شب اول
---
## شبِ اول
تلویزیون روشن بود. یه فیلم ملایم پخش میشد، چیزی بین درام و کمدی.
جونکوک روی کاناپه نشسته بود، پتو روی پاهاش، یه لیوان شیر موز دستش.
تهیونگ کنارش، با فنجون قهوه.
«این بازیگره خیلی شبیه توئه.» جونکوک گفت.
«کدوم؟»
«اون بداخلاقه که آخرش معلوم میشه قلب مهربونی داره.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«داری پیشداوری میکنی.»
«نه، دارم تحلیل شخصیت میکنم.»
چند دقیقه گذشت. صدای فیلم آروم بود. نور اتاق کم. فضای خونه گرم.
کمکم صدای جونکوک قطع شد.
لیوانش کج شد ولی تهیونگ سریع گرفتش.
و بعد… وزن سبکی روی شونهاش حس کرد.
سر جونکوک آروم روی شونهی تهیونگ افتاده بود. نفسهای منظم. مژههای بلند بسته.
تهیونگ بیحرکت موند.
چند لحظه؟
نه… چندین لحظه.
نگاهش روی صورت خوابآلود جونکوک ثابت موند.
یه تیکه مو روی پیشونیش افتاده بود. لبهاش کمی باز.
تهیونگ زیر لب، تقریباً نجوا کرد:
«تو واقعاً خطرناکی…»
دستش آروم رفت سمت موهای جونکوک… اما قبل از لمس کردن، مکث کرد. نفس عمیق کشید.
بعد خیلی محتاط، دستش رو پشت زانوها و شونههای جونکوک گذاشت و بلندش کرد.
سبک بود. گرم بود.
بردش تا اتاق مهمان. چراغ خواب رو روشن کرد و آروم روی تخت گذاشتش. پتو رو کشید روش.
جونکوک تو خواب زمزمه کرد:
«تهیونگ… نرو…»
حرکت دست تهیونگ لحظهای متوقف شد.
ولی فقط آروم گفت:
«اینجام.»
و چراغ رو خاموش کرد.
---
## صبحِ بعد
زنگ در به صدا دراومد.
جونکوک با موهای بههمریخته در رو باز کرد.
«جیمین!!!»
پسر مو روشن با لبخند بزرگ پرید جلو و گفت:
«هییی خرگوش غمگین!»
و قبل از هر چیز، جونکوک با ذوق پرید بغلش.
یه بغل محکم. پر از هیجان.
تهیونگ از آشپزخونه بیرون اومد، فنجون قهوه دستش.
صحنه رو دید.
دستهای جونکوک دور گردن جیمین. خندههای بلند. نزدیکیِ راحت و قدیمی.
یه چیز کوچیک… خیلی کوچیک… توی سینهی تهیونگ فشرده شد.
نه اخم کرد.
نه چیزی گفت.
فقط جرعهای از قهوهاش خورد.
قهوه تلختر از همیشه بود.
جیمین چشمش به تهیونگ افتاد.
«اووووه… پس این همخونهی جدیده؟»
جونکوک سریع جدا شد.
«آره! این تهیونگه! خیلی مهربونه! فقط قیافهش اینطوریه!»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«قیافهم چهطوریه؟»
جیمین با لبخند شیطنتآمیز جلو اومد و دست داد.
«پارک جیمین. بهترین دوست جونگکوک. از نوع خیلی نزدیک.»
اون مکث کوتاهِ "خیلی نزدیک" رو عمداً کش داد.
تهیونگ لبخند مودبانه زد.
«کیم تهیونگ. همخونهاش. از نوع رسمی.»
چشمهاش اما… رسمی نبود.
وقتی جیمین دوباره دست انداخت دور شونهی جونکوک و خندید، تهیونگ ناخودآگاه گفت:
«جونگکوک، صبحونهات سرد میشه.»
لحنش آروم بود.
ولی چیزی زیرش بود.
جونکوک با ذوق گفت:
«وای تهیونگ برام صبحونه درست کرده! دیدی جیمین؟»
و دوباره برگشت بغل دوستش.
و اون لحظه، تهیونگ فهمید…
این حس کوچیکی که توی سینهش جمع شده اسم داره.
حسادت.
و اصلاً ازش خوشش نیومد.
## شبِ اول
تلویزیون روشن بود. یه فیلم ملایم پخش میشد، چیزی بین درام و کمدی.
جونکوک روی کاناپه نشسته بود، پتو روی پاهاش، یه لیوان شیر موز دستش.
تهیونگ کنارش، با فنجون قهوه.
«این بازیگره خیلی شبیه توئه.» جونکوک گفت.
«کدوم؟»
«اون بداخلاقه که آخرش معلوم میشه قلب مهربونی داره.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«داری پیشداوری میکنی.»
«نه، دارم تحلیل شخصیت میکنم.»
چند دقیقه گذشت. صدای فیلم آروم بود. نور اتاق کم. فضای خونه گرم.
کمکم صدای جونکوک قطع شد.
لیوانش کج شد ولی تهیونگ سریع گرفتش.
و بعد… وزن سبکی روی شونهاش حس کرد.
سر جونکوک آروم روی شونهی تهیونگ افتاده بود. نفسهای منظم. مژههای بلند بسته.
تهیونگ بیحرکت موند.
چند لحظه؟
نه… چندین لحظه.
نگاهش روی صورت خوابآلود جونکوک ثابت موند.
یه تیکه مو روی پیشونیش افتاده بود. لبهاش کمی باز.
تهیونگ زیر لب، تقریباً نجوا کرد:
«تو واقعاً خطرناکی…»
دستش آروم رفت سمت موهای جونکوک… اما قبل از لمس کردن، مکث کرد. نفس عمیق کشید.
بعد خیلی محتاط، دستش رو پشت زانوها و شونههای جونکوک گذاشت و بلندش کرد.
سبک بود. گرم بود.
بردش تا اتاق مهمان. چراغ خواب رو روشن کرد و آروم روی تخت گذاشتش. پتو رو کشید روش.
جونکوک تو خواب زمزمه کرد:
«تهیونگ… نرو…»
حرکت دست تهیونگ لحظهای متوقف شد.
ولی فقط آروم گفت:
«اینجام.»
و چراغ رو خاموش کرد.
---
## صبحِ بعد
زنگ در به صدا دراومد.
جونکوک با موهای بههمریخته در رو باز کرد.
«جیمین!!!»
پسر مو روشن با لبخند بزرگ پرید جلو و گفت:
«هییی خرگوش غمگین!»
و قبل از هر چیز، جونکوک با ذوق پرید بغلش.
یه بغل محکم. پر از هیجان.
تهیونگ از آشپزخونه بیرون اومد، فنجون قهوه دستش.
صحنه رو دید.
دستهای جونکوک دور گردن جیمین. خندههای بلند. نزدیکیِ راحت و قدیمی.
یه چیز کوچیک… خیلی کوچیک… توی سینهی تهیونگ فشرده شد.
نه اخم کرد.
نه چیزی گفت.
فقط جرعهای از قهوهاش خورد.
قهوه تلختر از همیشه بود.
جیمین چشمش به تهیونگ افتاد.
«اووووه… پس این همخونهی جدیده؟»
جونکوک سریع جدا شد.
«آره! این تهیونگه! خیلی مهربونه! فقط قیافهش اینطوریه!»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«قیافهم چهطوریه؟»
جیمین با لبخند شیطنتآمیز جلو اومد و دست داد.
«پارک جیمین. بهترین دوست جونگکوک. از نوع خیلی نزدیک.»
اون مکث کوتاهِ "خیلی نزدیک" رو عمداً کش داد.
تهیونگ لبخند مودبانه زد.
«کیم تهیونگ. همخونهاش. از نوع رسمی.»
چشمهاش اما… رسمی نبود.
وقتی جیمین دوباره دست انداخت دور شونهی جونکوک و خندید، تهیونگ ناخودآگاه گفت:
«جونگکوک، صبحونهات سرد میشه.»
لحنش آروم بود.
ولی چیزی زیرش بود.
جونکوک با ذوق گفت:
«وای تهیونگ برام صبحونه درست کرده! دیدی جیمین؟»
و دوباره برگشت بغل دوستش.
و اون لحظه، تهیونگ فهمید…
این حس کوچیکی که توی سینهش جمع شده اسم داره.
حسادت.
و اصلاً ازش خوشش نیومد.
- ۶۹۳
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط