🖤♡Be mine!♡🖤
🖤♡Be mine!♡🖤
PART; 3
*¡کوک*¡
تقریبا ۲ ساله زندگیم نابود شده !
ولش کردم شکستمش نابودش کردم!
الانم معلوم نیست کجاس
دارم دیونه میشم ! همه شهرو گشتم نبود که نبود،تبدیل شدم به یه روانی متحرک !
تا الان ۳۰ نفرو زدم کشتم دوباره ! لعنتی .
قبل از اومدنش چند بار بردنم تيمارستان و زندان وقتی اومد همه اش تموم شده بود ۱ سال تمام زندگی خودمو کنارش داشتم .
ولی حالا چی ! از خودم روندمش خوردم زمین مثل بچه های ۵ ساله که حالا دنبال مامانشون
میگردن!
توی گلاب نشسته بود و سیگارش و می کشید که چهار تا از اون هرزه ها اومدن دورش !
دختره :جئون یه حالی به ما نمیدی اون دل گون عوضی رو ول کن دیگه ! اونم مثل بقیه هرزه بود ! ولت کرد رفت .
جئون پوزخند زدو گلوی دخترو توی دستش گرفت و کوبیدش به دیوار و با صدایی که تن و بدن آدمو میلرزونه گفت
کوک:اون دختری که با خودت مقایس میکنیش فرشته بود بر عکس شما هرزه ها اون با وفا بود مهربون بود همه چی داشت ! تو چی داری هوم ؟ جی داری جز اینکه زیر این و اون باشی ؟ هوم !
پرتش کرد رو زمین و از بار زد بیرون و سوار ماشینش شد و به سمت خونه ای که دل گون زندگی می کرد روند .
*/دل .گون\*
صبح با نور خورشید که به صورتم می تابید بلند شدم ،روی تخت خونم بودم !
کی منو آورده اینجا !
یک هو صدای دینا رو شنیدم !
دینا :سلام آبجی جون !
دل.گون :دینا تویی !
دینا :اوهوممممم.
پرید توی بغلم و منم متقابل بغلش کردم .
بعد دو مین از بغلم اومد بیرون و نگاهی بهم انداخت و گفت :
دینا :آبجی یه نگاه به خودت بنداز شکسته شدیا ! موهای بلندت و چرا رفتی زدی !
دل گون:همون اندازست فقط یکم پروانه ای !
دینا :لاغر شدی ! رنگت پریده و زیر چشمات سیاهی رفته !
دل گون :دینا گیر نده ولم کن .
دینا :نه نشد من اینجا که حال تو رو خوب کنم !
دل گون :چیکار می خوایی بکنی !!!
.....
PART; 3
*¡کوک*¡
تقریبا ۲ ساله زندگیم نابود شده !
ولش کردم شکستمش نابودش کردم!
الانم معلوم نیست کجاس
دارم دیونه میشم ! همه شهرو گشتم نبود که نبود،تبدیل شدم به یه روانی متحرک !
تا الان ۳۰ نفرو زدم کشتم دوباره ! لعنتی .
قبل از اومدنش چند بار بردنم تيمارستان و زندان وقتی اومد همه اش تموم شده بود ۱ سال تمام زندگی خودمو کنارش داشتم .
ولی حالا چی ! از خودم روندمش خوردم زمین مثل بچه های ۵ ساله که حالا دنبال مامانشون
میگردن!
توی گلاب نشسته بود و سیگارش و می کشید که چهار تا از اون هرزه ها اومدن دورش !
دختره :جئون یه حالی به ما نمیدی اون دل گون عوضی رو ول کن دیگه ! اونم مثل بقیه هرزه بود ! ولت کرد رفت .
جئون پوزخند زدو گلوی دخترو توی دستش گرفت و کوبیدش به دیوار و با صدایی که تن و بدن آدمو میلرزونه گفت
کوک:اون دختری که با خودت مقایس میکنیش فرشته بود بر عکس شما هرزه ها اون با وفا بود مهربون بود همه چی داشت ! تو چی داری هوم ؟ جی داری جز اینکه زیر این و اون باشی ؟ هوم !
پرتش کرد رو زمین و از بار زد بیرون و سوار ماشینش شد و به سمت خونه ای که دل گون زندگی می کرد روند .
*/دل .گون\*
صبح با نور خورشید که به صورتم می تابید بلند شدم ،روی تخت خونم بودم !
کی منو آورده اینجا !
یک هو صدای دینا رو شنیدم !
دینا :سلام آبجی جون !
دل.گون :دینا تویی !
دینا :اوهوممممم.
پرید توی بغلم و منم متقابل بغلش کردم .
بعد دو مین از بغلم اومد بیرون و نگاهی بهم انداخت و گفت :
دینا :آبجی یه نگاه به خودت بنداز شکسته شدیا ! موهای بلندت و چرا رفتی زدی !
دل گون:همون اندازست فقط یکم پروانه ای !
دینا :لاغر شدی ! رنگت پریده و زیر چشمات سیاهی رفته !
دل گون :دینا گیر نده ولم کن .
دینا :نه نشد من اینجا که حال تو رو خوب کنم !
دل گون :چیکار می خوایی بکنی !!!
.....
۸.۹k
۱۹ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.