پارت ۸
پارت ۸
تهیونگ: ات..
ات: بله؟
تهیونگ جوری محو ات شوده بود که حتا نمیتونست حرف بزنه
ات: ت..تهیونگ
تهیونگ:....
ات: تهیونگ( آروم)
تهیونگ: .....
ات: تهیونگگ( یکمی بلند)
تهیونگ: ها؟ چیشدع؟
ات: میخواستی چیزی بگی ؟
تهیونگ یادش رفته بود میخواست چی بگه
تهیونگ: ن..نه ( لبخند محو)
تهیونگ: راستی ات..من یه درخواست دارم البته مطمئنم قبولش نمیکنی
ات: درخواستت چیه؟
تهیونگ: پدرم از تو خوشش اومده و....برای فردا به همه ی خاندان کیم گفته که بیان و میخواد ماهم باشیم... باهام میای؟
ات: ب..باشه
تهیونگ: ممنونممم( خوشحال)
_ویو به فردا و موقع رفتن به مهمونی_
( به روم نیارین میدونم خیلی گشادم 🤣😅)
ویو تهیونگ
هوففف چرا ات نمیاد پایین
یهو ات از پشت تهیونگ اومد
ات: چطوره؟ خوب شدم؟( خیلی کیوت)
تهیونگ نمیدونست چی بگه ات خیلی کیوت و خوشگل بود و لباسش باعث شده بود بیش از حد کیوت بشه و تهیونگ به زور جلوی خودشو گرفت تا محکم بغلش نکنه
تهیونگ: خ..خوشگل ش..شدی
ات: ممنونممم( لبخند خیلی قشنگی زد)
تهیونگ: راستی اونجا...دوس دختر جونگکوک هست اون خیلی باهوشه و ممکنه بفهمه تو دوس دخترم نیستی پس حواست باشه..و..اینکه اونجا گریه نمیکنی ( جدی)
ات: ب..باشه
_ توی مهمونی_
ات وقتی وارد عمارت پدر تهیونگ شد خشکش زد برعکس تصورش بود و وحشتناک ترسناک بود و محکم دستای تهیونگو گرفت
ات: ت..تهیونگ..ا..اون خون ب..برای چیه؟
تهیونگ: خونه روی دیوار رو میگی؟ خب اون...خون بدن دشمنه خونیه پدرمه چطور؟
ات: خ.. خیلی ت..ترسناکه
تهیونگ زیاد اهمیت نداد
و رفت پیشه بقیه و اتم رفت پیشه دوس دختر جونگکوک و سوجین
سوجین: اوه..ات اومدی؟
یونا( دوس دختر جونگکوک): معرفی نمیکنی سوجین؟
سوجین: ببخشید..ایشون دوسته من و دوس دختر برادرمه و ات ایشون دوس دختر جونگکوکه
ات: خوشبختم
یونا: وایی منم
ات دوباره اون صدایی که اذیتش میکرد اومده بود سمتش و به سمته دستشویی رفت
ات: نه نه نه الان نه خواهش میکنم
( استرس)
صدای توی سرش هر لحظه داشت بیشتر میشود یهو ات تونست صدای توی سرشو ساکت کنه ولی وقتی به خودش تو آینه نگاه کرد ترسید، انقدر گریه کرده بود صورتش کبود شده بود
ات: وایی الان چیکار کنم
صورتشو شست و از دستشویی اومد بیرون
سوجین: خوبی؟
ات: اوهوم
یونا: مطمئنی؟
ات: اوهوم..
یونا: ا..ات تو گریه کردی؟
ات: معلومه که نه
سوجین: دروغ نگو
ات: دروغ نمیگم( بغض)
ات وقتی یکی بهش میگفت گریه کردی گریش میگرفت و داشت جلوشو میگرفت ولی آخرش تسلیم شد و گریش گرفت و تهیونگ یه لحظه چشمش خورد به ات که دید داره گریه میکنه
ویو تهیونگ
چیشد؟ دارم چی میبینم؟ اون داره گریه میکنه؟ کنترلمو از دست دادم و رفتم سمتش و چند سیلی محکم بهش زدم که باعث شد بخوره زمین و سرش پایین بود و دستشو محکم گرفتم و از مهمونی آوردم بیرون
تهیونگ: مگه من نگفتم گریه نکن هاااا؟؟( عربدع)
ات: ببخشید..
تهیونگ: چ..چیو ببخشید؟؟؟ هوم؟؟؟؟ دختره ی احمقق( عربدع)
ات با حرف تهیونگ خیلی ناراحت شد و به سمته ماشین رفت و تهیونگ جلوشو گرفت
تهیونگ: چرا انقدر احمقی هاااا؟( عربده)
و همینجوری داشت اتو ناراحت میکرد ولی ات فقط سیع میکرد بره داخل ماشین ولی تهیونگ جلوشو گرفته بود
ات: تهیونگ میشه بس کنی؟( بغض)
تهیونگ: چیو بس کنم؟ اینکه چقدر احقمی یا اینکه چقدر روانی؟( عربدع)
ات: آره..آره من یه روانیم چون هیچوقت کسی بهم محبت نکرد چون پدرم خیلی راحت منو فروخت..آره من احمقم چون عاشقه کسی شودم که جلویه اون همه آدم بهم سیلی زد..من عاشقتم تهیونگ عاشقتم......از اول نباید به دنیا میومدم..این همه زجر کشیدم که چی؟ فکر میکردم تو با بقیه فرق داری فکر میکردم دوسم داری ولی اشتباه میکردم... اصلاً میفهمی؟ میفهمی چقدر درد کشیدم؟ دیگه خسته شودم تهیونگ میفهمی سخته شودم ... خیلی احمقم ببخشید( انقدر گریه میکرد که به زور حرف میزد)
ات با گریه بدو بدو میکرد توی جاده که یهو.....
ببینید چه آدامینه گلی دارین که چقدر براتون این پارتو طولانی نوشتم 😌
حمایت؟🩴🩴🧐
تهیونگ: ات..
ات: بله؟
تهیونگ جوری محو ات شوده بود که حتا نمیتونست حرف بزنه
ات: ت..تهیونگ
تهیونگ:....
ات: تهیونگ( آروم)
تهیونگ: .....
ات: تهیونگگ( یکمی بلند)
تهیونگ: ها؟ چیشدع؟
ات: میخواستی چیزی بگی ؟
تهیونگ یادش رفته بود میخواست چی بگه
تهیونگ: ن..نه ( لبخند محو)
تهیونگ: راستی ات..من یه درخواست دارم البته مطمئنم قبولش نمیکنی
ات: درخواستت چیه؟
تهیونگ: پدرم از تو خوشش اومده و....برای فردا به همه ی خاندان کیم گفته که بیان و میخواد ماهم باشیم... باهام میای؟
ات: ب..باشه
تهیونگ: ممنونممم( خوشحال)
_ویو به فردا و موقع رفتن به مهمونی_
( به روم نیارین میدونم خیلی گشادم 🤣😅)
ویو تهیونگ
هوففف چرا ات نمیاد پایین
یهو ات از پشت تهیونگ اومد
ات: چطوره؟ خوب شدم؟( خیلی کیوت)
تهیونگ نمیدونست چی بگه ات خیلی کیوت و خوشگل بود و لباسش باعث شده بود بیش از حد کیوت بشه و تهیونگ به زور جلوی خودشو گرفت تا محکم بغلش نکنه
تهیونگ: خ..خوشگل ش..شدی
ات: ممنونممم( لبخند خیلی قشنگی زد)
تهیونگ: راستی اونجا...دوس دختر جونگکوک هست اون خیلی باهوشه و ممکنه بفهمه تو دوس دخترم نیستی پس حواست باشه..و..اینکه اونجا گریه نمیکنی ( جدی)
ات: ب..باشه
_ توی مهمونی_
ات وقتی وارد عمارت پدر تهیونگ شد خشکش زد برعکس تصورش بود و وحشتناک ترسناک بود و محکم دستای تهیونگو گرفت
ات: ت..تهیونگ..ا..اون خون ب..برای چیه؟
تهیونگ: خونه روی دیوار رو میگی؟ خب اون...خون بدن دشمنه خونیه پدرمه چطور؟
ات: خ.. خیلی ت..ترسناکه
تهیونگ زیاد اهمیت نداد
و رفت پیشه بقیه و اتم رفت پیشه دوس دختر جونگکوک و سوجین
سوجین: اوه..ات اومدی؟
یونا( دوس دختر جونگکوک): معرفی نمیکنی سوجین؟
سوجین: ببخشید..ایشون دوسته من و دوس دختر برادرمه و ات ایشون دوس دختر جونگکوکه
ات: خوشبختم
یونا: وایی منم
ات دوباره اون صدایی که اذیتش میکرد اومده بود سمتش و به سمته دستشویی رفت
ات: نه نه نه الان نه خواهش میکنم
( استرس)
صدای توی سرش هر لحظه داشت بیشتر میشود یهو ات تونست صدای توی سرشو ساکت کنه ولی وقتی به خودش تو آینه نگاه کرد ترسید، انقدر گریه کرده بود صورتش کبود شده بود
ات: وایی الان چیکار کنم
صورتشو شست و از دستشویی اومد بیرون
سوجین: خوبی؟
ات: اوهوم
یونا: مطمئنی؟
ات: اوهوم..
یونا: ا..ات تو گریه کردی؟
ات: معلومه که نه
سوجین: دروغ نگو
ات: دروغ نمیگم( بغض)
ات وقتی یکی بهش میگفت گریه کردی گریش میگرفت و داشت جلوشو میگرفت ولی آخرش تسلیم شد و گریش گرفت و تهیونگ یه لحظه چشمش خورد به ات که دید داره گریه میکنه
ویو تهیونگ
چیشد؟ دارم چی میبینم؟ اون داره گریه میکنه؟ کنترلمو از دست دادم و رفتم سمتش و چند سیلی محکم بهش زدم که باعث شد بخوره زمین و سرش پایین بود و دستشو محکم گرفتم و از مهمونی آوردم بیرون
تهیونگ: مگه من نگفتم گریه نکن هاااا؟؟( عربدع)
ات: ببخشید..
تهیونگ: چ..چیو ببخشید؟؟؟ هوم؟؟؟؟ دختره ی احمقق( عربدع)
ات با حرف تهیونگ خیلی ناراحت شد و به سمته ماشین رفت و تهیونگ جلوشو گرفت
تهیونگ: چرا انقدر احمقی هاااا؟( عربده)
و همینجوری داشت اتو ناراحت میکرد ولی ات فقط سیع میکرد بره داخل ماشین ولی تهیونگ جلوشو گرفته بود
ات: تهیونگ میشه بس کنی؟( بغض)
تهیونگ: چیو بس کنم؟ اینکه چقدر احقمی یا اینکه چقدر روانی؟( عربدع)
ات: آره..آره من یه روانیم چون هیچوقت کسی بهم محبت نکرد چون پدرم خیلی راحت منو فروخت..آره من احمقم چون عاشقه کسی شودم که جلویه اون همه آدم بهم سیلی زد..من عاشقتم تهیونگ عاشقتم......از اول نباید به دنیا میومدم..این همه زجر کشیدم که چی؟ فکر میکردم تو با بقیه فرق داری فکر میکردم دوسم داری ولی اشتباه میکردم... اصلاً میفهمی؟ میفهمی چقدر درد کشیدم؟ دیگه خسته شودم تهیونگ میفهمی سخته شودم ... خیلی احمقم ببخشید( انقدر گریه میکرد که به زور حرف میزد)
ات با گریه بدو بدو میکرد توی جاده که یهو.....
ببینید چه آدامینه گلی دارین که چقدر براتون این پارتو طولانی نوشتم 😌
حمایت؟🩴🩴🧐
- ۱.۲k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط