استاکرمن
#استاکر_من
#پارت_1۲
جیمین ۵ تا شات دیگه آورد.
شات هاشون رو بالا بردن و با زدن به همدیگه، یه نفس سر کشیدن.
🎆
با حس شنیدن صدای نفس های کسی درست کنار گوشش، کم کم لای پلکاش رو باز کرد و از خواب بیدار شد.
تو اون تاریکی، تونست شخصی که با لباس ها و ماسک مشکی، درست روبهروش بود و فاصله ی کمی داشتن رو تشخیص بده...
چشماش تا حد ممکن گشاد شدن و به محض اینکه دهنش رو باز کرد تا داد بزنه، اون شخص، دستش رو گذاشت روی دهنش و دادش رو توی دستش خفه کرد.
و با اونیکی دستش، هر دو دست تهیونگ رو بالا برد و به بالا سرش پین کرد.
قلب تهیونگ انقدر محکم میزد که صداش به گوش هر دو نفر تو اتاق میرسید.
شخص مشکی پوش، سرش رو برد جلو و دم گوش تهیونگ مکث کرد: سلام آبنبات... دلت واسم تنگ شده بود؟
تهیونگ از شدت ترس، قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید و با چشماش به مردی که حالا فهمیده بود استاکرشه، التماس کرد که ولش کنه.
استاکر خنده ی ترسناکی کرد:
_شاید تو دلت واسه ی من تنگ نشده باشه... ولی من دلم خیلی واسه ی چشیدن ت.نت تنگ شده بود.
چند ثانیه مکث کرد:
_مخصوصا الان که بیبیه من دروغ گفته و بدون اجازه ی من رفته بار و منتظر تن.بیهه...
بعد از حرفش، سرش رو برد تو موهای تهیونگ و عمیق بو کشید و با حس بوی وانیل و توت فرنگی، لبخند زد.
ماسک تمام صورتش رو، فقط تا بالای ل.ب هاش بالا داد تا بتونه تمام تن پسرک مو آبیش رو با ل.باش فتح کنه...
دستش رو از روی دهن تهیونگ برداشت، سرش رو جلو برد و ل.ب های تهیونگ رو، نرم بین ل.باش گرفت و مشغول م.کیدن و بو.سی.دنش شد...
تاداااااا اینم از اینننن پارت پارت های بعدیییی خداسسسس😮💨🎀
خسته شودمممممم
اسم رمان بهم بگین برای رمان های بعد اینن. بهم زیر این پست بگینن
و بهم بگین که رمان بعدی درباره
ا/ت باشه یا تهکوک یا هر شیپ دیگه ای ـ.......
این رمان چند تا پارت دیگه هم داره منتظر باشیدددددد😛😏🎀🎀🎀🎀🎀💋💋
#پارت_1۲
جیمین ۵ تا شات دیگه آورد.
شات هاشون رو بالا بردن و با زدن به همدیگه، یه نفس سر کشیدن.
🎆
با حس شنیدن صدای نفس های کسی درست کنار گوشش، کم کم لای پلکاش رو باز کرد و از خواب بیدار شد.
تو اون تاریکی، تونست شخصی که با لباس ها و ماسک مشکی، درست روبهروش بود و فاصله ی کمی داشتن رو تشخیص بده...
چشماش تا حد ممکن گشاد شدن و به محض اینکه دهنش رو باز کرد تا داد بزنه، اون شخص، دستش رو گذاشت روی دهنش و دادش رو توی دستش خفه کرد.
و با اونیکی دستش، هر دو دست تهیونگ رو بالا برد و به بالا سرش پین کرد.
قلب تهیونگ انقدر محکم میزد که صداش به گوش هر دو نفر تو اتاق میرسید.
شخص مشکی پوش، سرش رو برد جلو و دم گوش تهیونگ مکث کرد: سلام آبنبات... دلت واسم تنگ شده بود؟
تهیونگ از شدت ترس، قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید و با چشماش به مردی که حالا فهمیده بود استاکرشه، التماس کرد که ولش کنه.
استاکر خنده ی ترسناکی کرد:
_شاید تو دلت واسه ی من تنگ نشده باشه... ولی من دلم خیلی واسه ی چشیدن ت.نت تنگ شده بود.
چند ثانیه مکث کرد:
_مخصوصا الان که بیبیه من دروغ گفته و بدون اجازه ی من رفته بار و منتظر تن.بیهه...
بعد از حرفش، سرش رو برد تو موهای تهیونگ و عمیق بو کشید و با حس بوی وانیل و توت فرنگی، لبخند زد.
ماسک تمام صورتش رو، فقط تا بالای ل.ب هاش بالا داد تا بتونه تمام تن پسرک مو آبیش رو با ل.باش فتح کنه...
دستش رو از روی دهن تهیونگ برداشت، سرش رو جلو برد و ل.ب های تهیونگ رو، نرم بین ل.باش گرفت و مشغول م.کیدن و بو.سی.دنش شد...
تاداااااا اینم از اینننن پارت پارت های بعدیییی خداسسسس😮💨🎀
خسته شودمممممم
اسم رمان بهم بگین برای رمان های بعد اینن. بهم زیر این پست بگینن
و بهم بگین که رمان بعدی درباره
ا/ت باشه یا تهکوک یا هر شیپ دیگه ای ـ.......
این رمان چند تا پارت دیگه هم داره منتظر باشیدددددد😛😏🎀🎀🎀🎀🎀💋💋
- ۴.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط