Part ²³
Part ²³
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
صبح که شد........
(ادامه ی روند رو نمیگم چون همون قبلیه)
هیونجین منو رسوند به جای جدید برای شروع مسابقه.........
نشستم روی میز و از خوردن هر چیزی که جلوم قرار میدادن پرهیز میکردم مگر چیز هایی که نیاز به پخته شدن ندارن و خشکن........
دعوای جدیدی سره میز به پا شد که بازم آقای وزغ شروع کننده بود.........
به همه توهین کرد ولی من ری اکشنی نشون ندادم انقدر که خستگی دیشب توی تنم بود حوصله هیچکاری رو هم نداشتم..........
با حالت خستگی به یه جا خیره شده بودم تا اینکه یه روح پلید ظاهر شد.........
هیچ توجهی هم به ریخت و قیافش هم نکردم فقط منتظرم بودم تا حرفاشو بزنه و بعد شعر رو حفظ و هیونجین رو صدا بزنم........
یه نگاه کوتاهی به سره میز انداختم و دیدم تعدادمون از ده تا به هشت تا رسیده.........
خب این روح پلید جدید بود و فکر کنم هر مسابقه اینا عوض میشن.........
شروع کرد به معرفی خودش:
من الکس هستم........
فقط خواستم بگم که این بازی سخت ترین بازی شما هست.........
یه در ظاهر شد با شعرش:
چهار محراب در سکوت ایستادهاند،
اما تنها یکی، نفسِ شب را در سینه پنهان کرده است.
به آنکه چهره دارد اعتماد مکن،
زیرا بیچهره، راستگوتر از همه است.
جایی که شمع نمیسوزد،
و آینه از نشان دادن حقیقت سر باز میزند،
کلید، در انتظار آخرین جسارت است.
هر که به زمزمهٔ تاریکی گوش دهد،
گم میشود...
مگر آنکه سکوت را انتخاب کند.
.
سعی کردم کامل حفظش کنم.........
قبل از اینکه پاهام با زمین مسابقه آشنایی پیدا کنه سه بار اسم هیونجین رو تو ذهنم تکرار کردم........
و بعد وارد مسابقه شدم.........
خداروشکر هیچی نخوردم که از لحاظ مغزی بهم بریزم ولی معده ام از گشنگی قار و قور میکرد... سعی کردم نادیده اش بگیرم.........
هیونجین سریع ظاهر شد و گفت:
توی ذهنت با من حرف بزن، یادت نره.........
خب حالا سرنخ رو بهم بگو.........
گفتم:
چهار محراب در سکوت ایستادهاند،
اما تنها یکی، نفسِ شب را در سینه پنهان کرده است.
به آنکه چهره دارد اعتماد مکن،
زیرا بیچهره، راستگوتر از همه است.
جایی که شمع نمیسوزد،
و آینه از نشان دادن حقیقت سر باز میزند،
کلید، در انتظار آخرین جسارت است.
هر که به زمزمهٔ تاریکی گوش دهد،
گم میشود...
مگر آنکه سکوت را انتخاب کند.
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
صبح که شد........
(ادامه ی روند رو نمیگم چون همون قبلیه)
هیونجین منو رسوند به جای جدید برای شروع مسابقه.........
نشستم روی میز و از خوردن هر چیزی که جلوم قرار میدادن پرهیز میکردم مگر چیز هایی که نیاز به پخته شدن ندارن و خشکن........
دعوای جدیدی سره میز به پا شد که بازم آقای وزغ شروع کننده بود.........
به همه توهین کرد ولی من ری اکشنی نشون ندادم انقدر که خستگی دیشب توی تنم بود حوصله هیچکاری رو هم نداشتم..........
با حالت خستگی به یه جا خیره شده بودم تا اینکه یه روح پلید ظاهر شد.........
هیچ توجهی هم به ریخت و قیافش هم نکردم فقط منتظرم بودم تا حرفاشو بزنه و بعد شعر رو حفظ و هیونجین رو صدا بزنم........
یه نگاه کوتاهی به سره میز انداختم و دیدم تعدادمون از ده تا به هشت تا رسیده.........
خب این روح پلید جدید بود و فکر کنم هر مسابقه اینا عوض میشن.........
شروع کرد به معرفی خودش:
من الکس هستم........
فقط خواستم بگم که این بازی سخت ترین بازی شما هست.........
یه در ظاهر شد با شعرش:
چهار محراب در سکوت ایستادهاند،
اما تنها یکی، نفسِ شب را در سینه پنهان کرده است.
به آنکه چهره دارد اعتماد مکن،
زیرا بیچهره، راستگوتر از همه است.
جایی که شمع نمیسوزد،
و آینه از نشان دادن حقیقت سر باز میزند،
کلید، در انتظار آخرین جسارت است.
هر که به زمزمهٔ تاریکی گوش دهد،
گم میشود...
مگر آنکه سکوت را انتخاب کند.
.
سعی کردم کامل حفظش کنم.........
قبل از اینکه پاهام با زمین مسابقه آشنایی پیدا کنه سه بار اسم هیونجین رو تو ذهنم تکرار کردم........
و بعد وارد مسابقه شدم.........
خداروشکر هیچی نخوردم که از لحاظ مغزی بهم بریزم ولی معده ام از گشنگی قار و قور میکرد... سعی کردم نادیده اش بگیرم.........
هیونجین سریع ظاهر شد و گفت:
توی ذهنت با من حرف بزن، یادت نره.........
خب حالا سرنخ رو بهم بگو.........
گفتم:
چهار محراب در سکوت ایستادهاند،
اما تنها یکی، نفسِ شب را در سینه پنهان کرده است.
به آنکه چهره دارد اعتماد مکن،
زیرا بیچهره، راستگوتر از همه است.
جایی که شمع نمیسوزد،
و آینه از نشان دادن حقیقت سر باز میزند،
کلید، در انتظار آخرین جسارت است.
هر که به زمزمهٔ تاریکی گوش دهد،
گم میشود...
مگر آنکه سکوت را انتخاب کند.
- ۹۰
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط