بر آن زشت بخندید که او ناز نماید

‌ بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریده‌ست

همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده‌ست

چه روزست وچه روزست چنین روزقیامت
مگر نامه اعمال ز آفاق پریده‌ست

بکوبید دهل‌ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل وعقلست که جان نیزرمیده‌ست
دیدگاه ها (۲)

گفته بودی درد دل کنگاه با هم صحبتی...!کو رفیق راز داری...؟کو...

دیشب به خودم گفتم:شعور یک گیاه در وسط زمستان،...از تابستان گ...

_مهتاب" زیر نور این آباژوردر ازدحام این قرص خواب های لعنتیجا...

بهار.......صدای پای رفتن اسفند را می شنوم صدای آمدنت را نه !...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط