( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
پارت ۷۸
عصر شده بود و آنائل با درد دل اش چشم هایش را باز کرد شاهزاده جونکوک داشت کت اش را می پوشید
آنائل بر روی تخت نشست و خیره به شاهزاده جونکوک شد
جونکوک به سمت اش رفت و ل*ب هایش را گذاشت بر روی ل*ب های آنائل و سطحی کوتاهی بوسید اش
جونکوک : نمیخواهی آماده شوی
آنائل : وقتی شاهزادم بگن حتما آماده میشوم
آنائل از روی تخت بلند شد و به سمته حمام رفت بعد از اینکه دوشی گرفت درد دل اش هم کمی خوب شد از حوضچه آمد بیرون به سمته اتاق لباس ها رفت لباسه زیبا بلند آبی تیره ای را برداشت و پوشید اش موهای زرد اش را خیلی زیبا بست آرایش ملایم و زیبایی کرد گردنبند زیبای بزرگی را گردن اش انداخت
بعد از آماده شدن اش از اتاق لباس ها رفت بیرون اما با نبود جونکوک مواجه شد
آنائل : پس بدون من رفتی پایین اما اشکالی نداره
از اتاق رفتم بیرون به سمته اتاق جان رفتم دیدم بیدار بود و تویه گهواره اش بود رفتم از گهواره بلند اش کردم و بغل اش کردم گردن اش را بو کردم اوففف دلتنگ بوی مثله گل اش شده بودم از اتاق خارج شدم به سمته بالکن قصر که روبه روی دریا هست رفتم
تویه بالکن قصر روبه روی آب ها ایستاده بود جان تویه بغل اش بود بدون هیچ حرفی همانجا ایستاده بود
اسلاید ۲ بالکن
یا دستی که دوره کمره اش حلقه شد از افکار اش آمد بیرون فهمید که صاحب این دست های کی هست لبخنده قشنگی زد و درحالی که جان تویه بغل اش بود گفت
آنائل : شاهزاده
جونکوک : همسره گلم خوشگل بود خوشگل تر شده هیچ فرقی با آفتابی که الان داره طلوع میکنه فرقی نداره
انتظار زیباترین نقاشی دنیاست وقتی حاصل تصویرش
تو باشی
آنائل : شاهزاده بگو چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
جونکوک : عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی
بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند
آنائل : راست هست واقعا عشق یعنی در میان یک عالمه چیز های مثنوی فقط بوی تن عشقت مست ات میکند
با صدای گابریلا آن دونفر از هم جدا شدن
گابریلا : ببخشید که مزاحم تان میشم ولی باید شاهزاده کوچک را ببرم
آنائل جان را داد به گابریلا و با لبخند گفت
آنائل : ببریدش
گابریلا : حتما
گابریلا از آنجا رفت شاهزاده جونکوک به سمته آنائل آمد و هر دو دست هایش را در دست هایش قفل کرد ....
اسلاید ۲ لباس آنائل
اسلاید ۳ موهای آنائل
اسلاید ۴ آرایش آنائل
اسلاید ۵ گردنبند آنائل
پارت ۷۸
عصر شده بود و آنائل با درد دل اش چشم هایش را باز کرد شاهزاده جونکوک داشت کت اش را می پوشید
آنائل بر روی تخت نشست و خیره به شاهزاده جونکوک شد
جونکوک به سمت اش رفت و ل*ب هایش را گذاشت بر روی ل*ب های آنائل و سطحی کوتاهی بوسید اش
جونکوک : نمیخواهی آماده شوی
آنائل : وقتی شاهزادم بگن حتما آماده میشوم
آنائل از روی تخت بلند شد و به سمته حمام رفت بعد از اینکه دوشی گرفت درد دل اش هم کمی خوب شد از حوضچه آمد بیرون به سمته اتاق لباس ها رفت لباسه زیبا بلند آبی تیره ای را برداشت و پوشید اش موهای زرد اش را خیلی زیبا بست آرایش ملایم و زیبایی کرد گردنبند زیبای بزرگی را گردن اش انداخت
بعد از آماده شدن اش از اتاق لباس ها رفت بیرون اما با نبود جونکوک مواجه شد
آنائل : پس بدون من رفتی پایین اما اشکالی نداره
از اتاق رفتم بیرون به سمته اتاق جان رفتم دیدم بیدار بود و تویه گهواره اش بود رفتم از گهواره بلند اش کردم و بغل اش کردم گردن اش را بو کردم اوففف دلتنگ بوی مثله گل اش شده بودم از اتاق خارج شدم به سمته بالکن قصر که روبه روی دریا هست رفتم
تویه بالکن قصر روبه روی آب ها ایستاده بود جان تویه بغل اش بود بدون هیچ حرفی همانجا ایستاده بود
اسلاید ۲ بالکن
یا دستی که دوره کمره اش حلقه شد از افکار اش آمد بیرون فهمید که صاحب این دست های کی هست لبخنده قشنگی زد و درحالی که جان تویه بغل اش بود گفت
آنائل : شاهزاده
جونکوک : همسره گلم خوشگل بود خوشگل تر شده هیچ فرقی با آفتابی که الان داره طلوع میکنه فرقی نداره
انتظار زیباترین نقاشی دنیاست وقتی حاصل تصویرش
تو باشی
آنائل : شاهزاده بگو چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
جونکوک : عشق یعنی در میان صدهزاران مثنوی
بوی یک تک بیت ناگه مست و مدهوشت کند
آنائل : راست هست واقعا عشق یعنی در میان یک عالمه چیز های مثنوی فقط بوی تن عشقت مست ات میکند
با صدای گابریلا آن دونفر از هم جدا شدن
گابریلا : ببخشید که مزاحم تان میشم ولی باید شاهزاده کوچک را ببرم
آنائل جان را داد به گابریلا و با لبخند گفت
آنائل : ببریدش
گابریلا : حتما
گابریلا از آنجا رفت شاهزاده جونکوک به سمته آنائل آمد و هر دو دست هایش را در دست هایش قفل کرد ....
اسلاید ۲ لباس آنائل
اسلاید ۳ موهای آنائل
اسلاید ۴ آرایش آنائل
اسلاید ۵ گردنبند آنائل
- ۱۳.۹k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط