{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part²³
#عشق_سایه_ای

ویو فلیکس

جمله‌ی یونا مثل پتک خورد به مغزم.

«من تو رو ساختم.»

نفس تو سینه‌م حبس شد.
هیونجین یک قدم اومد جلو، آماده‌ی جنگ.

_اگه بهش دست بزنی...

یونا فقط لبخند زد.
"آروم باش، شاهزاده‌ی محافظ. نمی‌خوام بهش آسیب بزنم. فقط می‌خوام... یادش بیارم کیه."

+من نمی‌خوام چیزی یادم بیاد.

"ولی مجبوری، فلیکس. چون وقتی حقیقتو بدونی، یا با ما می‌مونی... یا از شدت ترس خودتو نابود می‌کنی."

اون یه دستگاه کوچیک از جیبش درآورد، یه جور کریستال آبی‌رنگ که می‌درخشید.
با یه دکمه، نورش اتاقو پر کرد... و یه صحنه جلوی چشمم شکل گرفت.

یه آزمایشگاه. تخت‌هایی با آدمایی خوابیده. بچه‌ها. از جمله... خودم.

+نه... نه نه نه...

"این خاطرات توئه. حذف‌شده‌ها. تو تنها بچه‌ای بودی که پروژه‌ی X توش موفق شد. قدرت ذهن، کنترل جسم، و... فعال‌سازی روان."

نگاه کردم به هیونجین که داشت با چشمای گشاد شده تماشا می‌کرد.

_تو... از بچگی تحت آزمایش بودی؟

سرمو انداختم پایین. بدنم می‌لرزید. احساس می‌کردم قراره منفجر شم.

+اگه اینا واقعی باشه... من هیچی نیستم. فقط یه پروژه‌م. یه... چیز ساختگی.

یونا نزدیک‌تر اومد.

"نه، فلیکس. تو شاهکار مایی. و ما بهت نیاز داریم. چون اون چیزی که درونته... آخرین کلیدیه که می‌تونه نجاتمون بده."

هیونجین بینمون ایستاد.

_اون مال شما نیست. گذشته‌ش مال خودش نیست، اما آینده‌ش چرا.

یونا یه لبخند تلخ زد.

"پس باید آماده‌ی جنگ باشی، هوانگ هیونجین. چون ما به این راحتی ازش نمی‌گذریم."

و با یه نور آبی ناپدید شد.

فقط ما موندیم...
من، با گذشته‌ای که هیچ‌وقت نمی‌خواستم، و هیونجین، با دست‌هایی  که بازم دورم حلقه شدن.

_تو هنوز همونی هستی که تو خیابون نجات دادم، فلیکس. برام مهم نیست کی ساختت. من دیدمت... من با دلم شناختمت.

+و من... فقط با تو حس زنده بودن دارم.


#huynlix
دیدگاه ها (۰)

Part²²#عشق_سایه_ایویو فلیکسنمی‌دونم چطور اون مردو از پا درآو...

Part²¹#عشق_سایه_ایویو هیونجینهمه چی خیلی آروم بود... خیلی آر...

Part¹⁴#عشق_سایه_ایویو فلیکسبعد از شنیدن اسم جی‌سونگ، انگار د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط