پارت
پارت۱۴
# حلقه_سکوت
ویو تهیونگ
* بعد از شستن ظرفا حسابی خسته شوده بودیم و هر کی به کار خودش مشغول بودساعت ها گذشت شود و حالا ساعت ۴ بود ، ات داخل اتاق بود رفتم بهش بگم که برای شهر بازی آمده بشه*
تهیونگ: اتت
* جوابی نگرفتم*
تهیونگ: عزیزم
ات: زهرمار
* تهیونگ تو چهار چوب در اتاق تکیه داد و رو به ات کرد*
تهیونگ: یادت رفته میخوایم بریم شهربازی؟؟
ات: وایی آره یادمه🥹🥹
تهیونگ: خب کنسل شود
ات: چی؟ چرا🥺
تهیونگ: چون بی ادبی کردی
ات: من کی بی ادبی کردم
تهیونگ: گفتی زهر مار دختر کوچولو
ات: وایی تهیونگ مگه من بچم
تهیونگ: شاید بچه ی من
* از حرفی که تهیونگ زد شکه شودم و چند دقیقه چش تو چش شودیم*
ات: عاا بگو چی میخوای؟
تهیونگ: ل*بات
ات: دیشب بس نبود؟😩
تهیونگ: خیلی خوشمزن
ات: تهیونگ تو خجالت نمیکشی 🤨😩
تهیونگ: نه
ات: میدونستی خیلی عوض شودی
تهیونگ : یعنی چی؟
ات: تاحالا اینجوری دیده بودمت الان بهم اهمیت میدی، بخاطر سرکار رو کنسل میکنی و همش میخوای منو ببو*سی
تهیونگ: عا خودمم میدونم
ات: عجیبه
تهیونگ: عجیب نیست فقط..
ات: فقط؟
تهیونگ: فقط شاید فهمیدم چقدر دوست دارم و الان جرعت نشون دادنشو دارم
* لحظه حساسی شود انگار نفس ها تو سینه حبس شودن قلب ها نمیزدند و فقط بهم زول زده بودن*
ویو ات
* بعد حرف تهیونگ نفس کشیدن سخت شوده بود این کی بود همون مردی که باهام سرد بود الان داره چی میگه یعنی واقعا .... واقعا دوسم داره داشتم همینجوری فکر میکردم که یهو یه صحنه نا آشنا آمد تو ذهنم اون صحنه رو تاحالا ندیده بودم و هیچی ازش یادم نی ولی خیلی آشنا بود تو اون خاطره تهیونگ دقیقا همین حرفا رو میزد لحظه ای بخاطر اون صحنه سرم گیج رفت و کمی حالم بد شود که تهیونگ متوجه شود *
تهیونگ: هی ات حالت خوبه؟ چیشوده
ات: خوبم* در حالی که دستش رو گذاشت رو رو سرش و برا لحظه ای چشماش رو بست*
تهیونگ: مطمئنی؟ آخه یهو چیشود سرت درد میکنه؟
ات: تهیونگ من خوبم
الانم میخوام یزره استراحت کنم بعدش بریم شهربازی
تهیونگ: باسه بگیر بخواب
ات: هوم
# حلقه_سکوت
ویو تهیونگ
* بعد از شستن ظرفا حسابی خسته شوده بودیم و هر کی به کار خودش مشغول بودساعت ها گذشت شود و حالا ساعت ۴ بود ، ات داخل اتاق بود رفتم بهش بگم که برای شهر بازی آمده بشه*
تهیونگ: اتت
* جوابی نگرفتم*
تهیونگ: عزیزم
ات: زهرمار
* تهیونگ تو چهار چوب در اتاق تکیه داد و رو به ات کرد*
تهیونگ: یادت رفته میخوایم بریم شهربازی؟؟
ات: وایی آره یادمه🥹🥹
تهیونگ: خب کنسل شود
ات: چی؟ چرا🥺
تهیونگ: چون بی ادبی کردی
ات: من کی بی ادبی کردم
تهیونگ: گفتی زهر مار دختر کوچولو
ات: وایی تهیونگ مگه من بچم
تهیونگ: شاید بچه ی من
* از حرفی که تهیونگ زد شکه شودم و چند دقیقه چش تو چش شودیم*
ات: عاا بگو چی میخوای؟
تهیونگ: ل*بات
ات: دیشب بس نبود؟😩
تهیونگ: خیلی خوشمزن
ات: تهیونگ تو خجالت نمیکشی 🤨😩
تهیونگ: نه
ات: میدونستی خیلی عوض شودی
تهیونگ : یعنی چی؟
ات: تاحالا اینجوری دیده بودمت الان بهم اهمیت میدی، بخاطر سرکار رو کنسل میکنی و همش میخوای منو ببو*سی
تهیونگ: عا خودمم میدونم
ات: عجیبه
تهیونگ: عجیب نیست فقط..
ات: فقط؟
تهیونگ: فقط شاید فهمیدم چقدر دوست دارم و الان جرعت نشون دادنشو دارم
* لحظه حساسی شود انگار نفس ها تو سینه حبس شودن قلب ها نمیزدند و فقط بهم زول زده بودن*
ویو ات
* بعد حرف تهیونگ نفس کشیدن سخت شوده بود این کی بود همون مردی که باهام سرد بود الان داره چی میگه یعنی واقعا .... واقعا دوسم داره داشتم همینجوری فکر میکردم که یهو یه صحنه نا آشنا آمد تو ذهنم اون صحنه رو تاحالا ندیده بودم و هیچی ازش یادم نی ولی خیلی آشنا بود تو اون خاطره تهیونگ دقیقا همین حرفا رو میزد لحظه ای بخاطر اون صحنه سرم گیج رفت و کمی حالم بد شود که تهیونگ متوجه شود *
تهیونگ: هی ات حالت خوبه؟ چیشوده
ات: خوبم* در حالی که دستش رو گذاشت رو رو سرش و برا لحظه ای چشماش رو بست*
تهیونگ: مطمئنی؟ آخه یهو چیشود سرت درد میکنه؟
ات: تهیونگ من خوبم
الانم میخوام یزره استراحت کنم بعدش بریم شهربازی
تهیونگ: باسه بگیر بخواب
ات: هوم
- ۲۸.۲k
- ۰۴ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط