{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پلیس در آستانه مافیا پارت 29

پلیس در آستانه مافیا پارت 29

ساعت 6 بود توی اتاق نشسته بودم .
که خدمتکار آمد
خدمتکار: خانم
ویو سنا
خدمتکار: خانم
سنا:بله
خدمتکار: ارباب گفتن بین این چندتا لباس یکی رو انتخاب کنین
سنا: باشه
خدمتکار تنظیم کرد و رفت
بین اونا یه لباس مشکی ساده
چشممو گرفت که در اتاق زده شد
و جونکوک امد داخل اتاق
جونکوک: سنا لباس انتخاب کردی
سنا:اره
لباس رو بهش نشون دادم خوشش آمد میخواستم بلند بشم که افتادم
زمین جونکوک آمد سمتم
جونکوک: حالت خوبه
سنا: ا.اره (بغض و اشک )
جونکوک: یعنی اینقدر دردت گرفت
سرمو تکون دادم با انگشت
شصتش اشکامو پاک کرد بلندم کرد گذاشتم روی تخت و بغلم کرد
جونکوک:آماده شو تا بریم
سنا:ب.باشه
سرمو بوس کرد و رفت بیرون ارایش کردم موهامو درست کردم لباسمو عوض کردم اما نمی‌تونستم زیپ رو بکشم بالا
ویو جونکوک
آماده شدم رفتم سمت اتاق سنا در زدم اما گفت هنوز نپوشیده بدون توجه به حرفش رفتم داخل دیدم که سعی داره
زیپش رو بالا بکشه اما نمیتونه
رفتم پشتش وایسادم میخواستم زیپش رو بکشم بالا اما قلبم اجازه نمی‌داد
پس یه بوسه به کمرش زدم بلند شد
اما میخواست بیفته
که گرفتمش زیپ لباسش رو بالا کشیدم
کفشاشو پوشید براید
. بغلش کردم بردمش داخل ماشین شروع کردم به راننده گی
ویو سنا
راه افتادیم اما من بخاطر اینکه تند
می‌رفت ترسیدم پس کفشامو دراوردم
سرمو گذاشتم روی پاهاش
جونکوک: بخواب تا اونجا خیلی راه هست
یه دفعه گوشی جونکوک زنگ خورد

اسلاید دوم لباس سنا
اسلاید سوم کفش سنا


شرط ها:
19 تا کامنت
23 تا لایک
5 تا بازنشر


بچه ها اگه کم فعالیت نمیکنم ناراحت نشین من امتحان دارم و سعی میکنم برای شما پارت بزارم ❣️
دیدگاه ها (۱۰)

پارت 28 برید داخل کامنتا بخونید خوشگلام

پلیس در آستانه مافیا پارت 27 ویو سنا دلم به شدت درد میکرد ام...

پلیس در آستانه مافیا پارت 25 از کجا فهمید از کجا فهمید میخوا...

پلیس در آستانه مافیا پارت 20 ویو جونکوک یعنی پدر مادر سنارو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط