{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۱۶ (⁠♡)


جیمین سرفه اي زد و ناامید باز دست دراز کرد و به زور گفت:لطفا..ليلي نورا رو بده به من..ببین چقدر ترسیده..تو
که نمیخواي بهش آسيبي برسه..
اما سرفه و گرفتگی سینه اش نمیذاشت خوب حرف بزنه.. دختر کوچولوي نوزادی که انگار اسمش نورا بود ترس و عادي نبودن شرایط رو کامل حس میکرد و از شدت گریه بلند سرخ شده و اشکاش گوله گوله صورت کوچولوشو خیس میکردن.. بغض کردم جانم..الهي بميرم..
این زنیکه دیوونه است..يکي په جوزف با نفرت گفت وحشي رواني بچه ام داره خفه میشه..
و داد زد:بدش به من
من دیگه نمیتونم اینجوری مگاعض کنم باید کمکش کنم تند سمتش رفت و کنار جیمین ایستادم و اورم گفتم: باشه من ترینر نیستم بچه رو بده به من .. مطمئن تر با لبخند گفت : لطفا بهم اعتماد کن نمیزارم بچه تو آسیب ای ببینه .. لیلی آروم نگاهم کرد و آروم گفت تو ترینر نیستی بچم آسیب نمی‌بینه
مطمین گفتم اره..اره بهت قول میدم.
اروم خم شد.
لبخند مطمین کننده ای و زدم و گفتم:عالیه..بدش به من.
با بغض شديدي نوزاد کوچولویی که از شدت گریه داشت تلف میشد رو توی دستام گذاشت و دیوانه وار انگار با خودش حرف بزنه زیرلب گفت کوچولوعه... خيلي
کوچولو مال منه.. ترینر نیست.
لرزون سريع قدمي عقب اومدم و بچه رو سفت به خودم
چسبوندم.
یه دفعه داد زد: بچه ام. بچه مو دزدید..
و جیغ کشید و پرید جلو که جییمن و جوزف سریع رفتن جلو
و گرفتنش.
وحشت زده سفت سر بچه رو به خودم فشردم و عقب
عقب رفتم و سرشو نوازش کردم.
جیمین چاقو رو از دستش کشید و خيلي بلند فریاد زد:بسسسه ليلي.. بسه..
ليلي حمله کرد سمتش و سعي کرد چاقو رو از دستش بکشه
که جیمز عصبي
عقب کشیدش..
ليلي جيغ كشید و چاقو رو گرفت و سمت شکمش برد که جیمین سریع با دستش بخش تیز چاقو رو تو مشتش گرفت
و چاقو رو کشید و ليلي رو هول داد عقب.
خوني از مشت جیمین جاري شد..
از دردش اشکم جاري شد و تند و با ترس به صورتش نگاه
کردم.
واي خداا..
با صورت منقبض شده و رنگ پریده مشتش رو وا کرد و
چاقو از دستش افتاد زمین.
جوزف داد زد: زنیکه رواني.. اخه چته تو؟چه غلطي کنم با
تو؟
جیمین با درد و نفرت به سمت من اشاره کرد و گفت:اون بچه
ته.. یه بچه كوچيك و..بي ازار..
و با غیض گفت: نزديك بود بكشيش..
و دندوناشو به هم فشرد و فریاد زد میفهمی؟ بچه ات
از دادش بدنم لرزید. سكوت خيلي رعب اور و دردناکي کل خونه رو در بر گرفت. خيلي نگران و مضطرب به دستش نگاه کردم که خونش
همینجور
همه وجود ليلي سست شد و انگار تازه فهمید که نزديك بود چي بشه و خودشو روی زمین انداخت و شروع کرد به گریه
کردن
دیدگاه ها (۴)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۷ (⁠♡)بلند و پردرد زار میزد ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۱۸ (⁠♡)بغلم رو که تازه آروم گر...

ادامه ... جیمین از لاي دندوناش گفت:خفه شو جوزف.. و دستش رو...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۵ ♡) بلاخره رسیدیم جیمین زو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط