سلامممم
سلامممم🎀🎀🎀
ویو کیو: داشتم غذا میخوردم که اما بهم گفت
اما: کیو میگم تاحالا عاشق شدی؟
ویو کیو: وقتی اون کلمه رو شنیدم بغض داخل گلوم موند چون من واقعا عاشق یه نفر شده بودگ ولی جوری رفتار میکردم که یه وقت نفهمه ولی بعد از چند هفته متوجه شدم که اون....مرده....وقتی این حرف رو شنیدم تا چند ماه از خونه نرفتم بیرون تو همون چند ماه خیلی لاغر شدم و افسردگیم بیشتر شد
کیو: ( صرفه) این چه حرفی بود یهویی زدی اماااا
اما: 😂😂شوخی کردم😂
کیو: ای بابا ، دیگه از این شوخی ها با من نکن
اما: باشه باشه
کیو: من غذام رو تموم کردم میرم اماده شم
اما: خیلی خوب منم یه کم دیگه میام
( چیز هایی که خریدن رو تو پست بعدی میارم)
بعد خرید
ویو کیو: من و اما داشتیم برمیگشتیم که یادم اومد یه خرید رو تو مغازه چا گذاشتم برای همین رفتم اونجا یه مرد که موهای سفید و گوشواره داشت من و صدا کرد
؟؟؟: خانم به لحظه وایسین
کیو: بله اقا چیشده؟
؟؟؟: این رو تو مغازه جا گذاشتین
کیو: اوه،خیلی ممنونم
؟؟؟: اسم من ایزاناست و اسم شما؟
کیو: کیو هستم
ایزانا: خیلی خوب پس بعدا میبینمت ، خدافظ
کیو: باشه،خداحافظ
در خانه:
مایکی: کیو ،زود باش بیا تو اتاقم
کیو: الان میام
ذهن کیو: چیکارم داره یعنی؟ از پله ها رفتم بالا و رفتم داخل اوتاقش ولی خودش نبود
کیو: من و الکی اورد این...
مایکی از پشت کیو رو بغل کرد
مایکی با زمزمه در گوش کیو: چطوری بیبی
کیو: هوی چندشم میشه اینجوری صدام میکنی
مایکی: باشه ،پس فرشته کوچولو صدات میکنم
مایکی کیو رو انداخت رو تخت شروع به کیس مارک گذاشتن رو کیو میکنه
مایکی: .....کیو...میگم....حالت خوبه؟
کیو: هم....اه....اره ....چطور
مایکی: اخه...بدنت خیلی
داغه
کیو: اه ...این روزا بدنم خود به خود شروع به داغ کردن میکنه دست خودم نیست اول فکر کردم سرما خوردم ولی خیلی طول کشید
مایکی: که اینطور ولی این چیزی از فرشته بودنت کم نمیکنه
ویو کیو: داشتم غذا میخوردم که اما بهم گفت
اما: کیو میگم تاحالا عاشق شدی؟
ویو کیو: وقتی اون کلمه رو شنیدم بغض داخل گلوم موند چون من واقعا عاشق یه نفر شده بودگ ولی جوری رفتار میکردم که یه وقت نفهمه ولی بعد از چند هفته متوجه شدم که اون....مرده....وقتی این حرف رو شنیدم تا چند ماه از خونه نرفتم بیرون تو همون چند ماه خیلی لاغر شدم و افسردگیم بیشتر شد
کیو: ( صرفه) این چه حرفی بود یهویی زدی اماااا
اما: 😂😂شوخی کردم😂
کیو: ای بابا ، دیگه از این شوخی ها با من نکن
اما: باشه باشه
کیو: من غذام رو تموم کردم میرم اماده شم
اما: خیلی خوب منم یه کم دیگه میام
( چیز هایی که خریدن رو تو پست بعدی میارم)
بعد خرید
ویو کیو: من و اما داشتیم برمیگشتیم که یادم اومد یه خرید رو تو مغازه چا گذاشتم برای همین رفتم اونجا یه مرد که موهای سفید و گوشواره داشت من و صدا کرد
؟؟؟: خانم به لحظه وایسین
کیو: بله اقا چیشده؟
؟؟؟: این رو تو مغازه جا گذاشتین
کیو: اوه،خیلی ممنونم
؟؟؟: اسم من ایزاناست و اسم شما؟
کیو: کیو هستم
ایزانا: خیلی خوب پس بعدا میبینمت ، خدافظ
کیو: باشه،خداحافظ
در خانه:
مایکی: کیو ،زود باش بیا تو اتاقم
کیو: الان میام
ذهن کیو: چیکارم داره یعنی؟ از پله ها رفتم بالا و رفتم داخل اوتاقش ولی خودش نبود
کیو: من و الکی اورد این...
مایکی از پشت کیو رو بغل کرد
مایکی با زمزمه در گوش کیو: چطوری بیبی
کیو: هوی چندشم میشه اینجوری صدام میکنی
مایکی: باشه ،پس فرشته کوچولو صدات میکنم
مایکی کیو رو انداخت رو تخت شروع به کیس مارک گذاشتن رو کیو میکنه
مایکی: .....کیو...میگم....حالت خوبه؟
کیو: هم....اه....اره ....چطور
مایکی: اخه...بدنت خیلی
داغه
کیو: اه ...این روزا بدنم خود به خود شروع به داغ کردن میکنه دست خودم نیست اول فکر کردم سرما خوردم ولی خیلی طول کشید
مایکی: که اینطور ولی این چیزی از فرشته بودنت کم نمیکنه
- ۲.۰k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط