Part ²¹
Part ²¹
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
اواسط رقصیدن و گپ و گفت با این پسره بودم که نگاهی به اطراف انداختم........
و عاشق نقاب های مختلف و زیبای روی صورتشون شدم.........
همون یه لیوان شراب انقدر منو مست و بیخیال کرده بود که پاک(در اینجا به معنی همون "اصلا" هست یا حالا هر چیزی که میگیم قبل از اینکه بگیم یادمون رفت، الان حضور ذهن ندارم که چی بود) یادم رفت که پارتنر رقصمو عوض کنم........
بالای ده نفر منتظر رقص با من هستن.........
به اون مرد گفتم:
خیلی ببخشید نظرتون چیه پارتنر رقصمون رو عوض کنیم؟!
گفت:
چه عالی، و اینکه از رقص با شما بسیار لذت بردم بانوی زیبا!
گفتم:
همچنین!
و بعد یکی از اون افراد منتظر زودتر از بقیه رسید به منو شروع به رقصیدن و گپ و گفت جدیدی کردیم........
به ترتیب با حدوده هفت نفره دیگه رقصیدم.........
رسید به هشتمین نفر........
خیلی زیبا بود........
مغزم کاملا خاموش شده بود بخاطر همون نوشیدنی، و من شروع کردم به لاس زدن باهاش.........
اولین بارم بود، و آدابی که آموخته بودم رو به کل از یاد بردم........
میدونستم با وجود لاسایی که میزنم باهاش صورتم سرخ شده، ولی بیخیالی زیادی توی رگ هام جا خوش کرده بود........
اونم که بدش نیومده بود.........
فکر کنم دومین لاسم بود باهاش که کسی زد رو شونش و گفت:
همین الان ازش دور شو، چون نوبت منه.........
مرد گفت:
تو کی ای دیگه؟!
هنوز صورت اونی که پشتش بود رو ندیدم که بلند داد زد و گفت:
مرتیکه بهت تذکر کردم دادم دور شو ازش، وگرنه چشمات رو با چشمای سگ عوض بعدش مثل آشغال میسوزونمت........
مرد رفت کامل کنار و دور شد........
اون یکی نزدیکم شد و بجای دست کمرمو گرفت........
منو به شدت نزدیک خودش کرد و گفتم:
خیلی، آشنایی... ولی خیلیم جذاب و زیبا........
دارم عاشق بدن و هیکلت میشم!
کی هستی؟!
گفت:
اول بیا اینو بخور........
گفتم:
وا چرا؟!
صحبت راجبت مهمتر و بهتر از این نوشیدنیه کهرباییه.........
گفت:
مهمه، همین الان بخور........
منه بیخیال هم اونو خوردم و بعدش گفت:
یادم نمیاد که بهت نگفته باشم بدون اجازه من بری هر جایی........
چر اصلا محوطه رو ترک کردی؟!
گفتم:
عه تویی!
خب، نمیدونم چی دادی به من چون معده ام داره بهم میریزه؟!
گفت:
آها، بیا برو یه گوشه بیار بالا تا طلسمت شکسته بشه........
بردتم یه گوشه... و تمام معده ام رو یک جا خالی کردم.........
به احتمال زیاد طلسم سنگینی بود........
بعدش صورتمو تو دوتا دستاش گرفت و گفت:
خوبه حس ششمی دارم که کمک میکنه تو کجایی وگرنه اگه یه لحظه دیر میکردم تو تو همین طلسم گیر میکردی و تا ابد و یک روز اینجا میموندی تا جونت در بیاد........
قربونت برم، دیگه همچین کاریو نکن..........
الان یه نگاهی به دور و اطرافت بنداز ببین الان که طلسم شکسته صورت اونا برات مبهمه........
اینا افرادی بودن که از ذهنت تو کشیده شده بودن بیرون تا همچین صحنه ی توهم زایی رو به وجود بیارن.........
حالا بیا بریم بیرون از اینجا...........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
اواسط رقصیدن و گپ و گفت با این پسره بودم که نگاهی به اطراف انداختم........
و عاشق نقاب های مختلف و زیبای روی صورتشون شدم.........
همون یه لیوان شراب انقدر منو مست و بیخیال کرده بود که پاک(در اینجا به معنی همون "اصلا" هست یا حالا هر چیزی که میگیم قبل از اینکه بگیم یادمون رفت، الان حضور ذهن ندارم که چی بود) یادم رفت که پارتنر رقصمو عوض کنم........
بالای ده نفر منتظر رقص با من هستن.........
به اون مرد گفتم:
خیلی ببخشید نظرتون چیه پارتنر رقصمون رو عوض کنیم؟!
گفت:
چه عالی، و اینکه از رقص با شما بسیار لذت بردم بانوی زیبا!
گفتم:
همچنین!
و بعد یکی از اون افراد منتظر زودتر از بقیه رسید به منو شروع به رقصیدن و گپ و گفت جدیدی کردیم........
به ترتیب با حدوده هفت نفره دیگه رقصیدم.........
رسید به هشتمین نفر........
خیلی زیبا بود........
مغزم کاملا خاموش شده بود بخاطر همون نوشیدنی، و من شروع کردم به لاس زدن باهاش.........
اولین بارم بود، و آدابی که آموخته بودم رو به کل از یاد بردم........
میدونستم با وجود لاسایی که میزنم باهاش صورتم سرخ شده، ولی بیخیالی زیادی توی رگ هام جا خوش کرده بود........
اونم که بدش نیومده بود.........
فکر کنم دومین لاسم بود باهاش که کسی زد رو شونش و گفت:
همین الان ازش دور شو، چون نوبت منه.........
مرد گفت:
تو کی ای دیگه؟!
هنوز صورت اونی که پشتش بود رو ندیدم که بلند داد زد و گفت:
مرتیکه بهت تذکر کردم دادم دور شو ازش، وگرنه چشمات رو با چشمای سگ عوض بعدش مثل آشغال میسوزونمت........
مرد رفت کامل کنار و دور شد........
اون یکی نزدیکم شد و بجای دست کمرمو گرفت........
منو به شدت نزدیک خودش کرد و گفتم:
خیلی، آشنایی... ولی خیلیم جذاب و زیبا........
دارم عاشق بدن و هیکلت میشم!
کی هستی؟!
گفت:
اول بیا اینو بخور........
گفتم:
وا چرا؟!
صحبت راجبت مهمتر و بهتر از این نوشیدنیه کهرباییه.........
گفت:
مهمه، همین الان بخور........
منه بیخیال هم اونو خوردم و بعدش گفت:
یادم نمیاد که بهت نگفته باشم بدون اجازه من بری هر جایی........
چر اصلا محوطه رو ترک کردی؟!
گفتم:
عه تویی!
خب، نمیدونم چی دادی به من چون معده ام داره بهم میریزه؟!
گفت:
آها، بیا برو یه گوشه بیار بالا تا طلسمت شکسته بشه........
بردتم یه گوشه... و تمام معده ام رو یک جا خالی کردم.........
به احتمال زیاد طلسم سنگینی بود........
بعدش صورتمو تو دوتا دستاش گرفت و گفت:
خوبه حس ششمی دارم که کمک میکنه تو کجایی وگرنه اگه یه لحظه دیر میکردم تو تو همین طلسم گیر میکردی و تا ابد و یک روز اینجا میموندی تا جونت در بیاد........
قربونت برم، دیگه همچین کاریو نکن..........
الان یه نگاهی به دور و اطرافت بنداز ببین الان که طلسم شکسته صورت اونا برات مبهمه........
اینا افرادی بودن که از ذهنت تو کشیده شده بودن بیرون تا همچین صحنه ی توهم زایی رو به وجود بیارن.........
حالا بیا بریم بیرون از اینجا...........
- ۹۷
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط