تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part³⁰]
*ا/ت ویو*
+دیانا... خو چرا نمیری بهش نمیگی که روش کراشی؟ میپره هاااا...
@من برم بگم، نه... اون باید بیاد بگه. (هارو: اصلا هم مثل من نیست)
+غرورمو بزار کنار... اگه بره با یه دختر دیگه چی؟
@نمیدونم... اگه جواب منفی بده چی؟
+اشکال نداره... حداقل شانستو امتحان کردی...
@برم؟
+آره!
@باش- نه ولش کن... نمیرم...
+چرا؟
@خجالت میکشم... اگه بگه نه... پیش جونگکوک ضایع میشم...
+خب... کصخل... نگاش کن... اونم داره نگات میکنه...
@چ-؟ جدی؟... سر و وضعم چطوره؟
+دست پاچه نشو... خیلی هم خوشگلی!
*کوک ویو*
-تهیونگ... هنوز هیچ دختری پیدا نکردی؟
تهیونگ: چرا... یکی پیدا کردم.
-عهههه خداییی؟ کیه؟
تهیونگ: دارم بخش نگاه میکنم.
بدون اینکه نگاهش رو برداره، شامپاینش رو نوشید.
-چی؟ ا/ت؟ (با عصبانیت و دلخوری)
تهیونگ: نه خره... دوستش...
-عااا.. هووووف... خداروشکر.
تهیونگ: هی... نکنه تو هم ا/ت رو دوست داری؟
-چی؟ من؟ نه بابااااا...
تهیونگ:پس چرا وقتی گفتم دوستش رو دوست دارم... خوشحال شدی و گفتی خداروشکر؟
-من خوشحال شدم؟... نه... من خوشحال نشدم.
بخاطر اینکه هی جواب های مبهم میدادم، سمتم برگشت و با کمی دلخوری و جدیت گفت.
تهیونگ: هی... من عین داداشتم... با من راحت باش همونطور که من باهات راحتم.
-خب... آره راستش...
تهیونگ: بهش گفتی؟
-آره...
تهیونگ: چی گفت؟ قبول کرد؟
-آره... الان دوست دخترمه...
تهیونگ: جدیییی؟ عااووو ماشالاااا... خب... حالا بنظرت... منم برم به دیانا بگم؟
-آره... الان به دیجی میگم که یه آهنگ دو نفره بزاره... تو هم برو دستش رو بگیر و برو وسط... اگه همراهت اومد که یعنی دوست داره ولی اگه نیومد که اونو از فکرت بیرون کن.
تهیونگ: اگه من رو پس زد چی؟... جلوی ا/ت ضایع نمیشم که...
-پسرررر... پشمامممممم... ضایع نمیشی...
تهیونگ: چی شده؟ چرا؟... چرا ضایع نمیشم؟
-حاجی دیانا هم داشت نگات میکرد.. نه نگاه عادی...
تیهونگ: یعنی... ممکنه اونم بهم حس داشته باشه؟
-آره... من برم به دیجی بگم آهنگ رو عوض کنه.
تهیونگ: اوک
رفتم سمت دیجی و گفتم یه آهنگ دو نفره بزاره، آهنگ رو که گذاشت، تهیونگ بلند شد و رفت سمت مبلی که ا/ت و دیانا نشسته بودن رفت.
*ا/ت ویو*
دیانا که قشنگ کشته مردهی تهیونگ شده بود، همون لحظه بود که آهنگ عوض شد و تهیونگ از روی مبل بلند شد و به سمت ما اومد.
@هی ا/ت... چرا تهیونگ داره میاد سمت ما؟
+نمیدونم؟
@وااااای... سر و وضعم خوبه؟
+برای بار هزارم عالی و بینقصی.
تهیونگ اومد رو به روی دیانا ایستاد و کمی خم شد و دستش رو به سمت دیانا دراز کرد.
تهیونگ: مادام! افتخار میدید؟
دیانا با تعجب خیلی زیاد به من نگاه کرد و با چشماش با من صحبت کرد.
@چیکار کنم؟
+خره... قبول کن دیگه...
@عااام... اوک.
آخرشم یه چشمک بهم زد و دستاش رو گرفت و بلند شد و رفتم وسط و باهاش رقصید. داشتم به دیانا و تهیونگ نگاه میکردم که یهو تهیونگ نزدیک دیانا شد و بوسش کرد... وااااای... نمردیم و لب گرفتن دوستمون با یه پسر دیدیم. داشتم همینجوری بهشون نگاه میکردم و اط ذوق چشمام رو بستم که گرمایی رو روی لبام احساس کردم، چشمام رو باز کردن. با دیدن چشمای جونگکوک که مقابله بود، تعجب کردن و چشمام رو بستم و دستم رو دور گردنش حلقه و همراهیش کردم. عمیق بوسیدمش... انگار این بدیهی ترین چیز توی دنیا بود. بعد از چند مین بالاخره از هم جدا شیم، کوک دستم رو گرفت و من رو برد وسط و شروع کردیم به رقصیدن.
موقع رقصیدن، چشمام به دور و برم میوفتاد. میدیدم که چندین دختر و پسر از مله های نزدیک در ورودی بالا میرن و توی اتاق میرفتن... یعنی... نکنه جونگکوک هم میخواد همین کار رو بکنه. داشتیم میرقصدیم که یهو بهم نزدیک شد و خواست منو ببوسه که پسش زدم و رفتم و روی مبل نشستم و جونگکوک هم دنبالم اومد.
-ا/ت... چیشده؟
+اونا کجا میرن؟ وایه چی میرن تو اون اتاق؟
+واسه چیز دیگه... چیز...
+سک*س؟
-عاام... آره...
-چی؟ نه... تا تو خودت نخوای نه.
+جدی میگی؟
-آره.
+پس... لطفا... اگه تا من بهت اجازه ندادم بهم دست نزن... البته بجز کیس رفتن.
-باشه فداتشم... خب... عاام... مشروب یا میخوری بیارم؟
+عاام... آره.
احساس میکنم هنوز از خماری در نیومدین... اخیی... اشکال نداره پارت بعد ممکنه از خماری در بیاید... کاملا نمیدونم پاتر چند میشه ولی احتمال میدم که پارت بعد باشه.
امیدوارم که خوشتون بیاد و شرطا رو بتونید کامل کنید... ماچ به کلتون💋
بدرود🤗
شرط:
Like:20
Comment:20
*ا/ت ویو*
+دیانا... خو چرا نمیری بهش نمیگی که روش کراشی؟ میپره هاااا...
@من برم بگم، نه... اون باید بیاد بگه. (هارو: اصلا هم مثل من نیست)
+غرورمو بزار کنار... اگه بره با یه دختر دیگه چی؟
@نمیدونم... اگه جواب منفی بده چی؟
+اشکال نداره... حداقل شانستو امتحان کردی...
@برم؟
+آره!
@باش- نه ولش کن... نمیرم...
+چرا؟
@خجالت میکشم... اگه بگه نه... پیش جونگکوک ضایع میشم...
+خب... کصخل... نگاش کن... اونم داره نگات میکنه...
@چ-؟ جدی؟... سر و وضعم چطوره؟
+دست پاچه نشو... خیلی هم خوشگلی!
*کوک ویو*
-تهیونگ... هنوز هیچ دختری پیدا نکردی؟
تهیونگ: چرا... یکی پیدا کردم.
-عهههه خداییی؟ کیه؟
تهیونگ: دارم بخش نگاه میکنم.
بدون اینکه نگاهش رو برداره، شامپاینش رو نوشید.
-چی؟ ا/ت؟ (با عصبانیت و دلخوری)
تهیونگ: نه خره... دوستش...
-عااا.. هووووف... خداروشکر.
تهیونگ: هی... نکنه تو هم ا/ت رو دوست داری؟
-چی؟ من؟ نه بابااااا...
تهیونگ:پس چرا وقتی گفتم دوستش رو دوست دارم... خوشحال شدی و گفتی خداروشکر؟
-من خوشحال شدم؟... نه... من خوشحال نشدم.
بخاطر اینکه هی جواب های مبهم میدادم، سمتم برگشت و با کمی دلخوری و جدیت گفت.
تهیونگ: هی... من عین داداشتم... با من راحت باش همونطور که من باهات راحتم.
-خب... آره راستش...
تهیونگ: بهش گفتی؟
-آره...
تهیونگ: چی گفت؟ قبول کرد؟
-آره... الان دوست دخترمه...
تهیونگ: جدیییی؟ عااووو ماشالاااا... خب... حالا بنظرت... منم برم به دیانا بگم؟
-آره... الان به دیجی میگم که یه آهنگ دو نفره بزاره... تو هم برو دستش رو بگیر و برو وسط... اگه همراهت اومد که یعنی دوست داره ولی اگه نیومد که اونو از فکرت بیرون کن.
تهیونگ: اگه من رو پس زد چی؟... جلوی ا/ت ضایع نمیشم که...
-پسرررر... پشمامممممم... ضایع نمیشی...
تهیونگ: چی شده؟ چرا؟... چرا ضایع نمیشم؟
-حاجی دیانا هم داشت نگات میکرد.. نه نگاه عادی...
تیهونگ: یعنی... ممکنه اونم بهم حس داشته باشه؟
-آره... من برم به دیجی بگم آهنگ رو عوض کنه.
تهیونگ: اوک
رفتم سمت دیجی و گفتم یه آهنگ دو نفره بزاره، آهنگ رو که گذاشت، تهیونگ بلند شد و رفت سمت مبلی که ا/ت و دیانا نشسته بودن رفت.
*ا/ت ویو*
دیانا که قشنگ کشته مردهی تهیونگ شده بود، همون لحظه بود که آهنگ عوض شد و تهیونگ از روی مبل بلند شد و به سمت ما اومد.
@هی ا/ت... چرا تهیونگ داره میاد سمت ما؟
+نمیدونم؟
@وااااای... سر و وضعم خوبه؟
+برای بار هزارم عالی و بینقصی.
تهیونگ اومد رو به روی دیانا ایستاد و کمی خم شد و دستش رو به سمت دیانا دراز کرد.
تهیونگ: مادام! افتخار میدید؟
دیانا با تعجب خیلی زیاد به من نگاه کرد و با چشماش با من صحبت کرد.
@چیکار کنم؟
+خره... قبول کن دیگه...
@عااام... اوک.
آخرشم یه چشمک بهم زد و دستاش رو گرفت و بلند شد و رفتم وسط و باهاش رقصید. داشتم به دیانا و تهیونگ نگاه میکردم که یهو تهیونگ نزدیک دیانا شد و بوسش کرد... وااااای... نمردیم و لب گرفتن دوستمون با یه پسر دیدیم. داشتم همینجوری بهشون نگاه میکردم و اط ذوق چشمام رو بستم که گرمایی رو روی لبام احساس کردم، چشمام رو باز کردن. با دیدن چشمای جونگکوک که مقابله بود، تعجب کردن و چشمام رو بستم و دستم رو دور گردنش حلقه و همراهیش کردم. عمیق بوسیدمش... انگار این بدیهی ترین چیز توی دنیا بود. بعد از چند مین بالاخره از هم جدا شیم، کوک دستم رو گرفت و من رو برد وسط و شروع کردیم به رقصیدن.
موقع رقصیدن، چشمام به دور و برم میوفتاد. میدیدم که چندین دختر و پسر از مله های نزدیک در ورودی بالا میرن و توی اتاق میرفتن... یعنی... نکنه جونگکوک هم میخواد همین کار رو بکنه. داشتیم میرقصدیم که یهو بهم نزدیک شد و خواست منو ببوسه که پسش زدم و رفتم و روی مبل نشستم و جونگکوک هم دنبالم اومد.
-ا/ت... چیشده؟
+اونا کجا میرن؟ وایه چی میرن تو اون اتاق؟
+واسه چیز دیگه... چیز...
+سک*س؟
-عاام... آره...
-چی؟ نه... تا تو خودت نخوای نه.
+جدی میگی؟
-آره.
+پس... لطفا... اگه تا من بهت اجازه ندادم بهم دست نزن... البته بجز کیس رفتن.
-باشه فداتشم... خب... عاام... مشروب یا میخوری بیارم؟
+عاام... آره.
احساس میکنم هنوز از خماری در نیومدین... اخیی... اشکال نداره پارت بعد ممکنه از خماری در بیاید... کاملا نمیدونم پاتر چند میشه ولی احتمال میدم که پارت بعد باشه.
امیدوارم که خوشتون بیاد و شرطا رو بتونید کامل کنید... ماچ به کلتون💋
بدرود🤗
شرط:
Like:20
Comment:20
- ۵۱۲
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط