{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوستیاجباری

#دوستی_اجباری
#پارت_۲
ولی یهوپسری وارد شد . تقریبا همسن تهیونگ بود . یه عینک ... نه ! شش تا عینک آفتابی رو هم زده بود .
( پسره ) : ورلد واید هندسام وارد میشود . دست بزنید به افتخارم .
همه خندیدن و دست زدن . تهیونگ مونده بود . براش عجیب بود . پاشد به سمت پسره یا بهتر میشه گفت سمت معلمش رفت تا خودش رو معرفی کنه .
( جیمین ) : هی جین ! این دوستمون جدیده .
و به تهیونگ اشاره کرد .
( جین ) : اوه بیا اینجا پسرم ... بیا با ، بابای جذابت رو به رو شو .
تهیونگ بهش برخورد . شاید پدرشو دوست نداشت ولی به هر حال بچه ی اون بود .. وای ! نباید الان میگفتم ..ولش کنید خلاصه که تهیونگ ناراحت شد .
جین متوجه این اتفاق شد ؛ ولی به کارش ادامه داد .
( جین ) : بدو بیا اینجا خوشگله .
همه خندیدن . تهیونگ بغضش گرفته بود و داد زد .
( تهیونگ ) : خفه شو . ( با داد ، بغض و اعصبانیت )
جین یکم جدی تر شد و با لحنی قاطع گفت ...
( جین ) : برو بیرون ... از کلاس ب و بیرون و به سمت دفتر برو .
بچه ها همه سکوت کردن .
تهیونگ خیلی ترسید . اگه انظباطشو کم میکردن یا از مدرسه اخراجش میکردن چی ؟
( تهیونگ ) : چی ؟ ( با تعجب و ترس )
( جین متوجه ترس تهیونگ شد ولی نشون نداد که فهمیده )
( جین ) : برو دفتر ... نگران نباش خودمم همراهیت میکنم .
تهیونگ سرشو پایین گرفت و با ناراحتی رفت بیرون . جین هم پشت سرش رفت و کلاس رو به جیمین سپرد . رفت از کلاس بیرون ، در رو بست و رو به تهیونگ گفت ...
( جین ) : هی صبر کن .
تهیونگ وایساد و رو به جین برگشت . میخواست داد بزنه و تا میتونه اشک بریزه ... ولی جلوی جین نمیشد .
( جین ) : میدونی که داشتم شوخی میکردم ... پس چرا یهو اعصبانی شدی ؟
نمیتونست حقیقت رو بگه چون فکر میکرد جین هم مثل بقیه میخواد بهش بد بگه و بزنتش .
( جین ) : با تو ام ..
( تهیونگ ) : متاسفم ... دیگه تکرار نمیشه .
( جین ) : دلیل موجه برای اون کارت بیار واگرنه میگم اخرا-...
( تهیونگ ) : نه ! ( با تندی و داد )
دوباره داد زد . دستشو گذاشت روی دهنش و بهت زده به جین خیره شد .اون اعصبانی بود . دستشو برداشت و با شرمندگی به پایین نگاه کرد .
( تهیونگ ) : پدرم ... میگه من باید بهترین باشم ، منم تلاشمو میکنم ولی بعضی وقتا که نتیجش خوب نمیشه منو میزنه ... منم ازش متنفرم ... لطفا نگید اخراجم کنن ... قول میدم تکرار نشه ... خواهش میکنم ... ( با بغض )
جین وقتی واقعیت رو شنید حس بدی گرفت . اون بچه رو کاملا درک میکرد . رفت سمتش . تهیونگ بغضش شدید شده بود و به زور داشت قورتش میداد . اون داشت میلرزید .
آروم پسر رو در آغوش گرفت و گفت ..
( جین ) : ....



خوبه ؟ دوستون دارم منتظر لایک ها و کامنتاتونم تا انگیزه بگیرم خیلی زحمت کشیدم توروخدا حمایت کنید 🥺🎀
#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام #جین #یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #وی #جونگکوک #کوکی #آرمی #بلک_پینک #جنی #لیسا #رزی #جیسو #بلینک #انهایپن #نیکی #جی #جیک #سونگهون #جونگوون #هیسونگ #سونو #انجین #کیپاپ #هیپ_هاپ #موسیقی
دیدگاه ها (۱۱)

حق 🙂🤏#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام #جین #یونگی #شوگا #هوسو...

پروف تغییر کرد گممون نکنید 🛐🙃#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام...

# دوستی_اجباری# پارت_۱سه ماه از باز شدن مدارس گذشته بود . تا...

بچه ها رمانمو با دوستم داریم مینویسیم خیلی خوشحالم که دارمش ...

#دوستی_اجباری #پارت_۵( تهیونگ ) : میشناسیش ؟( جیمین ) : فک ک...

#دوستی_اجباری #پارت_۴ولی یهو ...(جونگکوک ) : کجا با این عجله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط