♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 93・]ᕗ
درد عمیق جدایی جونگکوک تو کل وجودم ریشه کرده بود. سربسته یه چیزهایی به مامان گفته بودم اما توان دهن باز کردن برای بابا رو نداشتم.
اون از اون مدت نبودنش و اینم از بودن
و نخواستنش. قلبم از شنیدن جمله نمیخوام دیگه ببینمتش
خیلی گرفته بود. خیلی شنیدن این جمله ازش درد داشت. نمیتونستم باور کنم همه اون حس پاک و قشنگ و کارهای صادقانه دروغ بوده باشه...نه...دروغ نیست..
اون فقط اینکار رو کرد تا من برم برم و به قول خودش خوشبخت بشم. خوشبخت..هه. بدون اون مگه میشه خوشبخت شد؟
با غم و بیحال توی باغ نشستم. مامان اومد کنارم نشست.
مامان : کریستینا.. شاید اون کار درستی کرده.
با غیض چشمام روبستم و لرزون گفتم : مامان..لطفاا
مامان : کریستینا اینجوری که داری خودتو نابود میکنی خوبه؟
هیچی نگفتم.
مامان : امروز میری دیدنش؟
با بغض گفتم : نمیخواد ببینتم..
دستم رو با غم روی صورتم کشیدم
مامان : اینجور بی قرار بودن نابودت میکنه.. تکلیفت رو روشن كن كريستينا من مادرتم...دوستت دارم... نگرانتم... میخوام تصمیمی بگیری که برات بهترین باشه..که در امان نگهت داره..میخوام آروم باشی..شاد باشی..خوشبخت باشی. پس برو برو تا تکلیفن با خودت و اون و قلبت روشن بشه
با بغض چشمام رو بستم. این ارزوی خودمم بود ولی بدون جونگکوک خوشبختي معنايي نداشت. فک کردن به نبودش هم دردناک بود.
ظهر بیحال و درمونده سمت خونه جونگکوک راه افتادم. پشت درختی وایستادم و نگاه کردم. تو باغ نبود و دور و بر کلبه هم خالی بود.
اروم جلو رفتم و از پنجرههای خونه داخل رو نگاه کردم.
از پنجره مطب دیدمش.
رو تخت مطبش دراز کشیده بود و به سقف خیره بود. اروم رفتم داخل.
متوجهم نشد.
پردرد جلوی در وایستادم ونگاش کردم.
اروم و با بغض زمزمه کردم : میدونم دوست نداری ببینیم ولى..ولى من دوس داشتم ..ببینمت
یه دفعه شوکه و متعجب سرش رو سمتم برگردوند و با نگاه عمیقش رو بهم دوخت و نشست ...پوزخندی زدم و خیره نگاش کردم
لبام لرزید و اشکی از چشمم پایین اومد.
سریع رو برگردوند و سرش رو سمت مخالفم گرفت و بلند شد.
با عجله اومد از کنارم رد بشه که با غم و خشن گفتم : انقدر ازم بدت میاد که نگام نمیکنی؟
ᕙ[・part 93・]ᕗ
درد عمیق جدایی جونگکوک تو کل وجودم ریشه کرده بود. سربسته یه چیزهایی به مامان گفته بودم اما توان دهن باز کردن برای بابا رو نداشتم.
اون از اون مدت نبودنش و اینم از بودن
و نخواستنش. قلبم از شنیدن جمله نمیخوام دیگه ببینمتش
خیلی گرفته بود. خیلی شنیدن این جمله ازش درد داشت. نمیتونستم باور کنم همه اون حس پاک و قشنگ و کارهای صادقانه دروغ بوده باشه...نه...دروغ نیست..
اون فقط اینکار رو کرد تا من برم برم و به قول خودش خوشبخت بشم. خوشبخت..هه. بدون اون مگه میشه خوشبخت شد؟
با غم و بیحال توی باغ نشستم. مامان اومد کنارم نشست.
مامان : کریستینا.. شاید اون کار درستی کرده.
با غیض چشمام روبستم و لرزون گفتم : مامان..لطفاا
مامان : کریستینا اینجوری که داری خودتو نابود میکنی خوبه؟
هیچی نگفتم.
مامان : امروز میری دیدنش؟
با بغض گفتم : نمیخواد ببینتم..
دستم رو با غم روی صورتم کشیدم
مامان : اینجور بی قرار بودن نابودت میکنه.. تکلیفت رو روشن كن كريستينا من مادرتم...دوستت دارم... نگرانتم... میخوام تصمیمی بگیری که برات بهترین باشه..که در امان نگهت داره..میخوام آروم باشی..شاد باشی..خوشبخت باشی. پس برو برو تا تکلیفن با خودت و اون و قلبت روشن بشه
با بغض چشمام رو بستم. این ارزوی خودمم بود ولی بدون جونگکوک خوشبختي معنايي نداشت. فک کردن به نبودش هم دردناک بود.
ظهر بیحال و درمونده سمت خونه جونگکوک راه افتادم. پشت درختی وایستادم و نگاه کردم. تو باغ نبود و دور و بر کلبه هم خالی بود.
اروم جلو رفتم و از پنجرههای خونه داخل رو نگاه کردم.
از پنجره مطب دیدمش.
رو تخت مطبش دراز کشیده بود و به سقف خیره بود. اروم رفتم داخل.
متوجهم نشد.
پردرد جلوی در وایستادم ونگاش کردم.
اروم و با بغض زمزمه کردم : میدونم دوست نداری ببینیم ولى..ولى من دوس داشتم ..ببینمت
یه دفعه شوکه و متعجب سرش رو سمتم برگردوند و با نگاه عمیقش رو بهم دوخت و نشست ...پوزخندی زدم و خیره نگاش کردم
لبام لرزید و اشکی از چشمم پایین اومد.
سریع رو برگردوند و سرش رو سمت مخالفم گرفت و بلند شد.
با عجله اومد از کنارم رد بشه که با غم و خشن گفتم : انقدر ازم بدت میاد که نگام نمیکنی؟
- ۱۶۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط