{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

DESTINY

DESTINY
#برگ_دو


نشستم روی صندلی و شروع به خوردن
کردم بعد از یه ربع بلند شدم و بعد از
شستن ظرف ها جلوی تلوزیون نشستم
و شروع به دیدن فیلم کردم
بعد از یک ساعت و نیم فیلم
بلند شدم و گوشی رو برداشتم
و نگاهی به ساعت کردم
۵:۲۳
شماره ی یونا رو گرفتم
ات : سلام یونا
یونا : سلام چطوری دختر ؟
برگشتی ؟
ات : اره یه سه چهار ساعتی میشه
یونا : شب بریم بیرون ؟
ات : عاممم...نمیدونم
یونا : خودتو لوس نکن دختر
بعد دوسال میخوایم روی مبارکت
رو ببینیم داری خودتو لوس میکنی
ات : خیلی خب بابا باشه....حالا
کجا ؟
یونا : ادرس خونه ات رو بده میام
دنبالت
به اتاق رفتم و گفتم
ات : لازم نیست یونا بگو
کجا من میام
یونا : خیلی خب بابا ادرس رو
برات میفرستم
فقط ناز نکنی بگی نمیام
سر ساعت باید اونجا باشی
خندیدم
ات : باشه باشه
گوشی رو قطع کردم و در کمد رو
باز کردم و هودی و شلوار
سبزمو در اوردم و لباسام رو
عوض کردم که گوشی روشن شد
و پیام و ادرس رستوران از طرف یونا
فرستاده شد
موهامو فر کردم و کیفم و وسایل
ضروری رو برداشتم و
کتونی سفید رو پوشیدم
و از خونه بیرون زدم
دیدگاه ها (۰)

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

dark love

جیمین منو ات از دفتر مدیر اومدیم بیرون و ات گفت + پس فردا م...

فیک تهیونگ

رمان :قرار داد سر نوشت

فیک تهیونگ مافیایی

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط