ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( پارت ۳۴۸ فصل ۳ )
با اشتیاق شيريني ته دلم لبخندي زدم..
فك كرده با این لباسا با کس دیگهاي قرار داشتم و براي اون خوشگل کردم و یا همینجوری اومدم اینجا و یه دفعه
دیدمش..
لعنتي شكاك من..
همونجور با لبخند خیره نگاش کردم.
شكاك بودنشم جذاب بود.
نگاهشو به روبروش کشید و جدي گفت: نگفتی چرا
اینجایی؟ با شیطنت :گفتم محض اطلاع بنده دکتر مخصوص خانواده ترینر شدم و از امروز تك تك رفتار و اعمال و خلقیاتشون به من مربوطه..
ابرو بالا انداخت و گفت اونوقت تا کي تحت درمانیم؟ تا.. يك هفته.. حاضرم شرط ببندم در عرض یه هفته میتونم یه خانواده شاد تحویل جامعه بدم.. لبخند پر از کنایه و با تحقیری زد و جرعه اي از نوشيدنيش نوشید و گفت: خودتو خسته نکن..
نذاشتم لحن تلخش ناراحتم کنه و اخم کردم و گفتم شما فضولي نكن..
لبخند گشادي رو لبش نشست و سرشو به طرفین تکون داد.
عمیق گفتم اگه بخواي تنهات میذارم..
به دختري که با نیمه تنه خيلي بازي از جلومون رد میشد نگاه کردم و گفتم میتونی امشب رو مال خودت
باشي..هرجور که دوست داري..
نگاهمو روش کشیدم.
خیره بود به من
خيلي عميق و خيلي داغ..
نفسم تو سینه حبس شد.
بي حرف و جدي..
به زحمت لبخند باریکي زدم و با اینکه از نظرم خیلی
مشکل داشت و درد اور بود و قلبم رو میشکوند ولي به زور داشته باشي..
گفتم واقعا از نظرم مشکلي نداره..شب خوبي وبلند شم و خواستم پالتومو بردارم که یهو مچ دستم رو
گرفت و نگهم داشت.
متعجب نگاش کردم.
جدي
گفت: انقدر راحت بذل و بخششم نکن از شب و هم
صحبتم راضیم..
اصلا حسم قابل توصیف نبود.
حس پرنده اي رو داشتم که داشت پرواز میکرد.
همونقدر شیرین و همونقدر آزاد
لبخند ناخوداگاه و خيلي لذت بخشي رو لبم نشست و اروم
نشستم.
جیمین : چيزي ميخوري؟
با لبخند شونه بالا انداختم و گفتم خنك باشه..
با لبخند به خدمتکار اشاره زد و نوشيدني برام سفارش داد. به دور و برم نگاه کردم و گفتم خيلي مياي اينجا؟
لباشو جمع کرد و گفت:گاهي..
خبیث گفتم براي تنها بودن زيادي شلوغه..
جیمین :اتفاقا به همین دلیل مناسبه..فقط توي ازدحام و شلوغیه که آدم میتونه خودش رو اونطور که باید پنهون
کنه...
لبخند زدم و گفتم جالبه..
دختري نوشيدنيمو روی میز گذاشت.
بین دستام گرفتمش
جیمین خودش رو کشید جلو و جدی نگام کرد و گفت یه کم
از خودت برام بگو
گنگ
( پارت ۳۴۸ فصل ۳ )
با اشتیاق شيريني ته دلم لبخندي زدم..
فك كرده با این لباسا با کس دیگهاي قرار داشتم و براي اون خوشگل کردم و یا همینجوری اومدم اینجا و یه دفعه
دیدمش..
لعنتي شكاك من..
همونجور با لبخند خیره نگاش کردم.
شكاك بودنشم جذاب بود.
نگاهشو به روبروش کشید و جدي گفت: نگفتی چرا
اینجایی؟ با شیطنت :گفتم محض اطلاع بنده دکتر مخصوص خانواده ترینر شدم و از امروز تك تك رفتار و اعمال و خلقیاتشون به من مربوطه..
ابرو بالا انداخت و گفت اونوقت تا کي تحت درمانیم؟ تا.. يك هفته.. حاضرم شرط ببندم در عرض یه هفته میتونم یه خانواده شاد تحویل جامعه بدم.. لبخند پر از کنایه و با تحقیری زد و جرعه اي از نوشيدنيش نوشید و گفت: خودتو خسته نکن..
نذاشتم لحن تلخش ناراحتم کنه و اخم کردم و گفتم شما فضولي نكن..
لبخند گشادي رو لبش نشست و سرشو به طرفین تکون داد.
عمیق گفتم اگه بخواي تنهات میذارم..
به دختري که با نیمه تنه خيلي بازي از جلومون رد میشد نگاه کردم و گفتم میتونی امشب رو مال خودت
باشي..هرجور که دوست داري..
نگاهمو روش کشیدم.
خیره بود به من
خيلي عميق و خيلي داغ..
نفسم تو سینه حبس شد.
بي حرف و جدي..
به زحمت لبخند باریکي زدم و با اینکه از نظرم خیلی
مشکل داشت و درد اور بود و قلبم رو میشکوند ولي به زور داشته باشي..
گفتم واقعا از نظرم مشکلي نداره..شب خوبي وبلند شم و خواستم پالتومو بردارم که یهو مچ دستم رو
گرفت و نگهم داشت.
متعجب نگاش کردم.
جدي
گفت: انقدر راحت بذل و بخششم نکن از شب و هم
صحبتم راضیم..
اصلا حسم قابل توصیف نبود.
حس پرنده اي رو داشتم که داشت پرواز میکرد.
همونقدر شیرین و همونقدر آزاد
لبخند ناخوداگاه و خيلي لذت بخشي رو لبم نشست و اروم
نشستم.
جیمین : چيزي ميخوري؟
با لبخند شونه بالا انداختم و گفتم خنك باشه..
با لبخند به خدمتکار اشاره زد و نوشيدني برام سفارش داد. به دور و برم نگاه کردم و گفتم خيلي مياي اينجا؟
لباشو جمع کرد و گفت:گاهي..
خبیث گفتم براي تنها بودن زيادي شلوغه..
جیمین :اتفاقا به همین دلیل مناسبه..فقط توي ازدحام و شلوغیه که آدم میتونه خودش رو اونطور که باید پنهون
کنه...
لبخند زدم و گفتم جالبه..
دختري نوشيدنيمو روی میز گذاشت.
بین دستام گرفتمش
جیمین خودش رو کشید جلو و جدی نگام کرد و گفت یه کم
از خودت برام بگو
گنگ
- ۶.۴k
- ۰۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط