{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 27

از زبان جونگکوک:

چشمام از شوک گشاد شده بود...

جونگکوک تو دلش:«ات...؟ اینجا...؟ اونم نصف شب جلوی فواره؟!»

ات آروم اطرافشو نگاه کرد و مطمئن شد کسی اونجا نیست... بعد نقشه قدیمی رو باز کرد.

نامجون آروم زیرلب گفت...

نامجون:«اون دختر بهمون دروغ گفته...»
تهیونگ:«گفتم که زیادی مشکوکه... ولی چرا اومده اینجا؟»

هیچکدوم حرفی نزدیم...
فقط داشتیم نگاهش میکردیم..

ات خم شد و دستشو کشید روی قسمت پایینی فواره... انگار دنبال یه چیز خاص میگشت..

بعد خیلی آروم زیرلب گفت..

ات:«پس واقعا حقیقت داشته...»

نامجون اخماش رفت توهم..

نامجون:«اون میدونه.»

قلبم محکم کوبید تو سینم..
نه... امکان نداشت..

ات یه دانش آموز بود... یه دختر معصوم و عادی..

پس چرا الان اینجاست؟!
همون لحظه صدای قدم های دیگه ای اومد...
ات سریع نقشه رو بست و پشت فواره قایم شد..

ما هم سریع عقب تر رفتیم..
چند ثانیه بعد...
چشمام گشاد شد..

ژین سون...

همراه همون دو مرد ناشناس وارد حیاط شد.

تهیونگ زیرلب گفت..

تهیونگ:«عههههه اون زنه هم اومد...»

ولی چیزی عجیب بود...
قیافه ژین سون مثل همیشه سرد و آروم نبود..
ترسیده بود..

ژین سون عصبی گفت..

ژین سون:«یعنی چی که پیدا نشده؟!»

یکی از مردا جواب داد..

_«ما کل زیرزمینو گشتیم خانم... هیچ شمشی اونجا نیست.»

ژین سون با عصبانیت موهاشو کنار زد..
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 28ژین سون:«غیر ممکنه...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 29از زبان جونگکوک:هم...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 26بیییییپپپپپ!!همه خ...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 25از زبان جونگکوک:چش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط