ظهور ازدواج
ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۳۰۵ (♡)
بمونیم عزيزم.. كمي استراحت کنیم بعد میریم. سلنا نگاهش رو کشید روی دستامون که جیمین انگشتاش رو سفت کرد و دستم رو فشرد و جدي گفت باشه... چند دقیقه.. سوزان تند و نگران گفت: عالیه...بفرمایید. جیمین سمت مبلا رفت. با لبخند باریکي همراهش رفتم و کنارش نشستم. دستامون هنوز به هم قفل بود.
کارد ميزدي خون سلنا در نمیومد. حقشه ... اخه عشق و دوست داشتن زوري؟ وقتش بود بفهمه این بازی تموم شده است..حداقل براي اون.. چه من باشم و چه نباشم لیاقت جیمین خيلي بيشتر از این دختره.. لیاقت جیمین ؟ چرا برام مهم بود جیمین به چيزي که لیاقتشو داره برسه؟ هه .. يهو عطسه اي زدم. نگاهمو به جیمین کشیدم. لبخند زد و اروم گفت: اخ مریض داري داره میوفته به جونم.. نرم خندیدم. با لبخند نگاه ازم کند. سوزان برامون قهوه آورد و کنار جیمین نشست. اروم پالتومو در آوردم سلنا همونجور بي حرف و با غیض نگاهمون میکرد. کم مونده بیاد منو بخوره سوزان به بحثی رو با صداي اروم با جیمین پیش کشید و سلنا با غیض گفت میرم تو حیاط قدم بزنم... و رفت. بهتر دختره ي نفهم.. جیمین خيلي عميق و جدي مشغول صحبت با سوزان بود. یه چیزایی شنیدم که انگار راجع به شوهر سوزان بود که قرار بود برگرده و چه میدونم ارث سوزان رو بالا بکشه و داشت از جیمین كمك و راه حل میگرفت که چیکار کنه... منم دوست داشتم برم تو حیاط هوايي عوض کنم... حیاطشون خيلي با صفا بود... بلند شدم در خونه رو باز کردم که جیمین جدي گفت الا پالتوت. متعجب چرخیدم نگاش کردم.
هنوز با اخم باريکي به سوزان نگاه میکرد و باهاش مشغول صحبت بود. لبخند ذوق زده اي زدم و رفتم پالتوم رو برداشتم و زدم بیرون. خیلی شیرینه که همیشه حواسش جمعه.. تو حیاط مشغول قدم زدن شدم. تمام فضاي سبزش رو برف سفید و خوشگلي پوشونده بود.. خيلي قشنگ بود.. رفتم نزديك استخر.. لایه نازکی از یخ روي سطحش نشسته بود.. سلنا تو چند وقته جیمین رو میشناسی؟ سریع برگشتم عقب و نگاش کردم. عصبي و عقده اي طور نگام میکرد به به.. جدي گفتم:مدتيه.. پوزخند زد و گفت: مدتي..جالبه. دقیقا کجاش جالبه؟ سلنا-اونجاش که میدونم چيزي جز یه عروسك نيستي براش که وقتي بازیاشو باهات کرد و تکراري شدي براش باز برگرده پیش من... ابرو بالا انداختم و گفتم پیش تو؟؟ مطمیني داريم درباره جیمین حرف میزنیم؟ دندوناشو به هم فشرد و گفت گوش کن با جدیت گفتم نه تو گوش کن انشات چندتا غلط خيلي بزرگ داشت خانوم..
(♡)پارت ۳۰۵ (♡)
بمونیم عزيزم.. كمي استراحت کنیم بعد میریم. سلنا نگاهش رو کشید روی دستامون که جیمین انگشتاش رو سفت کرد و دستم رو فشرد و جدي گفت باشه... چند دقیقه.. سوزان تند و نگران گفت: عالیه...بفرمایید. جیمین سمت مبلا رفت. با لبخند باریکي همراهش رفتم و کنارش نشستم. دستامون هنوز به هم قفل بود.
کارد ميزدي خون سلنا در نمیومد. حقشه ... اخه عشق و دوست داشتن زوري؟ وقتش بود بفهمه این بازی تموم شده است..حداقل براي اون.. چه من باشم و چه نباشم لیاقت جیمین خيلي بيشتر از این دختره.. لیاقت جیمین ؟ چرا برام مهم بود جیمین به چيزي که لیاقتشو داره برسه؟ هه .. يهو عطسه اي زدم. نگاهمو به جیمین کشیدم. لبخند زد و اروم گفت: اخ مریض داري داره میوفته به جونم.. نرم خندیدم. با لبخند نگاه ازم کند. سوزان برامون قهوه آورد و کنار جیمین نشست. اروم پالتومو در آوردم سلنا همونجور بي حرف و با غیض نگاهمون میکرد. کم مونده بیاد منو بخوره سوزان به بحثی رو با صداي اروم با جیمین پیش کشید و سلنا با غیض گفت میرم تو حیاط قدم بزنم... و رفت. بهتر دختره ي نفهم.. جیمین خيلي عميق و جدي مشغول صحبت با سوزان بود. یه چیزایی شنیدم که انگار راجع به شوهر سوزان بود که قرار بود برگرده و چه میدونم ارث سوزان رو بالا بکشه و داشت از جیمین كمك و راه حل میگرفت که چیکار کنه... منم دوست داشتم برم تو حیاط هوايي عوض کنم... حیاطشون خيلي با صفا بود... بلند شدم در خونه رو باز کردم که جیمین جدي گفت الا پالتوت. متعجب چرخیدم نگاش کردم.
هنوز با اخم باريکي به سوزان نگاه میکرد و باهاش مشغول صحبت بود. لبخند ذوق زده اي زدم و رفتم پالتوم رو برداشتم و زدم بیرون. خیلی شیرینه که همیشه حواسش جمعه.. تو حیاط مشغول قدم زدن شدم. تمام فضاي سبزش رو برف سفید و خوشگلي پوشونده بود.. خيلي قشنگ بود.. رفتم نزديك استخر.. لایه نازکی از یخ روي سطحش نشسته بود.. سلنا تو چند وقته جیمین رو میشناسی؟ سریع برگشتم عقب و نگاش کردم. عصبي و عقده اي طور نگام میکرد به به.. جدي گفتم:مدتيه.. پوزخند زد و گفت: مدتي..جالبه. دقیقا کجاش جالبه؟ سلنا-اونجاش که میدونم چيزي جز یه عروسك نيستي براش که وقتي بازیاشو باهات کرد و تکراري شدي براش باز برگرده پیش من... ابرو بالا انداختم و گفتم پیش تو؟؟ مطمیني داريم درباره جیمین حرف میزنیم؟ دندوناشو به هم فشرد و گفت گوش کن با جدیت گفتم نه تو گوش کن انشات چندتا غلط خيلي بزرگ داشت خانوم..
- ۸.۱k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط