#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۵
( تهیونگ ) : میشناسیش ؟
( جیمین ) : فک کنم آره .
پسر سرشو پایین گرفته بود و ساکت شده بود . ولی بالاخره حرف زد ...
( پسره ) : م-... من دلم میخواست با جیمین دوست بشم ... ولی خب چون جونگکوک و یونگی اذیتش میکردن ، میترسیدم ...
( تهیونگ ) : پسره ی ...
و دوباره خواست با چوب بزنتش ...
( پسره ) : نه ... نه ... لطفا .... خواهش میکنم ... گوش کنید .. ( با بغض )
( جیمین ) : تهیونگ صبر کن ... بزار ببینیم چی میگه ...
تهیونگ آدم جدی بود و اصلا شوخی نداشت . متوجه شد پسر خیلی ازش ترسیده و بغضش گرفته بود .
اون پسر ، تهیونگ رو به یاد خودش مینداخت . وقتایی که کاری رو اشتباه انجام داده بود و پدرش ازش اعصبانی شد ، دقیقا همین شکلی بود .
چوب رو به سمت پایین اورد و به سمت پسر رفت . پسر ترسش بیشتر شد و فکر کرد تهیونگ میخواد چوب رو تو بدنش فرو کنه ...
( پسره ) : م-.. من می-... میتونم ت-... توضیح بدم . ( با ترس و بغض )
( تهیونگ ) : بگو کاریت ندارم .
و چوب رو انداخت . پسر وقتی فهمید تهیونگ باهاش کاری نداره خیالش راحت شد .
( پسره ) : میترسیدم به منم قلدری کنن ... ولی وقتی شما ( تهیونگ ) اومدی ... خیالم راحت تر شد چون خیلی شجاع بودی ... و خب حس میکنم شما از اونا قوی تری .. م-... می ... ولش کن .
( تهیونگ ) : بگو .
کمی به سمت پسره خم شد و لحنش جدی تر شد .
( پسره ) : میشه ... خب ... چجوری بگم ؟
( تهیونگ ) : فقط حرفتو بزن .
جیمین با تعجب و مشتاق داشت به حرف های تهیونگ و پسره گوش میداد . پسر نفس عمیقی کشید و با سرعت گفت ..
( پسره ) : میشه دوستتون باشم ؟ ( سریع )
و چشماشو بست . چند دقیقه گذشت و پسر چشماشو باز کرد . دید اون دوتا ابرو هاشون رو به نشونه ی " نه " بالا دادن و با هم بی صدا کَل کَل میکردن ... یهو جیمین متوجه شد پسر داره به اونا نگاه میکنه . و مشخص بود که ناراحت شده .
( جیمین ) : خب ... راستش ...
( پسره ) : متوجه شدم ... معذرت میخوام ...
و از جاش بلند شد ... تعظیم کرد و رفت ...
( جیمین ) : تهیونگ !!
( تهیونگ ) : چیه ؟!
( جیمین ) : باید باهاش دوست میشدیم .
( تهیونگ ) : ما اونو درست نمیشناسیم .
( جیمین ) : من میشناسمش . پسر خوبیه ... بعدشم ... تو هم منو درست نمیشناختی پس چرا باهام دوست شدی ؟
جیمین متوجه شد تهیونگ به چند نفر خیره شده .
( جیمین ) : تهیونگ ؟!
( تهیونگ ) : هیس .... بیا اینجا .
+ ای پسره ی عوضی ...
اینو یک پسر گفت و اون یکی رو با لگد زد ..
( جیمین ) : ....
بفرمایید این از پارت آخر امروز 🙂
حمایت کن خوشگله 🙃💜🥺
#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام #جین #یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #وی #جونگکوک #کوکی #آرمی #بلک_پینک #جنی #لیسا #رزی #جیسو #بلینک #انهایپن #نیکی #جی #جیک #سونگهون #جونگوون #هیسونگ #سونو #انجین #کیپاپ #هیپ_هاپ #موسیقی
#پارت_۵
( تهیونگ ) : میشناسیش ؟
( جیمین ) : فک کنم آره .
پسر سرشو پایین گرفته بود و ساکت شده بود . ولی بالاخره حرف زد ...
( پسره ) : م-... من دلم میخواست با جیمین دوست بشم ... ولی خب چون جونگکوک و یونگی اذیتش میکردن ، میترسیدم ...
( تهیونگ ) : پسره ی ...
و دوباره خواست با چوب بزنتش ...
( پسره ) : نه ... نه ... لطفا .... خواهش میکنم ... گوش کنید .. ( با بغض )
( جیمین ) : تهیونگ صبر کن ... بزار ببینیم چی میگه ...
تهیونگ آدم جدی بود و اصلا شوخی نداشت . متوجه شد پسر خیلی ازش ترسیده و بغضش گرفته بود .
اون پسر ، تهیونگ رو به یاد خودش مینداخت . وقتایی که کاری رو اشتباه انجام داده بود و پدرش ازش اعصبانی شد ، دقیقا همین شکلی بود .
چوب رو به سمت پایین اورد و به سمت پسر رفت . پسر ترسش بیشتر شد و فکر کرد تهیونگ میخواد چوب رو تو بدنش فرو کنه ...
( پسره ) : م-.. من می-... میتونم ت-... توضیح بدم . ( با ترس و بغض )
( تهیونگ ) : بگو کاریت ندارم .
و چوب رو انداخت . پسر وقتی فهمید تهیونگ باهاش کاری نداره خیالش راحت شد .
( پسره ) : میترسیدم به منم قلدری کنن ... ولی وقتی شما ( تهیونگ ) اومدی ... خیالم راحت تر شد چون خیلی شجاع بودی ... و خب حس میکنم شما از اونا قوی تری .. م-... می ... ولش کن .
( تهیونگ ) : بگو .
کمی به سمت پسره خم شد و لحنش جدی تر شد .
( پسره ) : میشه ... خب ... چجوری بگم ؟
( تهیونگ ) : فقط حرفتو بزن .
جیمین با تعجب و مشتاق داشت به حرف های تهیونگ و پسره گوش میداد . پسر نفس عمیقی کشید و با سرعت گفت ..
( پسره ) : میشه دوستتون باشم ؟ ( سریع )
و چشماشو بست . چند دقیقه گذشت و پسر چشماشو باز کرد . دید اون دوتا ابرو هاشون رو به نشونه ی " نه " بالا دادن و با هم بی صدا کَل کَل میکردن ... یهو جیمین متوجه شد پسر داره به اونا نگاه میکنه . و مشخص بود که ناراحت شده .
( جیمین ) : خب ... راستش ...
( پسره ) : متوجه شدم ... معذرت میخوام ...
و از جاش بلند شد ... تعظیم کرد و رفت ...
( جیمین ) : تهیونگ !!
( تهیونگ ) : چیه ؟!
( جیمین ) : باید باهاش دوست میشدیم .
( تهیونگ ) : ما اونو درست نمیشناسیم .
( جیمین ) : من میشناسمش . پسر خوبیه ... بعدشم ... تو هم منو درست نمیشناختی پس چرا باهام دوست شدی ؟
جیمین متوجه شد تهیونگ به چند نفر خیره شده .
( جیمین ) : تهیونگ ؟!
( تهیونگ ) : هیس .... بیا اینجا .
+ ای پسره ی عوضی ...
اینو یک پسر گفت و اون یکی رو با لگد زد ..
( جیمین ) : ....
بفرمایید این از پارت آخر امروز 🙂
حمایت کن خوشگله 🙃💜🥺
#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون #آر_ام #جین #یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #وی #جونگکوک #کوکی #آرمی #بلک_پینک #جنی #لیسا #رزی #جیسو #بلینک #انهایپن #نیکی #جی #جیک #سونگهون #جونگوون #هیسونگ #سونو #انجین #کیپاپ #هیپ_هاپ #موسیقی
- ۱۷.۶k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط