p
p10ဗီူဗီူဗီူဗီူ
بیو مارسل
یه رب ساعتی میشه رسیدیم کلاب و شروع به نوشیدنی خوردن کردیم
حالم اصلا خ. ب نبودو داشتم همش از ویلیام گله میکردم اصلا هوشیار نبودم و تلو تلو میخوردم داشتم خفه میشدم دکمه هامو تا 4 تا باز کردم
× هی همه جات معلومه
با اون حال مستیم گفتم
* به یه ورم گرممه
و سرمو تکه دادم به مبل
بیو ویلیام
سریع سوار ماشین شدم با سرعت 200 تا میروندم و در عرض چند ثانیه به کلاب رسیدم سریع رفتم داخل دیدم رو مبل نشسته و 4تا از دکمه هاش بازه و سرش رو تکه داده به مبل جوری که سیب گلوش کامل به چشم میخورد از اونطرف هم یه عده مرتیکه داشتن نگاش میکردم رفتم سمتش و نشستم کنارش و دستمو گذاشتم رو پاش
بیو مارسل
انگار یه غول بغل دستم نشست و دستشو گذاشت رو رونم سرمو بلند کردم به چهره ی ویلیام مواجه شدم انقدر عصبی بودم که همین لیوان ویسکی رو توش گم میکردم رو زانو هام جلو اومدم و دستشو زدم کنار
- هوش وحشی
* وحشی عمته کصـ* ـکش
اما دوباره دستشو گذاشت رو پامو محکم فشار داد درد همه جام پخش شد اما به روم نیاوردم
* چرا.. اینجایی
- چون جناب به من گوش نمیدی سر خود اومدی کلاب
* باید.. ازت.. اجازه بگیرم
حالم خوب نبود و ته ته پته حرف میزدم
- تو حالت خوب نیست همین الان میریم خونه
* نمیام.. باید .. الکس رو برسونم...
- اونو رفیقت میرسونه ( اسمشو نمیدونم میزارم جک)
میخواستم جوابشو بدم که با یه دستش منو بلند کرد و برد منم حالم بد بود چیزی نگفتم ...... منو گذاشت تو ماشین و وقتی اومد کمربند و ببنده تو چشمای توسی رنگم زل زد و هی نگاه لبم میکرد من میدونستم اینارو میخواد برای همین یه بوسه ی کوتاه رو لبش گذاشتم یه لحضه چشماش گرد شد و سریع کمر بندو بستو درو بست و من به عالم بی خبری رفتم. . ......
بیو ویلیام
با اون بوسه برای بار هزارم دل منو برد وقتی درو بستم لبخندی رو صورتم شکل گرفت...
تا پارت بعد بای✔✔✔
بیو مارسل
یه رب ساعتی میشه رسیدیم کلاب و شروع به نوشیدنی خوردن کردیم
حالم اصلا خ. ب نبودو داشتم همش از ویلیام گله میکردم اصلا هوشیار نبودم و تلو تلو میخوردم داشتم خفه میشدم دکمه هامو تا 4 تا باز کردم
× هی همه جات معلومه
با اون حال مستیم گفتم
* به یه ورم گرممه
و سرمو تکه دادم به مبل
بیو ویلیام
سریع سوار ماشین شدم با سرعت 200 تا میروندم و در عرض چند ثانیه به کلاب رسیدم سریع رفتم داخل دیدم رو مبل نشسته و 4تا از دکمه هاش بازه و سرش رو تکه داده به مبل جوری که سیب گلوش کامل به چشم میخورد از اونطرف هم یه عده مرتیکه داشتن نگاش میکردم رفتم سمتش و نشستم کنارش و دستمو گذاشتم رو پاش
بیو مارسل
انگار یه غول بغل دستم نشست و دستشو گذاشت رو رونم سرمو بلند کردم به چهره ی ویلیام مواجه شدم انقدر عصبی بودم که همین لیوان ویسکی رو توش گم میکردم رو زانو هام جلو اومدم و دستشو زدم کنار
- هوش وحشی
* وحشی عمته کصـ* ـکش
اما دوباره دستشو گذاشت رو پامو محکم فشار داد درد همه جام پخش شد اما به روم نیاوردم
* چرا.. اینجایی
- چون جناب به من گوش نمیدی سر خود اومدی کلاب
* باید.. ازت.. اجازه بگیرم
حالم خوب نبود و ته ته پته حرف میزدم
- تو حالت خوب نیست همین الان میریم خونه
* نمیام.. باید .. الکس رو برسونم...
- اونو رفیقت میرسونه ( اسمشو نمیدونم میزارم جک)
میخواستم جوابشو بدم که با یه دستش منو بلند کرد و برد منم حالم بد بود چیزی نگفتم ...... منو گذاشت تو ماشین و وقتی اومد کمربند و ببنده تو چشمای توسی رنگم زل زد و هی نگاه لبم میکرد من میدونستم اینارو میخواد برای همین یه بوسه ی کوتاه رو لبش گذاشتم یه لحضه چشماش گرد شد و سریع کمر بندو بستو درو بست و من به عالم بی خبری رفتم. . ......
بیو ویلیام
با اون بوسه برای بار هزارم دل منو برد وقتی درو بستم لبخندی رو صورتم شکل گرفت...
تا پارت بعد بای✔✔✔
- ۵۳۶
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط