس میزبانه... دوستاشم میان دیگه؟
+آره میان همشون... یکی جذابتر از یکی...
@آخ جوووون... بی صبرانه منتظرم باهاشون آشنا بشم.
بعد از مدتی که توی راه بودیم بالاخره رسیدیم به عمارتش.
@واوووو... این عمارت دوستپسرته؟
+آره... پیاده شو بریم تو.
@اوکی.
از ماشین پیاده شدیم و به عمارت نزدیک شدیم، یه نفر دم در عمارت وایساده بود، فکر کنم بادیگارد کوک بود، اجازه داد که بریم تو. داخل خونه خالی بود، تنها کسی که اونجا بود، جونگکوک بود.
-سلام عزیزم...
+سلام عشقم... پس مهمونا کجان؟
-الان میریم پیششون.
@صبر کن ببینم...این... این دوستپسرته،
+عاام... خب آره.
-آره من دوستپسر ا/تم و اسمم جونگکوکه... تو هم باید دیانا باشی.
@آره من دیانام... میشناسمت... عضو گروه بی تی اس هستی... پس... بقیهی اعضا کجان؟
-الان میریم پیششون...
من و دیانا دنبال کوک به سمت کتابخونهای رفتیم که نزدیک پلهها بود، همون پلههایی که به راهرو و بعد اتاق کوک میرسید، یعنی اونجا پارتی بود؟ به هر حال، وارد کتابخونه شدیم و جونگکوک به سمت یه قفسه رفته و یکی از کتابهای توی قفسه رو کنار زد و یه دکمه مخفی که پشت اون کتاب بود رو زد، قفسه کتابخونه رفت کنار و من و دیانا مات و مبهوت بهش نگاه میکردیم، دنبال کوک رفتیم و از پلهها پایین رفتیم.
@عهههه پشمام پارتی اینجاعه... عهههههه
همون لحظه بود که تیهونگ اومد سمتمون.
تهیونگ: سلام ا/ت خوش اوم- این دوستته؟
+آر-
@بله من دوستشم... اسمم دیاناست.
تهیونگ: چه اسم زیبایی...
دست دیانا رو گرفت و پشت دستش رو با حالت جنتلمنانه ای بوسید.
تهیونگ: منم تهیونگم... آشناییتون خوشبختم، مادام.
@اوو... بله... میشناسمتون... از گروه بی تی اس... منم از آشناییتون خوشبختم.
جونگ کوک دست تهیونگ رو گرفت و برد به سمت مبلی که کنار در ورودی بود گرفتم و من هم دست دیانا رو گرفتم و دیانا رو کشوندم به سمت مبلی که رو به روی مبل اونا بود و روی اون مبل نشستیم. دیانا که همش به تهیونگ نگاه میکرد، حتی یه ثانیه هم چشم ازش برنمیداشت.
+دیانا... چقد به تهیونگ نگاه میکنی؟ نکنه روش کراشی؟
@تازه فهمیدی که روش کراشم؟ (هارو: کیه که روش کراش نباشه...)
قشنگام امیدوارم از این پارت خوشتون بیاد... احتمالا دو پارت بعدی قراره دو نفر با هم لالالالا کنن... ولی کی؟ فقط خدا میدونه... لگد خدا میکن- چیز نه... حالا هر چی... شرطا رو برسونید که پارت بعدی رو بزارم و آره دیگه... قربونتون بشم❤️
بدرود😶🌫️
شرط:
Like:20
Comment:20
*ا/ت ویو*
*فلش بک به قبل از پارتی*
بعد از اینکه خرید هامونو کردیم و رفتیم خونه، ساعت ۷ غروب شده بود و هنوز کلی وقت بود واسه اینکه آماده بشیم. رفتم پیش مامانم تا بهش در مورد پارتی بگم.
+مامان!
×جانم؟
+ میگم امشب به یه مهمونی با دیانا دعوت شدم و میخوام برم... میشه برم؟
× آره برو... مطمئن باشم که دیانا هست؟
+خیالت راحت... اگه بخوای میتونی بهش زنگ بزنی
× نه دیگه... ولش کن.
+ من میرم بخوابم ساعت ۱۰ میرم... اگر هم دیدی یه وقت نیومدم خونه بدون که خونه دیانا.
×باشه.
رفتم توی اتاقم و تا ساعت ۸:۳۰ خوابیدم و با صدای آلارم گوشیم بالاخره از خواب بیدار شدم. به سمت کنار تختم رفتم و لباسمو از توی پلاستیکی که بود برداشتم و روی تختم انداختم و رفتم حموم، بعد از ۳۰ دقیقه از حموم اومدم بیرون، رفتم توی اتاقم و موهام رو خشک کردم و با اتو صاف کردم و بعدش شروع به میکاپ کردم، میکاپ کردم حدوداً ۳۰ دقیقه طول کشید، بعد از میکاپ کردنم، لباسم رو پوشیدم و داشتم سر و وضعم رو مرتب میکردم که یهو دیانا زنگ زد و منم جواب دادم.
@بیا پایین... دم درم.
+اوکیه.
رفتم سمت جاکفشیم و کفش مجلسی زرشکیمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون و ماشینشو جلوی در خونمون دیدم و دوباره سوار ماشینش شدم، با دیدنش توی این لباس به شدت چشمام گشاد شد، خیلی جذاب شده بود، با لحنی پر از هیجان گفتم.
+سلااااام... عجب دافی شدی.
@سلام مرسی... خودت یه پا دافی عشقم.
+مرسی فدات شم... بریم الان دیر میشه.
@آدرسو بگو.
+برو تو مسیر بهت میگم.
همون لحظه بود که کوک بهم پیام داد.
-سلام عشقم کجایی؟ پارتی داری شروع میشه.
+سلام عشقم تو راهم.
-اوکی.
@چی شده میخندی؟ خبریه؟
+نه بابا چه خبری...
@نکنه دوستپسرته؟
+هااا؟ چ-چی دوست... دوستپسر؟
@چیه دست و پاتو گم کردی، نکنه واقعاً یه خبراییه.
+آره دوستپسرمه... رفتیم باهاش آشنات میکنم.
@عاوووو... امشب یکی برا منم جور کنااااا...
+اوکی... یه کراش جذاب برات پیدا میکنم... اصلاً پارتیم برای دوستپسرمه.
@اووووو مای گاد... پس میزبانه... دوستاشم میان دیگه؟
+آره میان همشون... یکی جذابتر از یکی...
@آخ جوووون... بی صبرانه منتظرم باهاشون آشنا بشم.
بعد از مدتی که توی راه بودیم بالاخره رسیدیم به عمارتش.
@واوووو... این عمارت دوستپسرته؟
+آره... پیاده شو بریم تو.
@اوکی.
از ماشین پیاده شدیم و به عمارت نزدیک شدیم، یه نفر دم در عمارت وایساده بود، فکر کنم بادیگارد کوک بود، اجازه داد که بریم تو. داخل خونه خالی بود، تنها کسی که اونجا بود، جونگکوک بود.
-سلام عزیزم...
+سلام عشقم... پس مهمونا کجان؟
-الان میریم پیششون.
@صبر کن ببینم...این... این دوستپسرته،
+عاام... خب آره.
-آره من دوستپسر ا/تم و اسمم جونگکوکه... تو هم باید دیانا باشی.
@آره من دیانام... میشناسمت... عضو گروه بی تی اس هستی... پس... بقیهی اعضا کجان؟
-الان میریم پیششون...
من و دیانا دنبال کوک به سمت کتابخونهای رفتیم که نزدیک پلهها بود، همون پلههایی که به راهرو و بعد اتاق کوک میرسید، یعنی اونجا پارتی بود؟ به هر حال، وارد کتابخونه شدیم و جونگکوک به سمت یه قفسه رفته و یکی از کتابهای توی قفسه رو کنار زد و یه دکمه مخفی که پشت اون کتاب بود رو زد، قفسه کتابخونه رفت کنار و من و دیانا مات و مبهوت بهش نگاه میکردیم، دنبال کوک رفتیم و از پلهها پایین رفتیم.
@عهههه پشمام پارتی اینجاعه... عهههههه
همون لحظه بود که تیهونگ اومد سمتمون.
تهیونگ: سلام ا/ت خوش اوم- این دوستته؟
+آر-
@بله من دوستشم... اسمم دیاناست.
تهیونگ: چه اسم زیبایی...
دست دیانا رو گرفت و پشت دستش رو با حالت جنتلمنانه ای بوسید.
تهیونگ: منم تهیونگم... آشناییتون خوشبختم، مادام.
@اوو... بله... میشناسمتون... از گروه بی تی اس... منم از آشناییتون خوشبختم.
جونگ کوک دست تهیونگ رو گرفت و برد به سمت مبلی که کنار در ورودی بود گرفتم و من هم دست دیانا رو گرفتم و دیانا رو کشوندم به سمت مبلی که رو به روی مبل اونا بود و روی اون مبل نشستیم. دیانا که همش به تهیونگ نگاه میکرد، حتی یه ثانیه هم چشم ازش برنمیداشت.
+دیانا... چقد به تهیونگ نگاه میکنی؟ نکنه روش کراشی؟
@تازه فهمیدی که روش کراشم؟ (هارو: کیه که روش کراش نباشه...)
قشنگام امیدوارم از این پارت خوشتون بیاد... احتمالا دو پارت بعدی قراره دو نفر با هم لالالالا کنن... ولی کی؟ فقط خدا میدونه... لگد خدا میکن- چیز نه... حالا هر چی... شرطا رو برسونید که پارت بعدی رو بزارم و آره دیگه... قربونتون بشم❤️
بدرود😶🌫️
شرط:
Like:20
Comment:20
- ۲.۴k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط