Part
Part²¹
#عشق_سایه_ای
ویو هیونجین
همه چی خیلی آروم بود... خیلی آروم.
و من به آرامش اعتماد ندارم.
اون شب، وقتی فلیکس خواب بود، صدای ضعیفی از بیرون شنیدم. مثل صدای خشخش لباس… یا قدمهایی که نمیخواستن شنیده بشن.
رفتم سمت پنجره، پرده رو آروم کنار زدم.
سه نفر. لباسهای سیاه. عین هم.
پیدامون کردن.
سریع برگشتم سمت فلیکس.
_فلیکس! بیدار شو، الان وقتشه… بیدار شو!
اون با چشمهای خوابآلود بلند شد. هنوز درست متوجه نشده بود.
+چی شده؟
_وقتمون تموم شده. باید فرار کنیم.
قبل از اینکه بتونیم حتی وسایلمونو جمع کنیم، صدای انفجار خونه رو لرزوند.
شیشهها خورد شدن، دود بلند شد.
فلیکس دستمو گرفت.
+بیا… از زیرزمین. اون خروجی مخفیه.
دویدیم سمت زیرزمین. صدای قدمها، فریاد، و شلیکها پشت سرمون نزدیک میشد.
وقتی رسیدیم به درِ خروجی، دیدم یه مرد سیاهپوش درست اونجاست.
اما فلیکس وایساد.
+دیگه نمیخوام فرار کنم.
_چی؟ فلیکس نه… ما هنوز نمیدونیم قدرتات چیان!
+شاید وقتشه بفهمیم.
چشماش یه لحظه برق زد. صدای خاصی تو هوا پیچید، مثل لرزش هوا…
اون مرد جلوش، یه قدم عقب رفت… بعد زانو زد، بعد بیهوش شد.
بدون اینکه فلیکس حتی لمسش کرده باشه.
خشکم زده بود.
_تو… چی کار کردی؟
+نمیدونم. ولی… حس کردم باید ازت محافظت کنم.
صدای هشدارها نزدیکتر شد. فلیکس دستمو گرفت، محکم.
+این بار من ازت محافظت میکنم، هیونجین.
و دویدیم توی تاریکی…
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو هیونجین
همه چی خیلی آروم بود... خیلی آروم.
و من به آرامش اعتماد ندارم.
اون شب، وقتی فلیکس خواب بود، صدای ضعیفی از بیرون شنیدم. مثل صدای خشخش لباس… یا قدمهایی که نمیخواستن شنیده بشن.
رفتم سمت پنجره، پرده رو آروم کنار زدم.
سه نفر. لباسهای سیاه. عین هم.
پیدامون کردن.
سریع برگشتم سمت فلیکس.
_فلیکس! بیدار شو، الان وقتشه… بیدار شو!
اون با چشمهای خوابآلود بلند شد. هنوز درست متوجه نشده بود.
+چی شده؟
_وقتمون تموم شده. باید فرار کنیم.
قبل از اینکه بتونیم حتی وسایلمونو جمع کنیم، صدای انفجار خونه رو لرزوند.
شیشهها خورد شدن، دود بلند شد.
فلیکس دستمو گرفت.
+بیا… از زیرزمین. اون خروجی مخفیه.
دویدیم سمت زیرزمین. صدای قدمها، فریاد، و شلیکها پشت سرمون نزدیک میشد.
وقتی رسیدیم به درِ خروجی، دیدم یه مرد سیاهپوش درست اونجاست.
اما فلیکس وایساد.
+دیگه نمیخوام فرار کنم.
_چی؟ فلیکس نه… ما هنوز نمیدونیم قدرتات چیان!
+شاید وقتشه بفهمیم.
چشماش یه لحظه برق زد. صدای خاصی تو هوا پیچید، مثل لرزش هوا…
اون مرد جلوش، یه قدم عقب رفت… بعد زانو زد، بعد بیهوش شد.
بدون اینکه فلیکس حتی لمسش کرده باشه.
خشکم زده بود.
_تو… چی کار کردی؟
+نمیدونم. ولی… حس کردم باید ازت محافظت کنم.
صدای هشدارها نزدیکتر شد. فلیکس دستمو گرفت، محکم.
+این بار من ازت محافظت میکنم، هیونجین.
و دویدیم توی تاریکی…
#huynlix
- ۲۹۶
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط