{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part¹⁴
#عشق_سایه_ای

ویو فلیکس

بعد از شنیدن اسم جی‌سونگ، انگار دنیا دور سرم چرخید.
اون کسی بود که روز اول باهام گرم گرفت، کمکم کرد، لبخند زد...

چان با جدیت ادامه داد:
+تا رسید گفت دنبال یه پسر موطلایی می‌گرده که آزمایش فراریه. گفت دوستشه... ولی حرکاتش مشکوک بود. ازم آدرسای زیادی پرسید.

هیونجین دندوناشو به‌هم فشار داد.
_اون یه جاسوسه... واسه سازمان کار می‌کنه. خیلی وقته دنبالته، فلیکس.

لبم لرزید.
_ولی اون... بهم گفت خوش اومدی، باهام شوخی کرد، منو به دفتر برد...

+همه‌ش نقشه بوده. تو براش یه هدف بودی نه یه دوست.

اشکام بی‌صدا پایین اومد. نمی‌خواستم باور کنم. نه جی‌سونگ. نه اون که بهم "دوست" گفته بود...

ویو هیونجین

می‌خواستم جلو برم، دستشو بگیرم... ولی دیدم فلیکس باید خودش قوی بشه.
سکوت کرده بود و به زمین خیره مونده بود.
چان گفت:
+یه چیزی هست که باید ببینی، فلیکس.

ما رو برد سمت یه اتاق کوچیک که با درِ فلزی قفل شده بود. قفلو باز کرد و یه تلویزیون کوچیک روشن کرد.
تصویری از یه دوربین مخفی نشون داده شد.

توی تصویر، جی‌سونگ توی دفتر مدیر نشسته بود و با تلفن حرف می‌زد.

×بله، خودش اینجاست. همون پسر موطلایی. حافظه‌ش هنوز برنگشته...
×آره، نقشه خوب پیش رفته. هنوز بهم اعتماد داره.

فلیکس نفسش برید. صدای جی‌سونگ ادامه داشت:
×به‌زودی می‌برمش سمت پایگاه. فقط منتظرم دستور برسونه. اون کلیدیه که سازمان لازم داره.

تصویر قطع شد.

ویو فلیکس

پاهام دیگه منو نگه نداشتن. نشستم زمین.
_پس... من فقط یه وسیله‌م؟ فقط یه کلید برای اونا؟

هیونجین کنارش زانو زد.

+نه، فلیکس. تو خیلی بیشتر از اون چیزی هستی که فکر می‌کنی. برای اونا یه ابزار بودی، ولی برای خودت، می‌تونی یه امید باشی.

نگاهش کردم.
برای اولین بار، حس کردم کسی واقعاً کنارمه. نه برای مأموریت، نه برای اطلاعات... فقط برای "من".



#huynlix
دیدگاه ها (۰)

Part¹⁵#عشق_سایه_ایویو فلیکسچند ساعت گذشته بود. تو اتاق کوچیک...

Part¹⁶#عشق_سایه_ایویو فلیکسشب، همه‌چی ساکت بود. صدای قطره‌ها...

Part¹³#عشق_سایه_ایویو فلیکسصدای گام‌هامون تو کوچه‌های خیس سئ...

Part¹²#عشق_سایه_ایویو هیونجینصدای زنگ موبایل، سکوت رو شکست. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط